بی وطن!

اصلا برعکس عنوان یادداشت قصد «ننه من غریبم» بازی ندارم! خودم کردم که رحمت بر خودم باد! اومدم خارج و پاش هم وایستادم تا آخرش. همون روزی که می‌اومدم بیرون می‌گفتم که دیگه اقلا تا ۴ سال از پدر و مادر و خواهرام دورم که تازه شکر خدا اکثرشون رو هم دیدم دوباره. پس قصد گله و قصه‌ای نیست. عنوان یادداشت اما واقعی است. یعنی یه نفر قشنگ زل زد توی چشمام همون روزهای آخر و گفت تو که با این سن و سال داری می‌ری خارج بی‌وطن می‌شی! یعنی که دیگه هیچ‌جا برات جذابیت زیادی نداره. هم دلت ایران رو می‌خواد و هم خارج رو و از هیچ کدوم و یا هرجای دیگه لذت نمی‌بری. راست می‌گفت اما خب من قبلش هم لذتی از زندگی در ایران نمی‌بردم. اونجا بودم چون اونجا به دنیا اومده بودم و پدر و مادرم اونجا بودن. حالا اما داره کم‌کم قضیه جدی می‌شه. دوستان که همه می‌گن تو می‌مونی همینجا و همه حرفات الکی هست که آمریکا نمی‌خوای بمونی. تازه فکر کنم همین یادداشت رو هم در همون راستای حرف عوض کردن بنده بگیرن ولی واقعیت اینه که نه. جدا دلم می‌خواد از اینجا در برم و اگر بخوام اینکار رو بکنم باید تا پایان تحصیلم جای جدید رو تعیین کرده باشم و سختی کار همینجاست. قربونش برم گذرنامه ایران که فقط به درد برگشتن به ایران می‌خوره و بقیه کشورها تره براش خرد نمی‌کنن. از اون طرف هم مگه چندتا کشور هست که بشه رفت. تازه شرایط که عوض نشده. هنوز هم پدر و مادرم ایران هستن. خلاصه که یه چند ماهی هست که درگیر این فکرم که بهترین انتخاب بعد از این دیار پهناور کجاست.

/ 6 نظر / 10 بازدید
فرنوش

از اینکه اونی که ندیدیش منم فکر کنم خوشحالی!!! مهم ها رو دیدی!!! ...

كويريات

نمی دونم آدم وطن رو واسه دلش داره به نظر من و جای زندگی رو واسه چیزهای دیگه باید انتخاب کنه!‌باهمه مشکلات و... موفق باشین تو این مرحله سخت [نیشخند]

19.75

باباییی چرا فرنوش جونی رو ناراحت کردید[ناراحت] نه فرنوش جون پیرو حرف های بابایی عرض کنم که از ندیدنتون خیلی خیلی دلگیرن که این قدر غمگین مینویسن[لبخند] (بابایی ببخشید تو مسائل خصوصی دخالت کردم[خجالت]) بی وطن گفتن بی انصافیه.یاد کسی افتادم که زمانی که می خواست از فرانسه بره هلند میگفت انگار نه انگار که این همه سال اینجا بودم مثله یه درخت بی ریشه راحت کنده شدم. همیشه تصمیم گرفتن سخته مخصوصا تو این مراحل اما شما ازنظر بنده تا الان نه تنها یه انسان موفق و تا اندازه زیادی کامل بودین بلکه در مهمترین تصمیمات و رفتارها سنجیده عمل کردین پس بخودتون و تصمیماتتون به اندازه خواننده های بلاگتون اعتماد . شما موفق میشد هر تصمیمی که بگیرید فقط تا اخرش میرید درسته؟ زندگی به کام شما و برای شماست بابایی جون موفق میشیییییییییید. فقط خدا یادتون نره. [لبخند][لبخند]

زهرا

سلام قبول باشه طاعات و عبادات[لبخند] انتخاب خیلی سختیه یکیو می بینی دنیاش به بزرگیه یه اتاقه یکی دیگه یه شهر یکی دیگه کشور آدم هایی هم هستن که دنیاشون به بزرگی تمام دنیاست... فکر کنم مهم نیست آدما کجا زندگی میکنن --مهم وسعت دنیای آدماست[لبخند] فکر میکنم اگه جای شما بودم اونجایی میرفتم که توش احیای امنیت و راحتی کنم.

pouya

englis vase kasi ke mikhad ertebatesho ba iran negah dare kheili jaye khoobie, nazdikam hast, moshkeliam ba irania nadare balke khoobe, man 3sale hastam

فرزاد

مدتی خواندن این مثنویی تعطیل بود، پس با تاخیر عرض کنم که: 1- تجربه درس خواندن و زندگی کردن تو یه کشور و فرهنگ دیگه به خصوص اینجا از نظر من تجربه خیلی ارزشمند و مفیدیه، ولی تجربه کارکردن تخصوصی حتی مفیدتر هم میتونه باشه. حالا هر هدفی که تو زندگی دنبال می کنی. 2- مبنا این نوشته (مثل اکثر این نوشته های زیبات) احساسیه. یه پیشنهاد برادرانه، منطقی تصمیم بگیر با احساس زندگی کن. پراحساس ببین، عاقلانه و منطقی قضاوت کن و تصمیم بگیر. 3- تمرین دل نبستن و راحت دلکندن شاید مهمترین تمرین زندگیه. اگه آدمی این رو یاد بگیره فکر نکنم دیگه زندگی دشواری چندانی داشته باشه. مابقی زندگی میشه تلاش امیدوارانه برای بدست آوردن اون چیزی که نداری درحالیکه هراسی از باختن یا از دست دادن نداری. هرکجا شد، شد. مهم اینکه کجا بهتر به هدفی که برای خودت قائل شدی و بهش اعتقاد داری (با همون درک و دانش محدود) میرسونه خیلی چیزاش دیگه دست ما نیست. نتیجه اش رو واگذار کن به همونی که ایمان داری (معنی رضا و تسلیم و مسلمانی مگه غیر از اینه.) 3- دیشب بعد مراسم افطار (سرخوش از پیروزی تیم رمضان در ترنومنت فوتبال دانشگاه) با دوستان دور هم جمع بودیم، تصادفا