کچل سیگاری متاهل

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می‌گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد».

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
دوست من

سلام آقا کامران روایت جالبی بود! اما...هر چیزی به موقع خودش خوب و بجاست بپا دیر نشه[چشمک] [گل]التماس دعا ......دعا گوی شما دوست من

فرنوش

بد نبود یه اشارتی هم به اونی که این روایت رو واست تعریف کردی میکردی ...

فرناز

اییی. تو تعریفش کردی؟ اتفاقا من داشتم فکر میکردم که آقا کامران کجا اینو خونده!