عطسه
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩ 

دقت کردید به عطسه کردن خودتون یا اطرافیان؟ دیدید که هر آدمی شیوه خاصی داره؟ مثلا بنده دوبار پشت‌هم عطسه می‌کنم. عمویم  به صورت مسلسل‌وار ٧-۶ عطسه می‌کند.پدرم یک عطسه‌ای می‌کند که قدرت زلزله ۷ ریشتری را دارد. یکی از دوستانم جلوی عطسه‌اش را می‌گیرد و می‌گوید از بچگی به خاطر خجالت این کار را کرده و حالا بیشتر جنبه غادت دارد برایش. نکته دیگری که در مورد عطسه توجه مرا جلب کرده بود بحث بسته ‌شدن چشمها و یک تکان ناگهانی است که هنگام عطسه با آن مواجهیم. همیشه فکر می‌کردم که این مساله هنگام رانندگی یا یک کار حساس می‌تواند دردسرساز شود و امروز نمونه‌اش را دیدم. یک راننده وانت عطسه کرده بود و بعد نتوانسته بود اتومبیلش را کنترل کند و رفته بود داخل رودخانه چارلز. روزنامه عکسش را و توضیحش را منتشر کرده بود امروز. خلاصه الان که داره زمستون می‌شه مراقب باشید که با یه سرماخوردگی و عطسه ممکنه برید ته رودخونه!


کلمات کلیدی:
 
اتل
ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧ 

پدیده «اتل زدن» را مخصوص تهران می‌دانستم. برای آنها که اینجا را می‌خوانند و با این اصطلاح آشنا نیستند عرض کنم که اتل زدن یعنی سوار کردن خانمهایی که کنار خیابان منتظر ایستاده‌اند که یک ماشینی جلوی پای آنها ترمز کند و آنها را سوار کند. اتفاقات بعد از سوارشدن البته متنوع است و از حوصله این مقال خارج. آنها که علاقمندند می‌توانند با یک جستجوی اینترنتی هزاران لینک برای کسب دانش بیشتر پیدا کنند. بماند. برگردیم سر اصل مطلب. امروز که داشتم به سمت وسط شهر بوستون رانندگی می‌کردم دیدم که خط سمت راست ۴-٣ ماشین توقف کرده‌اند ولی خط سمت چپ ترافیک روانی دارد. سرعتم را کم کردم و دیدم که بله یک عزیز دل برادری کنار خیابان ایستاده و این ماشینها هم منتظر هستند ببینند بالاخره سرکار خانم کدامیکی را انتخاب می‌کند. ما که کار داشتیم و رفتیم اما خودمونیم نسبت لوکس بودن ماشینهایی که ترمز کرده بودند به ظاهر آن خانم خیلی خیلی بیشتر از این نسبت در شهر تهران بود!


کلمات کلیدی:
 
چرا خوشحال باشم؟
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤ 

دوستانی در یادداشت «برادر حسین» پرسیده بودند که چرا خوشحال نیستم و با بی‌تفاوتی به انتخاب کسی نگاه می‌کنم که در عمل او را به مک‌کین ترجیح داده بودم. یکی از دوستان هم حضوری همین را پرسید. دلم نمی‌خواست که جواب بدهم چون لازم بود شاهد بیاورم و دلیل و برهان که چرا اوباما را اسراییلی‌تر از بوش می‌دانم و چرا این شدت طرفداری را مشکل‌آفرین می‌شمارم و اصولا چرا اوباما را یکی می‌دانم مثل بقیه با تفاوتی در رنگ پوست و میزان هوش. البته برادر حسین خیلی مرا معطل نکرد و بلافاصله در اولین انتخابش نشان داد که چه تغییری را باید به انتظار نشست. بماند که معاون اول ایشان هم به صراحت به صهیونیست بودن خود افتخار می‌کند. حال این انتخاب اول اوباما کیست؟ این آقای مانوئل که رییس کارکنان کاخ سفید خواهد بود در حقیقت پسر یکی از آدم‌کشان اسراییلی است که در سالهای اول تاسیس اسراییل زحمات زیادی را متقبل شده با کشتن آدمهای بی‌گناه. این آقای مانوئل از طرفداران جنگ با عراق بوده و الان هم ابایی از علاقمندی به حمله به ایران ندارد. این آقای مانوئل تقریبا جمهوری‌خواهی است که لباس دمکراتها را می‌پوشد و به جمهوری‌خواهان فحشهای ناموسی می‌دهد. خلاصه که اگر در ذهن شما انتخاب اوباما شبیه بازگشت عیسی مسیح و آغاز صلح و دوستی بود باید بگویم به قول نویسنده مجله تایم سخت در اشتباهید. این یک انتخابات عادی بود در آمریکا و یک سیاست‌مدار باهوش توانست بی‌تجربگی و ناشناختگی خودش را در قالب شعار امید به تغییر به مردم آمریکا بفروشد. همه اینها را گفتم در نقد اوباما اما به واقع معتقدم بین بد و بدتر اینبار برعکس سال ٢٠٠۴ مردم آمریکا بد را انتخاب کردند.


کلمات کلیدی:
 
چاکر آقا
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢ 

دیشب رفتم ام.آی.تی. تا حالا یه چند باری گذرم به این دانشگاه خفن که کنار رودخانه چارلز بوستون هست افتاده. دفعه اول رو یادمه که برای استفاده از دستشویی رفتم. دیشب هم برای دیدن فیلم رفتم. فیلم باران جناب آقای مجیدی با حضور کارگردان محترم، جناب آقای مجیدی. فیلم روایت یک پسر ترک است که با یک نگاه عاشق یک دختر افغان می‌شود و هستی‌اش را به باد می‌دهد برای آن دختر بدون آنکه حتی یک کلمه از آن دختر بشنود. فیلمی بی‌نهایت استعاری و مملو از سمبل‌ها و نشانه‌ها همراه با صحنه‌هایی کش‌دار و خسته‌کننده. مجموعا از فیلم راضی نبودم و به بخش پرسش و پاسخ که رسیدیم ناراضی‌تر شدم. جوابهای تند و تیز مجیدی به سوالهای عادی بچه‌های ایرانی و خارجی و بادلیل و بی‌دلیل انتقاد از آمریکا و سیاسی‌کردن جلسه دیگر دلیلی برای رضایت از این جلسه نمایش فیلم برایم نگذاشت. بچه‌های ام.آی.تی. البته انصافا زحمت کشیده بودند. از ترمه و گل روی میز گرفته تا پذیرایی و لوح تقدیر فکر همه چیز را کرده بودند. آخر جلسه هم یکی از دوستان از بنده خواست که از او و آقای مجیدی عکس بگیرم. تشکر که کردم آقای مجیدی در پاسخ گفت : «چاکر آقا». از همین یک جمله‌اش با آن لحن مشتی که داشت خوشم آمد!


کلمات کلیدی:
 
نویسنده مهمان: 19.75 با ارفاق 20!
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠ 

باز هم از روی رودخانه پریدی؟

چند بار باید تکرار کرد که,

کمی بالاتر پل عبوری هست.

ولی, تو  همیشه

را ه های پر خطر را بر می گزینی

و فراموش می کنی کسی دلنگران امدنت نه,

دلنگران سالم برگشتنت است.

یکبار هم که شده برای رفع دلشورگی دل دلنگران

چند قدم بالاتر برو!


کلمات کلیدی:
 
بازگشت اژدها
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸ 

یک زمانی بود که دور و بر بنده همه وبلاگ‌نویس شده بودند. از خواهرانم که هر دو وبلاگ‌نویس بودند و حتی داشتند در همان ایران مرا هم گمراه می‌کردند و یک وبلاگی هم برایم درست کرده بودند که شروع به نوشتن کنم تا وقتی که امدم تگزاس و علی‌آقای نخعی را هم وبلاگ‌نویس یافتم و دوست قدیمی جناب استاد پیمان تا آن الهه خانم که به طور خانوادگی آشنایی و ارادت داشتیم به ایشان و آن‌طرف‌تر نوه عمه و بعد دوستان اینجا و آن کوروش تازه‌داماد و خلاصه همه دستی به قلم داشتند. ما هم کم‌کم جوگیر شدیم و دیدیم که قابلیت نوشتن روزانه هم داریم و وقت هم برای این‌کار داریم. این شد که این وبلاگ را راه انداختیم و الان از مرز ٧٠٠ یادداشت گذشته‌ایم. غرض از همه این روده‌درازی‌ها اما این بود که بگویم اژدها وارد می‌شود! این استاد پیمان،  این سردمدار وبلاگ‌نویسان، این سرسلسله دو‌دره‌بازان،  این جامع‌البیان، این معلم معلمان،  این پیر هنرمندان و سه‌تارنوازان،  این تازه رسیده از فرنگستان، این وفادار به حق بیان،  این وافی به عهد آشکار و نهان، این شیخ پیتزاخوران و این اسوه رژیم لاغری نگه‌داران اخیرا و بعد ربع قرن غیبت به صحنه وبلاگ‌نویسی بازگشته و لدی‌الورود هم به صاحب این قلم گیر داده که اگر ایمیلش را گرفته‌ام «جیغ» بزنم! زهی سعادت البته که ایشان از ما یاد می‌کنند ولی چه بسا آسان‌تر می‌بود اگر این مطالب را در قالب همان ایمیل یا مسنجر بپرسند و تقاضای جیغ در ملا عام نکنند. به هر سوی، هرچه از دوست رسد نیکوست. به خوانندگان عزیز این وبلاگ هم توصیه می‌کنم که وبلاگ ایشان را هم ببینند چراکه بحمدالله ایشان هم دستی بر قلم دارند و دست دیگر بر گردن قلیون!


کلمات کلیدی:
 
برادر حسین
ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦ 

بالاخره این سیرک هم تموم شد و آقای اوباما شد رییس‌جمهور منتخب ملت آمریکا. انتخابات بسیار جالبی بود. بنده هم که اصولا سرم درد می‌کنه برای سیاست. این شد که فکر کنم ده برابر متوسط آمریکایی‌ها به سخنرانی‌ها و تحلیلهای مربوط به این انتخابات گوش دادم. صاحب‌خونه هم اومده بود یک برچسب تبلیغاتی اوباما رو زده بود روی ماشینم و خلاصه رسما شده بودیم هوادار آقای اوباما. واقعیت اما این است که نه ارادتی به اوباما دارم و نه انتخابش را مایه خوشحالی خودم می‌دانم. او هم یک سیاستمدار است از جنس بقیه سیاستمداران که این بار با شعار تغییر رای آورده. شعاری هوشمندانه و شاید تنها شعاری که یک فرد بی‌تجربه و بی‌سابقه عملی می‌توانست بدهد. سیاستهای بوش و بحران اقتصادی اخیر و شخصیت غیرجذاب مک‌کین دست به دست هم دادند که اولین رییس‌جمهور سیاه‌پوست آمریکا انتخاب شود. از منظر سیاست داخلی به نظرم به سرعت به سمت سالهای کلینتون خواهیم رفت. مالیات بر افراد ثروتمند افزایش می‌یابد و بودجه نهادهای دولتی به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای در مجموع بیشتر خواهد شد. در بعد سیاست خارجی تغییر عمده در بحث عراق است که البته حتی بوش هم اگر ٢ سال دیگر می‌ماند مجبور به عقب‌نشینی می‌شد و حالا اوباما که شعارش را هم داده حتما در میان‌مدت این کار را می‌کند. در قبال ایران تصور می‌کنم اندکی آسان‌گیری ابتدایی داشته باشیم. اگر پیغام‌های پشت و روی پرده جواب ندهد انگاه دولت ایران باید منتظر تحریمهای کمرشکنی باشد که اینبار با توجه به محبوبیت اوباما و ادعای ضدجنگ بودنش بسیار جهانی‌تر خواهند بود. باید دید آیا اوباما اقداماتی را انجام می‌دهد که دولت ایران هم متقابلا روی خوش نشان بدهد یا همچنان دشمنان عرب و یهودی ایران از قطع رابطه ایران و آمریکا سود خواهند برد. به هر حال هرچه باشد اوباما انتخابی بسیار بهتر از مک‌کین است که به نظرم هنوز هم در سر حال و هوای جنگ ویتنام را دارد.


کلمات کلیدی:
 
مادربزرگ
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤ 

امروز عصر دیدم تیتر زدند که مادربزرگ باراک اوباما مرده. یه کم دلم سوخت راستش. به هر حال به احتمال خیلی زیاد فردا اوباما برنده انتخابات خواهد بود و این مادربزرگ مهربان شاید با ٣-٢ روز زندگی بیشتر می‌تونست خیلی خوشحال‌تر از دنیا بره. البته به قول مهندس مظاهری هیچ مرگی نابه‌هنگام نیست چون در تقدیر الهی هست و خدا می‌دونه که چه زمانی به‌هنگام هست. مادربزرگ بنده هم به تعبیری برای من نابهنگام درگذشت. یادمه روز آخر آموزشی بود و مراسم سردوشی انجام شد و زودتر از همیشه اومدیم برای آخرین بار از پادگان بیرون. مادربزرگم ٢ روز قبلش سکته کرده بود و در بیمارستان در بخش مراقبتهای ویژه بود اما گفته بودند که حالش خوب داره می‌شه و مشکلی نیست و فردا می‌ره بخش و بعد از چند روز هم مرخص می‌شه. این شد که وقتی رسیدم خونه و به مادرم گفتم که من رو هم ببرند ملاقات امروز ایشون گفت نه دیگه تو خسته‌ای حسابی و حال مامان‌بزرگ هم خوبه. فردا برو ملاقات. من هم دیده بودم که همه وقتی می‌رفتن بیمارستان این دو سه روزه می‌گفتن که مشکلی نیست و راحت ایشون داره غذا می‌خوره و صحبت می‌کنه. این شد که قبول کردم و خوابیدم. فردا صبح ساعت ۶-۵ صبح بود که دیدم مادرم در حالی که گریه می‌کرد اومد بالای سرم و گفت از بیمارستان زنگ زدند و گفتند مامان‌بزرگ فوت کرده. خلاصه من اون روز آخر ایشون رو ندیدم و هنوز هم حسرتش به دلم مونده. اینه که شما اگر خدای ناخواسته در موقعیت بد من بودید حتما تعلل نکنید و قبل از اینکه دیر بشه برید دیدن عزیزانتون کما اینکه همین آقای اوباما وسط این مبارزات انتخاباتی دو روز رو تعطیل کرد و رفت دیدن مادربزرگش. یاد همه پدربزرگها و مادربزرگهای مهربون هم به خیر که واقعا نعمتی بودند و رفتند.


کلمات کلیدی:
 
عقب از برنامه
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢ 

یک مقداری از برنامه عقب هستم. یعنی معلوم نیست تا آخر امروز برسم همه کارهایی رو که می‌خوام انجام بدم. باید یک مطلبی برای استادم آماده کنم در مورد پایان‌نامه‌ام. بعد ٣٠ تا ورقه رو نمره بدم. بعد برم خرید و آشپزی کنم برای این هفته‌ای که داره می‌یاد. اگر شد یک نگاهی هم به یکی از مقاله‌هایی که جواب ارزیابی‌اش امده بیندازم و ببینم چطوری باید به نکاتی که گفتند جواب بدم. الان هم ساعت ٣:١۵ بعدازظهر هست. پیشرفت کار در حد ٣٠ درصد هست اما خب معلوم نیست برسم تمومش کنم. حالا دیگه ببینم چی می‌شه. دیروز رو رفتم خرید و بعد هم برگشتنی باطری ماشینم خالی کرد و مجبور شدم زنگ بزنم به مکانیک سیار که اونهم یه وقت قابل ملاحظه‌ای تلف کرد. خوش گذشت دیروز اما خب امروز داره از دماغم در می‌یاد!

*عرض شود که الان فردا صبح هست. برگه‌ها رو نمره دادم و تحویل استاد مربوط شد. اون متن رو هم فرستادم برای استادم. خرید هم دیروز کردم و غذا هم درست کردم. همونطور که در متن یادداشت هم آمده و الهه خانم دقت داشتند جواب دو تا از مقاله‌ها اومده. یکی که کلا رد شده و اون یکی اصلاحات خیلی کمی لازم داره که دیروز نرسیدم اصلا بهش نگاه کنم. باید به یکی از دوستان هم زنگ می‌زدم که نزدم و آخر شب خودش زنگ زد و دعوام کرد!


کلمات کلیدی:
 
دمکراسی کاپیتالیستی و انتخابات پول محور
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩ 

دمکراسی آمریکا هم با پول آغشته شده. یعنی واقعا انگار یه راه حل سالم و تمیز برای انتخاب حاکم وجود نداره که همه رو راضی کنه. اینجا با اینهمه ادعایی که می‌شه و انصافا در خیلی موارد بسیار هم عالی هست اما باز هم اشکالاتی دیده می‌شه مثلا فقط دو حزب وجود داره یا این سیستم مسخره رای‌گیری ایالتی. امروز هم جلوه بد دیگری از همین موضوع رو دیدم. ستاد باراک اوباما چون پولدار هست و تقریبا نمی‌دونه چطور اینهمه پول رو خرج کنه اومده ٣٠ دقیقه آگهی خریده از شبکه‌های اصلی خبری آمریکا و به ازای هر دقیقه ١٠٠ هزار دلار داده. درسته که مک‌کین موجود مزخرفی هست اما بیچاره به عللی که توضیحش در این یادداشت نمی‌گنجه بی‌پول‌تر از اوباما شده و حالا داره می‌بینه که چطور با پول می‌شه نیم ساعت تبلیغ کرد و رای جمع کرد در حالی که کمتر از یک هفته مونده به انتخابات


کلمات کلیدی:
 
یادی از گذشته ترسناک
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸ 

خیلی وقت نیست. چهارسال می‌شه. اون موقع هم هزارتا کار و دغدغه داشتیم هر کدوم از اعضای خانواده درست مثل الان. بین ما اما پدرم انگار دغدغه‌های بیشتر و نگرانی‌های بزرگتری داشت. اینقدر که دیگه قلبش طاقت نیاورده بود. درد در قفسه سینه و تنگی نفس و بعد این دکتر و اون متخصص و این آزمایش و اون تست و نهایتا یه روز صبح در بیمارستان دی. رفتیم آنژیوگرافی به این امید که خونه پرش دیگه می‌گن باید از این بالنها یا یه چیزی توی این مایه‌ها بزنیم تا گرفتگی رگها باز بشه. رفتیم و گفتند عمل می‌خواد. اگر رفتید از در این بیمارستان بیرون و طوری شد نگید نگفتید. هیچی دیگه در خدمت حاجی بنده بودم و یکی از همکارانش. زنگی به مادر زدیم و اون بنده خدا هم پشت تلفن با گریه و زاری حرف زد و خلاصه همون روز پدر رفت اتاق عمل. به بنده هم گفتند برگردم خونه یک سری بزنم تا عمل تموم می‌شه که مادر تنها نباشه. یادمه داشتم از پله می‌آمدم پایین یه نگاهی به بالا کردم و گفتم یا ابوالفضل این پدرم دست شما سپرده. امانتم رو اگه درست نگه نداری رابطه ما به هم می‌خوره. اما خب طبق معمول «عشق است ابوالفضل»


کلمات کلیدی:
 
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٦ 

از آقای شجریان خوشم نمی‌یاد. اصولا با اینکه قبول دارم نباید هنگام داوری درباره یک هنرمند شخصیت افراد هنرمند رو با کیفیت هنر اونها مرتبط کرد اما به هر حال در مورد استاد هرگز نشده که آهنگهای ایشون رو بشنوم و اون نخوت و تکبری رو که در مصاحبه‌های ایشون دیده‌ام به یاد نیاورم. البته تصویر ایشون در ذهنم بعد از همت بلندی که ازشون دیدم در مورد زلزله بم بسیار بهتر شد. بماند. از همون کنسرت بم کم‌کم با صدای پسر ایشون آشنا شدم و خوشم اومد. به نظرم ایشون به خوبی می‌تونه جای پدر رو پر بکنه و این البته برای موسیقی سنتی ایرانی غنیمتی است. خاصه اینکه آقای ناظری اون محبوبیت گذشته رو نداره و آقای افتخاری هم بیشتر کمیتی فکر می‌کنه تا کیفیتی و از متاخرین هم فقط می‌شه کارهای آقای اصفهانی رو حداقل با کارهای استاد شجریان مقایسه کرد. همه اینها رو گفتم که بگم این آلبوم نسیم وصل همایون خان شجریان بسیار دلنشین هست و امروز رو بنده با این آلبوم سر کردم. توصیه زیاد می‌کنم که حداقل خود آهنگ نسیم وصلش رو گوش بدید.


کلمات کلیدی:
 
رسم مردانگی
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤ 

داستان خیلی معروفی هست که اینقدر بامحتواست که تکرارش خالی از فایده نیست. می‌گویند که در راهی بیابانی سواره‌ای به پیاده‌ای رسید خسته و تشنه و ناتوان. از اسب خود فرود آمد و آن پیاده را تیمار کرد و سیراب کرد و چون عزم رفتن نمود آن مرد پیاده به او حمله کرد و اسبش را گرفت و در مقابل التماس مرد نیکوکار حتی حاضر نشد مشک آبی برای او بگذارد. مرد سابقا سواره فقط در انتها به او گفت: من که از این بیابان نجات نخواهم یافت تو اما هرگز آنچه با من کردی را بازگو نکن چرا که ره و رسم مردانگی و فتوت از جهان رخت خواهد بست. این داستان رو هم گفتم چون روایتهای واقعی از نامردی این روزها زیاد شنیدم.

هنوز وقت دارید که یکی از گزینه‌های یادداشت قبلی رو انتخاب کنید تا بنده بپرسم ببینم این دوستم این آخر هفته‌ای بالاخره چی کار می‌کنه!


کلمات کلیدی:
 
سوال ساده
ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳ 

قرار گذاشتید و قول دادید به خودتون که اگر یک کاری رو تموم کنید تا آخر هفته به عنوان جایزه و رفع خستگی تشریف می‌برید رستوران خوبی و یک غذای خوب می‌خورید با یکی از دوستان. حالا نزدیک آخر هفته شده و از همین الان معلوم هست که اون کار تموم نمی‌شه. چی کار می‌کنید؟ الف) زنگ می‌زنید به دوستتون و صادقانه می‌گید که چون کار رو تموم نکردید نمی‌تونید بیایید به رستوران. ب) زنگ می‌زنید به دوستتون و صادقانه می‌گید که کار رو تموم نکردید ولی همچنان می‌خواهید بیایید به رستوران. پ) اصلا به دوستتون نمی‌گید که اون کار تموم نشده و بعدا کار رو تموم می‌کنید. ت) اصلا می‌گید چه ربطی داره تموم شدن اون کار و رستوران رفتن؟ اون موقع هم اشتباه کردید که اینها رو به هم ربط دادید. ث) به جای رستوران رفتن با دوستتون تنهایی می‌رید یه ساندویچی و یه هات‌داگ سفارش می‌دید و سریع برمی‌گردید سر کارتون.

منتظر انبوه پاسخهای خوانندگان هستم. داستان این یادداشت واقعی است و یکی از دوستانم در همین موقعیت گیر کرده!


کلمات کلیدی: