مقاله
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱ 

موضوع مقاله دادن و انتشار نتیجه تحقیقات در مجله‌های معتبر علمی در چند سال اخیر اهمیت زیادی پیدا کرده. استادم می‌گفت که در زمان اونها اگر احیانا یک مقاله داشتی در زمان دانشجویی دیگه خیلی زحمت کشیده بودی. الان اما هر دانشجویی به فراخور توان و موضوع تحقیقش تعداد قابل ملاحظه‌ای مقاله چاپ می‌کنه. اخیرا یک استاد ایرانی به استخدام دانشگاه ما دراومده که با سنی حدود ٣۵ سال نزدیک ۶٠ مقاله داره. دوروبر رو هم که نگاه می‌کنی می‌بینی که دوستان همه در فکر مقاله دادن به این مجله‌ها هستند. بنده هم البته جوگیر همین مساله هستم و تابحال به جز اون مقاله‌ای که چاپ شد و خبرش رو قبلا داده بودم ۵ مقاله دیگه فرستادم به مجله‌ها و کنفرانس‌های معتبر. اما دریغ از یک مورد دیگه چاپ و انتشار. حالا نه اینکه رد شده باشند. نه. ٢ تا از این مقاله‌ها رفته برای دو مجله مختلف و یه سری اشکال گرفتند که این رو هم به خوانندگان اطلاع داده بودم و حالا از زمان ارسال مجدد چند ماه می‌گذره و انگار که نه انگار. یک مقاله هم داده بودیم به یک کنفرانسی در فلوریدا که اون توفان گوستاو اومد و کنفرانس به تاخیر افتاد. ٢ تا مقاله هم دادم یه یک کنفرانسی در واشنگتن که از اون هم هنوز خبری نیست در حالی که تاریخ کنفرانس همین ژانویه است. حالا ببینیم چی می‌شه. فعلا که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند که ما مقاله‌هامون به جایی نرسه. با این وضع هم دل و دماغی نمی‌مونه برای کار کردن رو یک مقاله جدید.

*دوستان ظاهرا با یادداشت قبلی خیلی صفا کردند! بیشترین بازدید روزهای اخیر مربوط به این یادداشت هست که اصولا بیانگر بی‌حوصلگی بنده بوده!


کلمات کلیدی:
 
کلافه و سردرگم
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٩ 

دیدی یه روزهایی هست که اصلا حوصله خودت رو هم نداری؟ همچین عصبانی هستی ولی نمی‌دونی دقیقا چرا. یه کمی هم بیحالی. دلت می‌خواد بشینی چایی بخوری و تخمه بشکونی و سریال هزاردستان ببینی. امروز از اون روزهاست برام. خلاصه دم‌پر من کسی پیداش نشه که اینجوری به نفعش هست!


کلمات کلیدی:
 
معرفی دوباره
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧ 

یکی از این لینکهای کنار وبلاگ به اسم «من دروغین» هست. نویسنده این وبلاگ که بنده ٢۴ سال هست افتخار آشنایی باهاشون رو دارم از جمله نویسندگان وبلاگی هست که انصافا به قلمش حسادت می‌کنم. غرض از این یادداشت هم این هست که بگم ظاهرا ایشون مجددا شروع کردن به نوشتن در عالم وبلاگ و چند یادداشت نوشتن که همه بسیار قوی و منسجم هست. صاحب این قلم ضمن عرض خیرمقدم دوباره به ایشان به خوانندگان این وبلاگ پیشنهاد می‌نماید که به وبلاگ «من دروغین» هم مراجعه کنند و نوشته‌های آن را بخوانند.


کلمات کلیدی:
 
کامران ٢
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٧ 

پریشب از جلوی مغازه موبایل‌فروشی رد می‌شدم گفتم برم یه سوالی بکنم راجع به گوشی که قبلا ازشون گرفته بودم. یکی از کارهاش رو یادم رفته بود چطوری بکنم. خلاصه رفتم داخل و یه جوونی با محاسن اومد جلو و دیدم روی پیراهنش نوشته شده که اسمش علی هست. قیافه‌اش هم تابلو خاورمیانه‌ای بود اما نمی‌تونستم بگم ایرانی هست یا نه. خلاصه یه ذره که حرف زدم گفت اسمم علی هست اسم شما چیه. منم گفتم کامران. به فارسی گفت ایرانی هستی؟ گفتم آره. گفت اسم من هم کامران هست! می‌خواستم بگم فلان‌فلان شده چرا خالی می‌بندی؟‌تو روی پیراهنت نوشته که علی هستی که دیگه خودش سریع گفت اسم وسطش کامران هست! راست می‌گفت چون کارت ویزیتش رو داد بهم. خلاصه با اینکه کار داشتم یه نیم ساعتی گپ زدیم. می‌گفت می‌خواد بره ایران زن بگیره. گفت کجا برم که دختر چشم آبی و بلوند داشته باشه؟ گفتم ویلیام تو اگه چشمات رو باز کنی و همینجا دوروبرت رو نگاه کنی لازم نیست واسه دختر بلوند پاشی بری ایران! به‌هرحال راهنمایی‌های لازم رو بهش کردم و یه کم گفتیم و خندیدیم و این بود خاطره من از دومین کامران!


