بچه‌ها متشکریم!

دوستان و خوانندگان ثابت وبلاگ توجه داشتند که یادداشت قبلی توفانی به راه انداخت و بازدیدها رو به ١۶۵ رسوند و تعداد نظرات رو به نزدیک ٣٠. دلیلش هم این بود که بنده تصادفا گزینه لزوم تایید نویسنده وبلاگ برای نمایش نظرات خوانندگان رو فعال نکرده بودم و یکی از دوستان از همون صبح که بیدار شده بود و این موضوع رو فهمیده بود یک کمپین راه انداخته بود و به دوستان دیگه هم زنگ زده بود که چه نشسته‌اید که صاحب اون قلم سانسور رو برداشته! این شد که عزیزان شاهد هنرنمایی ٣ نفر از خوانندگان و فی‌الواقع دوستان صمیمی صاحب این وبلاگ بودند. جالب اینکه آخر شب که با رضا حرف می‌زدم گفتم که حالا این وسط همه شوخیها یک نفر هم از این فمینیستها اومده می‌گه که تو چرا اینقدر متحجری. خندید و گفت مهندس اون هم من بودم. فمینیست کجا بوده! خلاصه کلام اینکه باعث انبساط خاطر بنده و احتمالا جمع زیادی از خوانندگان شدید که جا داره از رضا و حسین و مهندس تشکر کنم.

/ 8 نظر / 35 بازدید
محمد

با سلام وبلاک جالب ودر حین حال زیبایی دارید .دوستدار تبادل لینک با شما هستم .پس منتظرم حتما به من سر بزنید

رضا

البته بسی‌ مایه مباهات است که مکتوبات این چاکران، اسباب انبساط خاطر قطب عالم امکان را فراهم نمود! [لبخند]

کامران

البته آقا رضا مستحضر باشید که قطب عالم امکان حضرت ولی‌عصر هستن. اینو می‌گذارم به حساب دوری چندساله جنابعالی از مسجد و منبرهای ایران.

رضا

ظاهرا این اصطلاح برای امام زمان زیاد به کار می ره، ولی‌ مورد مصرفش کلا برای تحمید افراده. مثل این: http://www.persianbook.net/index.php?Module=SMMPBBooks&SMMOp=BookDB&SMM_CMD=&BookId=60332&BookSt=

!

حرفهاتون واقعاَ خوبه! ولی یه سئوال دارم؟ اگه یکی بیاد و کل حرفها و افکارتون رو با دلیل و مدرک زیر سئوال ببره عکس العملتون چیه ؟ قبول می کنین که کلاَ دیدگاهتون اشتباه بوده یا نه باز هم به راه خودتون ادامه میدین یا اصلاَ میرین دنباله جوابه طرف؟!!![سوال] این سئوالیه که ما انسانها معمولاَ جواب درستش رو نمیگیم![ناراحت]

19.75

سلام بابایی خوبید؟ این داستان رو جای خوندم نمی دونم خوندید یا نه اما قشنگه به 2بار خوندن می ارزه[لبخند] ..................................................... یک روز عصر پسر کوچولوی ما پیش مادرش که در آشپزخانه سرگرم پخت و پز بود ، رفت و نامه ای را که نوشته بود به او داد . مادر پس از خشک کردن دست هایش با پیش بند ، نامه را خواند ، مضمون نامه چنین بود : برای مرتب کردن منزل 500 تومان برای مرتب کردن اتاقم در طول هفته 1000 تومان برای رفتن به فروشگاه جهت خرید شما 500 تومان برای نگهداری از برادر کوچکتر 1000 تومان برای خالی کردن ظروف آشغال 500 تومان برای دریافت کارت صد آفرین از معلم 200 تومان کل بدهی 3700 تومان بقیه ماجرا از این قرار است که مادر به پسرش که منتظر جواب نامه بود نگاهی انداخت و پسر که به نظر درصدد خواندن افکار و خاطراتی بود که از ذهن مادر می گذشت .... پس از لحظه ای مادر قلم را برداشت ، نامه ای را که پسرش نوشته بود برگرداند و مطالب زیر را روی آن نوشت : ادامه تو نظر بعدی . . . آخه جا نمیشد[نیشخند]

19.75

و اما ادامه داستان . . . پس از لحظه ای مادر قلم را برداشت ، نامه ای را که پسرش نوشته بود برگرداند و مطالب زیر را روی آن نوشت : برای نه ماه حمل تو که در درون من رشد می کردی مجانی برای تمامی شب هایی که به خاطر تو بیدار بودم مجانی برای تمامی روزهای سخت و اشک هایی که در طول سالیان ریخته ام مجانی عشق و علاقه ی من به تو مجانی برای غذا ، اسباب بازی ها و حتی پاک کردن دماغت مجانی وقتی همه ی این ها را روی هم جمع کنی کل هزینه ی عشق من به تو مجانی بله دوستان ، وقتی پسرک خواندن همه ی آن چیزهایی را که مادرش نوشته بود به پایان رسانید ،دانه های درشت اشک از گونه هایش پایین چکید . سپس در چشمان مادرش نگریست و گفت : مامان باور کن که دوستت دارم . سپس قلم را به دست گرفت و با خطی درشت زیر نوشته مادرش نوشت : کل مبلغ دریافت شد . [لبخند]