رسم مردانگی

داستان خیلی معروفی هست که اینقدر بامحتواست که تکرارش خالی از فایده نیست. می‌گویند که در راهی بیابانی سواره‌ای به پیاده‌ای رسید خسته و تشنه و ناتوان. از اسب خود فرود آمد و آن پیاده را تیمار کرد و سیراب کرد و چون عزم رفتن نمود آن مرد پیاده به او حمله کرد و اسبش را گرفت و در مقابل التماس مرد نیکوکار حتی حاضر نشد مشک آبی برای او بگذارد. مرد سابقا سواره فقط در انتها به او گفت: من که از این بیابان نجات نخواهم یافت تو اما هرگز آنچه با من کردی را بازگو نکن چرا که ره و رسم مردانگی و فتوت از جهان رخت خواهد بست. این داستان رو هم گفتم چون روایتهای واقعی از نامردی این روزها زیاد شنیدم.

هنوز وقت دارید که یکی از گزینه‌های یادداشت قبلی رو انتخاب کنید تا بنده بپرسم ببینم این دوستم این آخر هفته‌ای بالاخره چی کار می‌کنه!

/ 4 نظر / 6 بازدید
كويريات

من داستان رو نشنیده بودم![لبخند] یا یادم نبود آخر این چی می شه!

19.75

سلام بابایی خوبید؟ واییی آن ماجای واقعی احیانا واسه خودتون نبود؟ شفاف سازی کنید تا بدون شبهی گزینه انتخاب کنیم.[چشمک] این داستان جالب بود یعنی خیلی جالب بود فقط کاشکی ادامه داشت[زبان] راستی اون گلدونه حالش خوبه؟ هنوز هست؟

!

آدمها باید گذشته از عذابی که ممکنه تو این دنیا به خاطر کارهای بدشون عایدشون میشه.حواسشون به عواقب کارهاشونم باشه! عدالت و وجدان دو چیزیه که اگه نباشه آدمها هر بلایی ممکنه سر هم بیارن! انشا ا... که موفق باشین و از کسی نامردی نبینین .

زهرا

سلام من با دوستم میرم رستوران تازه بعدشم کلی اینور و اونور تفریح میکنم. چند ساعتم میخوابم[نیشخند] بعد با انرژی بر میگردم سر کارم.. ظاهرا که زندگی رو هر جور بگیری همونجور می گذره[تایید]