کلمات کلیدی:
 
body of lies
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٦ 

رفتیم این فیلم خانم گلشیفته رو هم دیدیم و یه پولی ریختیم توی دهن این هالیوودی‌های بی‌همه‌چیز و آخرش هم با اعصاب خرد اومدیم از سینما بیرون. بازی گلشیفته انصافا خوب بود. صداش هم خوب بود و انگلیسی رو خوب حرف می‌زد. گریمش بد بود و به نظرم زشت شده بود اما به هر حال جناب دی‌کاپریو عاشق ایشون می‌شه و از سازمان اطلاعات آمریکا می‌آد بیرون به خاطر این دختر. داستان کلی فیلم اما به‌رغم اینکه به شدت ضد آمریکایی‌ هست باز هم آزاردهنده است. صحنه‌های شکنجه و کشتار هم که اصلا کم نداره. یه جایی از فیلم هم دی‌کاپریو برای یه آخوندی قرآن رو تفسیر می‌کنه و می‌گه در قرآن شما آدمهای بی‌دفاع رو اینجوری کشتن جنایت هست و خلاصه داستان فیلم جالبه کلا. اگر فرصتی دست داد حتما فیلم رو ببینید. فکر کنم تلویزیون ایران فقط به خاطر گلشیفته فیلم رو پخش نکنه والا بدون هیچ سانسوری قابل پخش هست البته صحنه‌های خشن فیلم واقعا دردناک هستن و شاید لازم باشه اونها رو سانسور کنن. حالا بماند. یه نکته ترسناک فیلم اینه که نشون می‌ده این آمریکایی‌ها برای پیشبرد یه نقشه‌ای الکی یه مهندس معمار بدبختی رو به عنوان آدمکش جلوه می‌دن و آخرش هم ولش می‌کنن که به دست یه گروه دیگه آدمکشها بیفته و اونها هم می‌کشندش. یعنی که مهم نیست که شما آدمکش نباشی بلکه مهم این هست که بدشانس نباشی!


کلمات کلیدی:
 
خانمها نخوانند!
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٤ 

چند وقت پیش خونه یکی از آقایون اینجا دعوت بودیم و داشتیم حرف می‌زدیم که بحث رسید به سهمیه جنسیتی که گذاشته شده برای تنظیم نسبت دخترها و پسرهای دانشجو. در حقیقت داستان این هست که چون آمار قبولی پسرها هر سال افت می‌کرده مسوولان با قرار دادن یک سقف ظرفیتی مانع از قبولی بیشتر دخترخانمها می‌شن. مدافعان این شیوه می‌گفتن که این به صلاح بافت جامعه ایران هست و باید قبول کرد که امکانات محدود رو بهتره به پسرها اختصاص بدیم که نهایتا مسوول کارکردن و تامین مخارج خانواده هستند. مخالفان این روش (از جمله بنده) می‌گفتیم که این شیوه مخالف عدالت است و حق دخترها از امکانات محدود برابر با حق پسرهاست. حالا عرض اصلی بنده در اون جلسه این بود که آقاجون باید ما مردها قبول کنیم که تنبل شدیم. خانمها حالا که یه مقداری قید و بندهای سنتی رو کنار زده‌اند دارند با سرعت و شدت کار می‌کنند و ما مردها عملا عقبگرد داشتیم در این سالها. ببینید در اطرافتون که چندتا خانم هستن که همزمان هم شاغل هستند و هم بچه‌داری می‌کنند. در آمریکا که علاوه بر این دو مورد درس هم می‌خوانند. مردهای قدیمی‌تر البته بهتر بودند ولی دور و بر بنده که مرد سختکوش کمتر دیده می‌شه. باید دید که ما چرا اینقدر شل زدیم و وا دادیم و بعد هم باید تا نقش انحصاری مرد در آشپزی و عوض کردن پوشک بچه به صورت عرف جامعه در نیومده ورق رو برگردونیم نه اینکه بگیم خانمها درس هم اگر بخوانند ما نمی‌گذاریم بروند دانشگاه که بعدا کار پیدا نکنند و مجبور بشن خانه‌داری پیشه کنند. این یادداشت رو تقدیم می‌کنم به خواهرم و همه خانمهای دیگری که ازشون می‌ترسم!


کلمات کلیدی:
 
امن و امان
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳ 

خبری نیست. اگر هم هست اصلا مگه اینجا بنگاه خبری هست که هر روز بیام خبر بدم؟ البته از شوخی گذشته همون فقط خبری نیست والا ما که پادررکاب در خدمت خوانندگان هستیم و اینجا کسی تکون بخوره راپورتش رو اینجا می‌نویسیم. چند روزی هم تعطیل بود و بنده هم رفتم به دامان طبیعت و صفایی کردم. البته با یکی از بچه‌ها که رفته بودم و کلی حرف زدیم و بعضی وقتها هم گیر می‌دادیم به همدیگه و بحث می‌کردیم. اینه که آخر شب دیگه مغزم کار نمی‌کرد. یادمه همون معدود دفعاتی که در ایران رفتم کوه هم همین حالت بود و انگار منظره باابهت صخره و کوه و آرامش رودخانه پایین پاهات باعث می‌شه همه فیلسوف بشن.


کلمات کلیدی:
 
یاد ایران
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱ 

یکی از بچه‌ها رفته بود تابستون ایران و برگشت. یک سری عکس انداخته از تهران و شیراز و اهواز که یکی از دوستان برام فرستاده و پرسیده چه حسی بهم دست داد وقتی عکسها رو دیدم. راستش با تهران شروع کردم. چندتا عکس اول خیلی شبیه عکسهای این خارجی‌ها بود که تا حالا ایران رو ندیدن مثلا از ماشینهای خیلی قدیمی عکس گرفته بود. خیلی خوشم نیومد. بعد همینجوری رفتم جلو و یهو یه عکس باز شد از سردر دانشگاه تهران. صورتم داغ شد. یاد اون عکسهای دستجمعی افتادم که بعد از جشن فارغ‌التحصیلی جلوی همین سردر گرفتیم. بعد یه عکس بود از اون نقاشی روی دیوار کنار سینما بهمن. اون هم برام یه حال و هوایی داشت. یه عکس هم از خیابون آزادی بود در این مجموعه. چقدر عریض کردن خیابون رو. از ترافیک عکسی نبود. از محله‌های شمال شهر یا رستورانهای جدیدی که باز شده هم خبری نبود. تغییر یا عدم تغییر ظاهر مردم رو هم نمی‌شد از عکسها فهمید. بعد رفتم سراغ شیراز و اونجا فقط عکس حافظیه یه تاخیری بهم داد به خصوص که از یه زاویه‌ای از یه درختی عکس گرفته بود که خودم هم قبلا گرفته بودم. اهواز چیز خاصی نداشت. مثل همون یک بار بود که دیدمش. به نظرم در حفظ آثار دفاع مقدس در خوزستان خیلی بد عمل شده. شما میرسی خرمشهر و اون تابلوی معروف با وضو وارد شوید رو دیگه نمی‌بینی. یا در آبادان و اهواز و جاده‌ها سعی نشده آثاری حفظ بشه که نشون بده ناسلامتی این ملت ٨ سال سر حفظ این خوزستان جنگیده. بماند. خلاصه یه کم حال و هوای وطن گرفتم با دیدن عکسها. راستی از نظرهای یادداشت قبل خیلی خوشم اومد. ٣-٢ نفر نظرهای کارشناسی خیلی قوی داده بودن.


کلمات کلیدی:
 
دکترای گرایش عمران ماهیگیری
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢٠ 

یکی از دلیلهایی که باعث شد رشته سازه رو برای کارشناسی ارشد انتخاب نکنم موضوع پایان‌نامه‌های بچه‌های رشته سازه بود. معمولا عنوان پایان‌نامه دو خط بود و پر بود از کلماتی که بنده با مدرک کارشناسی عمران هم نمی‌فهمیدم آخرش قراره این پایان‌نامه چی بگه. مدیریت ساخت اما خیلی ملموس بود. درد جامعه رو می‌‌خواست جواب بده از نظر من. یعنی مثلا یه پروژه‌ای داریم می‌سازیم. حالا چی کار کنیم که تاخیر ایجاد نشه در روندساخت یا مثلا پول الکی خرج نشه در پروژه. با ارادت به بقیه گرایشهای مهندسی عمران باید عرض کنم که اصلا به انتخاب اونها فکر هم نکردم یک لحظه به جز یه چند روزی که به گرایش محیط زیست فکر کردم اونهم به خاطر اینکه جدید بود توی دانشگاه تهران و البته زودی پشیمون شدم چون اون موقع آینده‌ای مثل امروز رو دیدم. حالا امروز چی شده. هیچی رفتیم دفاع دکترای یکی از دوستان در گرایش محیط زیست. یه ٣-٢ اسلاید که گذشت دیدم قضیه راجع به ماهی و ماهیگیری و شناکردن ماهیها در رودخانه بر خلاف جریان آب در فصل تخمریزی و این حرفهاست! تا جایی که مثلا یکی از داورها پرسید شما اثر سدها رو چطور دیدی؟ فرض کردی برای ماهیها یه وسیله‌ای در نظر گرفتن که ببردشون اون طرف سد یا نه؟ خلاصه که کلا خیلی کمدی بود. آخرش هم نفهمیدم که تخصص عمران چه ربطی داره به این حرفها.


کلمات کلیدی:
 
مناظره انتخاباتی
ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩ 

می‌دونید که مبارزات انتخاباتی اوباما و مک‌کین به روزهای آخرش داره می‌رسه. یکی از اتفاقهایی که در روزهای آخر می‌افته مناظره‌های انتخاباتی هست که تقریبا تمام شبکه‌ها پوشش می‌دهند و بیش از ٧٠ میلیون خانه می‌بینن هر کدومشون رو. در این آخری از اوباما پرسیدن که با ایران چی کار می‌کنی و ایشون هم شروع کرد که آره شاید بنزین رو هماهنگ کنیم که نفروشند بهشون و بعد داشت دفاع می‌کرد از مذاکره مستقیم. یه منحنی پایین صفحه هست که نشون می‌ده شنوندگان نظرشون راجع به چیزی که می‌شنوند چی هست. وقتی اوباما داشت دفاع می‌کرد از مذاکره مستقیم این منحنی اومد پایین و جالب‌تر اینکه زنان بیننده بیشتر واکنش منفی نشون دادن به این موضوع تا مردان.


کلمات کلیدی:
 
٧٠٠
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸ 

این یادداشت هفتصدمین یادداشت این وبلاگ هست. جالبه که همونطور که قبلا هم عرض کرده بودم اصولا علاقه‌ای به وبلاگ‌نویسی نداشتم و الان ٧٠٠ بار اومدم مطلب نوشتم و گذاشتم در معرض قضاوت خوانندگان. بماند. این یادداشت هفتصدم  رو اختصاص می‌دم به دوستانم. پدرم می‌گه همه دوستانت از خودت بهترن! نمی‌دونم چه هیزم تری به حاجی فروختم اما خلاصه نظرش اینه. واقعا هم دوستان بسیار خوبی دارم. قدیمی‌ترین اونها فرزاد هست که از اول راهنمایی باهاش آشنا شدم. بعد پیمان. بعد می‌رسه به دوران دانشگاه که رضا و حسین و علیرضا و بنده تبدیل به دالتونهای دانشگاه شده بودیم. کرمانی هم حالت ویژه است! هم دبیرستان همکلاسم بوده و هم دانشگاه و هم اینجا از همه بیشتر ایشون رو دیدم. الان هم همه این رفاقتها هست و پررنگ هم هست حتی اگر یاران فارغند از یاد من. اینها که گفتم دوستان نزدیکند. جمع بزرگتری از افراد هم هستند که ارادت داریم بهشون و از قدیم و ندیم با هم بودیم. خدا ایشالا همه این دوستان رو حفظ کنه. 


کلمات کلیدی:
 
اولویت
ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٧ 

یک مطلبی می‌خوام بنویسم امشب اینجا که هم مخاطب خاص داره و هم مخاطب عام در بین خوانندگان این وبلاگ. مخاطبان خاص وبلاگ دخترخانمهایی هستند که در کشورهای غربی زندگی می‌کنند و چالش مطرح در ادامه مطلب رو حس کرده‌اند و مخاطبان عام یادداشت هم بقیه دوستان و این بنده که در حال قربانی‌کردن موارد مشابهی در پای اهدافمان هستیم. چند وقتی هست که یک بحثی ذهن خودم رو مشغول کرده و گاه و بیگاه نمونه‌های عینی دنیای بیرونی به این دغدغه ذهنی دامن می‌زنه. پرسش اصلی این است که اولویت با چیست؟ ما در انتخابمان به چیز بهای بیشتری بدهیم و چطور بین اضداد جمع ببندیم؟ مثال عینی که الان دیدم و انگیزه نوشتن این مطلب شد مصاحبه‌ای است از خانم فراهانی که گفته «نمی‌خواهم فرصت بازیگری را از دست بدهم.». ایشان پس از بازی در یکی از فیلمهای مهم این روزهای هالیوود به آمریکا آمده و بدون حجاب در مقابل دوربین عکاسان ظاهر شده و اظهار داشته که تمایلی به بازگشت به ایران در حال حاضر نداره. در واقع ایشان به سوال بالا این جواب را داده : «اولویت من با کارم است.» عملکردی هم که ایشان نشان داده منطبق با همین هدف است. اینجا که خانم هنرپیشه محجبه نمی‌خواهند. پس حجاب را هم بی‌خیال. اشکالی هم از نظر بنده ندارد. این انتخابی کاملا شخصی است و بسیار احمقانه است که دیدم عده‌ای معترضند که بله ایشان به عنوان نماینده فرهنگ ایران باید حفظ حجاب می‌کرد. حال سوالم را دقیق‌تر مطرح می‌کنم: در انتخاب اولویتها نقش محدودیتها چیست؟ تکلیف ارزشهای فردی و اجتماعی چه می‌شود؟ مرز پیشروی در رسیدن به اولویتهای انتخابی را توان ما تعیین می‌کند یا محدودیتهای بیرونی؟ بهایی که می‌پردازیم تا به یکی از اولویتها برسیم سنگین‌تر از مجموع هزینه‌های نرسیدن به سایر اولویتها نیست؟ به نوبه خودم امیدوارم خانم فراهانی بتواند محکم به این پرسشها در ذهن خودش جواب بدهد و بگوید ارزشش را داشت که ایران و بازار سینمای آن و خانواده و دوستان را رها کند و خودش را مثل غربی‌ها کند تا بتواند به اوج موفقیت حرفه‌ای که به واقع همراهی با بزرگان سینمای آمریکاست برسد.


کلمات کلیدی:
 
پاییز هزار رنگ
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٦ 

این سومین پاییز بوستون است که بنده می‌بینم. اصولا پاییزها را هم اینجا وسیله جذب جهانگرد کرده‌اند. ملت می‌آیند که برگهای رنگارنگ ببینند. البته راستش را بخواهید انصافا هم قشنگ هستند. بعضی درختان کاملا قرمز می‌شوند و بعضی زرد. بعضی نارنجی می‌شوند و تعدادی هم به رنگ سبز وفادار می‌مانند تا آخرین لحظه. یادم هست که در دوران بچگی که در خیابان ولیعصر زندگی می‌کردیم و برگهای چنار زمین را فرش می‌کرد همیشه به دنبال برگ قرمز بودم و نمی‌دیدم. برگهای قرمز و نارنجی را فقط در نقاشیهای کتابها دیده بودم و همیشه برایم سوال بود که پس چرا واقعا هیچ برگی قرمز نیست. از اول هم خب پرسپولیسی بودم و اصولا هر چیز قرمزی ارجحیت خاصی داشت! اینجا بالاخره اینقدر درخت قرمز (از جمله همین که در مقابل خانه‌مان هست) دیده‌ام که برایم عادی شده. ولی مادرم هم پارسال که اینجا بود از تغییر رنگ برگها و دیدن این همه رنگارنگی در طبیعت کلی لذت برد. عکسهای آن روزها را که برای پدرم در ایران فرستادیم گفت مثلا که چی‌!؟ برگ رنگی ندیدید؟ تمام درختهای روستای ما همین شکلی می‌شد فصل پاییز. نتیجه اخلاقی: روستا چای قشنگی است! نتیجه سیاسی: ندارد. نتیجه اقتصادی: ١٠٠ دلار دادیم نفری که گازوییل بخریم برای این سوز سرمای پاییز. نتیجه فرهنگی: تبادل جهانگرد بین روستای پدرم و شهر بوستون باعث نزدیکی فرهنگی دو ملت می‌شود. نتیجه خانوادگی: من مامانم رو می‌خوام.


کلمات کلیدی:
 
خوابنما!
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٥ 

دوستان دیگه می‌دونن که بنده به مسایل مربوط به جناب عزراییل علاقمند هستم اینه که خوابهای عجیب هم که می‌بینن در این مورد فوری بهم خبر می‌دن! دیشب با یکی از دوستان صحبت بود و می‌گفت که چند شب قبل یه خواب عجیبی دیده به این صورت که ساعتهای تقریبا ٢-١ صبح یه نفر از خواب بیدارش کرده و گفته که نترس! این بنده خدا هم اصلا حرف نمی‌تونسته بزنه بعد بهش گفته نترسی‌ها من اومدم جونت رو بگیرم! بعد دوستم گفته پس عزراییل که می‌گن تویی؟ گفته هرکسی یه چیزی می‌گه اما تو نترسی‌ها! خلاصه صد بار به این دوستمون گفته نترسی یه وقت! بعد دوستم دست برده چراغ خواب رو روشن کرده دیده طرف غیبش زد! بامزه داستان این هست که اینقدر دوستم اطمینان داشته که این موجود رو در بیداری دیده که از جاش بلند شده و توی خونه دنبالش می گشته! خلاصه بچه مردم رو عزراییل سر کار گذاشته بوده! ضمنا برای اینکه جای شکی نمونه عرض کنم که این دوستم اهل خالی بندی نیست و واقعا اینها رو دیده! فعلا هم ماشاالله سرحال و قبراق هست و در حضور خودم کلی استیک خورد!


کلمات کلیدی:
 
چی مهمه؟
ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٢ 

دیروز از یک نفر پرسیدم «چی مهمه؟» نظرش رو بهم گفت. این پرسشی هست که پدرم تابحال چندین بار ازم پرسیده. «چی مهمه؟». خیلی هم عام و نه در عرصه خاصی. مثلا جوابش می‌تونه برای یکی این باشه که سلامتی مهمه. می‌تونه برای دیگری این باشه که قبولی دانشگاه مهمه. برای شما «چی مهمه؟»

یکی دوتا جواب هم باید به نظرهای بعضی دوستان بدم. یکی اینکه ما اینجا با عید فطر ایران هماهنگ نمی‌کنیم. افق خودمون برای ما ملاک هست. دیگه اینکه توبه و بحثهای مرتبط با اون رو مطرح‌کردن لزوما به معنای غرق در گناه بودن نیست. در آخر هم اینکه مذهبی‌تر شدن وبلاگ در روزهای اخیر رو اصلا با صراحت گفتم خودم وقتی تیتر یادداشتم رو گذاشتم «جوگیر»


کلمات کلیدی:
 
الذی جعلته للمسلمین عیدا
ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٠ 

آخر این ماه رمضان هم رسید. نزدیکیهای ١١ شب به وقت ایران بود که دیدم مرجع تقلیدم اعلام عید فطر کرده. امسال ظاهرا اکثر مراجع همنظر بودند و اکثر کشورهای اسلامی هم همینطور و عموما چهارشنبه رو عید فطر اعلام کردن. البته ٣-٢ نفر از دوستان ترکیه‌ای امروز عید رو بهم تبریک گفتن. برای اونها عید امروز بوده ظاهرا. به هر حال این عید که به تعبیری مایه فخر و شرف و زینت رسول خداست بر شما مسلمانان و پیروان آن رسول گرانقدر مبارک باشه. امیدوارم که شاد باشید و روز عید حالش رو ببرید و شیرینی بخورید و خلاصه جبران  یک ماه گرسنگی رو یک روزه بکنید!


کلمات کلیدی:
 
آخرینها
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩ 

امشب که شما روزه‌دارها می‌خوابید و برای سحر ساعتهاتون رو تنظیم می‌کنید می‌دونید که به احتمال زیاد فردا آخرین سحر این ماه هست. فردا آخرین روزه‌ای هست که می‌گیرید و فردا شب آخرین افطاری این ماه رمضان خواهد بود. اگر دعایی مونده و توبه‌ای مونده و عرض ادبی به پیشگاه الهی این آخرین فرصتهایی هست که داریم. یه دعایی هست که به یک معنا در زیارت عاشورا هم هست و گاهی دیدم در ماه رمضان هم گفته می‌شه. مومنین از خدا می‌خواهند که این ماه رمضان رو آخرین ماه رمضان زندگیشون قرار نده و بعد می‌گن اگر هم مشیت این هست که ماه رمضان بعدی رو نبینم خدایا به حق همین ماه آخر و همین روزه‌های آخر گناهانم رو ببخش. به قول دیگری «خدایا آن زمان که گناه در چهره‌ها پدیدار می‌شود و موها ریسمان پاها می‌گردد از تو امان می‌خواهم و ایمنی می‌طلبم».


کلمات کلیدی:
 
دیشب
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۸ 

رفته بودم مسجد برای آخرین برنامه شب قدر این ماه رمضان. چند تا اتفاق جالب افتاد و مطالبی به ذهنم رسید که بیانش خالی از لطف نیست. اولا که یک «کامران» دیگه دیدم. این اولین «کامران» بود که در آمریکا می‌دیدم. تازه یه نکته جالب دیگه هم داشت. پاکستانی بود.رفتم بهش سلام کردم و گفتم که خوشحالم می‌بینمش و گفتم که اسمم کامران هست. گفت که حتما مرد خوبی هستی! ابراز امیدواری کردم و گفتم که به امید خدا باز هم ایشون رو می‌بینم. بعد رفتیم سراغ نماز و بعد هم رفتیم یه جایی که فقط ایرانی‌ها بودن و دعای جوشن خوندیم و قرآن به سر گرفتیم و دعا کردیم. آخرای برنامه یکی از خانمهای جمع از اون عقب به مجری برنامه گفت که دعای «امن یجیب» رو هم بخونه چون یک نفر مریض هست و التماس دعا گفته. ما هم همه به رسم معمول ٧ بار این آیه رو خواندیم و دعا کردیم که اون مریض خوب بشه. این بار اما بنده واقعا با گریه و التماس این دعا رو می‌خوندم با اینکه اصلا نمی‌دونم اون مریض کی بود. دلیلش هم این بود که فکر کردم یه روز هم من مریضم و افتادم روی تخت یه بیمارستانی و دکترها هم از دستشون کاری برنمیاد و من به آشنام که امشب داره می‌ره شب احیا می‌گم که برای من دعا کنه. همونطوری از خدا خواستم اون مریض رو شفا بده که انتظار دارم در همچون روزی یه جمعی برای من دعا کنن و باور داشته باشن که واقعا این دعا می‌تونه موثر باشه. راستش اصلا وقتی دقت می‌کنم در درماندگی که در بطن این دعا هست خودبخود گریه‌ام می‌گیره. این دعا مال اونهاست که قشنگ موندن توی کارشون. مال اونهاست که درمانده‌اند و هیچ راهی نمی‌شناسند. مال اونهاست که امیدشون از همه ناامید شده. کاشکی همه ما وقتی «امن یجیب» می‌خونیم به یاد رحمت و قدرت خدا باشیم و عجز اون مریضی که التماس دعا گفته. دیدم یکی از خواننده‌های ثابت این وبلاگ هم التماس دعا گفته. از بروبچه‌های باصفای خواننده این وبلاگ خواهش می‌کنم که برای عزیز ایشون هم دعا کنن در این روزهای باقیمانده ماه.


کلمات کلیدی:
 
ابوالحسن
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٦ 

بی تردید یکی از مشخصه‌های ماه رمضان برای ما ایرانی‌ها و به طور کل برای شیعیان بحث شهادت امام علی است. این بار البته بنده هیچ مطلبی ننوشتم در این زمینه. دلیلش هم صرفا این بود که حس لازم رو نداشتم برای اینکه یادداشتی بنویسم که دارای حداقلهای مدنظر خودم باشه. یعنی قادر به بیان کلامی در شان و مقام امام علی نبودم. با نوشتن یادداشت حاضر هم فقط قصدم عرض ادبی بود به پیشگاه مردی در تاریخ بشر که ورای زمان خود بود. مردی که سلامت اقتصادی حاکم را می‌توان در زندگی او یافت. مردی که نهایت شجاعت را می‌توان در نبردهای او دید. مردی که شکیبایی را می‌توان در سکوت چندین ساله او جستجو کرد. مردی که عدالت را می‌توان در توزیع بیت‌المال او مشاهده کرد. علی مردی است که با گذشت ١۴٠٠ سال هنوز هم می‌تواند الگو باشد اگرچه بیت‌المال میلیاردها دلار باشد، رساندن پیام با ارسال پیک و قاصد نباشد، سلاح نبرد شمشیر نباشد، شکیبایی صرفا سکوت نباشد، مالک اشتر و سلمان و محمداین‌ابوبکر نباشند،  و امام زمان در برابر چشمان ما نباشد.


کلمات کلیدی:
 
کچل سیگاری متاهل
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٥ 

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می‌گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد».

 


کلمات کلیدی:
 
یاد مرگ را زنده نگه‌داشتن!
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤ 

صاحب این قلم به این امر شناخته شده که در این وبلاگ به طور متناوب راجع به لحظه مرگ مطالبی می‌نویسد. امروز دیدم که در این وادی تنها نیستم. در وبسایت یاهو مطلبی منتشر شده امروز راجع به تحقیقی که یکی از استادان مرکز پزشکی کرنل نیویورک داره انجام می‌ده در مورد لحظه مرگ. این آقا ده سال هست دنبال کسانی هست که دچار نوعی مرگ شده‌اند و برگشته‌اند به زندگی و می‌خواد ببینه که در اون فاصله زمانی چی می‌شده و چی می‌دیدن. تابحال با ۵٠٠ نفر مصاحبه کرده و جمعبندی این مصاحبه‌ها این هست که این فاصله حداکثر ١ ساعتی که اینها مغزشون کار نمی‌کرده و در تعریف این پزشکان هم مرده بوده‌اند هوشیاری خودشون رو از دست نداده‌اند و توانسته‌اند با جزییات اتفاقهای دور خودشون رو تعریف کنند. یعنی گفته‌اند که پزشکان و پرستاران کنار بدنشون چی می‌گفتن و چی کار می‌کرده‌اند انگار از سقف داشته‌اند می‌دیدند که چی می‌شه. این دکتر تاکید می‌کنه که این مصاحبه‌شوندگان اصلا دنبال معروف شدن نبوده‌اند و واقعا اونچه رو که تجربه کرده‌اند بیان می‌کنند. نکته جالب تحقیق البته این هست که اونچه که این آدمها دیده‌اند محدود به همون فضای اتاقی بوده که بدنشون روی تخت بوده و مثلا از اتاق کناری یا فضای اطراف ساختمان چیزی ندیده‌اند.


کلمات کلیدی:
 
مولای یا مولای
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۳ 

جوگیر این شبهای عزیز قدر هستم هنوز. البته تموم هم نشدن. به تعبیری مثلا فردا در بوستون می‌شه شب قدر باشه. حالا اینش مهم نیست. مهم این دعای ابوحمزه ثمالی هست. انصافا بعضی از فرازهاش اشک آدم رو در می‌یاره. مثلا اونجا که می‌گه به خدا که من گناهکارم و این رو هم خودت می‌دونی و هم خودم ولی ازت می‌خوام که این گناهان رو به رخم نکشی. یا اونجا که می‌گه که من می‌خوام که به من لطف کنی ولی نه به خاطر اعمالی که دارم بلکه به خاطر رحمتی که داری. این که می‌گه من اصلا غیر از اینکه بیام به درگاه تو جای دیگه‌ای ندارم که برم. به قول شاعر «اگر رد می‌کنی رد کن ولی من به جز درگاه تو جایی ندارم.» خلاصه که بسی استفاده کردیم در این چند بار شنیدن پشت سر هم این دعا در این روزهای اخیر. اگر وقت کردین یه دور بخونیدش. متن سختی نداره. اقلا ترجمه اش رو ببینید. راستی یادمه می گفتن یکی از مجریهای ایران برای اشاره به این دعا گفته «دعای ابوحمزه شمالی»


کلمات کلیدی:
 
شبهای قدر
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢ 

ما که کارمون حساب و کتاب درستی نداشت از اول. حالا هم که اومدیم خارج بدتر شده. اصلا نمی‌دونیم روز اول ماه دوشنبه بوده یا سه‌شنبه و به طریق اولی نمی‌دونیم که شبهای قدر چه شبهایی هست. به هر شکل بنده توفیق داشتم در یکی از این برنامه‌ها شرکت کنم. نکته‌ای که می‌خوام عرض کنم مربوط هست به یکی از فرازهای یکی از دعاهایی که این شبها توصیه شده. در این دعا از خداوند بزرگ می‌خواهیم که پدر و مادر ما را مشمول رحمت خود گرداند همانطور که آنها در کودکی ما را با محبت پرورش دادند. در حقیقت می‌خواهیم بگوییم که قدردان زحمتهای آنها هستیم و برای آنها در این شب مهم بهترینها را که همانا ورود در دایره رحمت الهی است می‌خواهیم. خلاصه که اون عزیزان خواننده‌ای که رفتند و دعای جوشن و ابوحمزه و غیره رو خواندند که خوشا به سعادتشون. اونها هم که نرفتند هنوز فرصت هست. شاید حکمت نامشخص بودن شب قدر همین هست که به ما چندباری فرصت بدهد که در برنامه‌های شب قدر شرکت کنیم. اونها هم که به هر دلیل روزه نمی‌گیرند هم اگر دستی به آسمون بلند می‌کنند در این ماه این بنده رو هم فراموش نکنن. بالاخره همونطور که می‌دونیم بدترینهای ما کسانی هستند که از رحمت خدا ناامید باشند.


کلمات کلیدی: