شادی و غم
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٥ 

باز باران با ترانه

با گهرهای فراوان می خورد بر بام خانه.

این شعر شاد رو دیدم که یک وبلاگی (دختردریا) تبدیل به یک شعر ناامیدکننده کرده. یه تیکه‌هایی از اون رو هم می‌ذارم که شما قضاوت کنید.

باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی اوفتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
 یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای تکه‌ای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟

کلمات کلیدی: