اقتصادی در سراشیبی
ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸ 

وضع این روزهای اقتصاد آمریکا اصلا جالب نیست. بانکها و موسسه‌های بزرگ و باسابقه مالی یکی پس از دیگری در حال ورشکستگی و انحلال هستند و بعضی وقتها هم دولت مرکزی مجبور می‌شه از محل بودجه عمومی به بعضی از اونها کمک کنه تا علی‌الحساب در بازار باقی بمونن. آخرینش همین امروز بود که در واقع دولت مانع از ورشکستگی بزرگترین شرکت بیمه دنیا شد. اگر این شرکت از بازار خارج می‌شد وضعیت بسیار آشفته‌ای به وجود می‌آمد و سهام تقریبا تمام بنگاههای اقتصادی به ویژه بانکها سقوط بی‌سابقه‌ای رو تجربه می‌کرد چون این شرکت در حقیقت خیلی از بانکها رو در مقابل عدم پرداخت وام از سوی مشتریان بیمه کرده و حذفش یعنی اینکه این بانکها به طور کامل در برابر مشتریهای بدحساب آسیب‌پذیر می‌شن. البته هزینه سرپا نگه‌داشتن موقت این شرکت بیمه مبلغ ناقابل ٨۵ میلیارد دلار بوده که دولت از محل بودجه عمومی پرداخت کرده. حالا بماند که هنوز هم این بازی تموم نشده و بازارهای سهام دارن یکی از بی‌سابقه‌ترین بحرانها رو تجربه می‌کنن.


کلمات کلیدی:
 
برنده-برنده
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦ 

یک اصطلاحی هست در فرهنگ آمریکایی به نام win-win که به فارسی بعضیها ترجمه‌اش کردند «برنده-برنده» و بعضیها هم «دوسر فایده». خلاصه قراردادی یا کاری هست که در اون هر دو طرف معامله سود می‌برند. از نظر بنده در این ماه مبارک رمضان یک فرصت اینچنینی در اختیار گروه زیادی از مردم قرار می‌گیره که بتونند هم خودشون برنده بشوند و هم دیگران رو به یک منفعتی برسونند. اون کار هم خیلی ساده است و خیلی هم مرسوم هست. سنت افطاری دادن رو عرض می‌کنم. شما وقتی به یک روزه‌دار افطاری می‌دی هم خودت کلی ثواب می‌بری و هم اون بنده خدا یک صفایی می‌کنه و یک غذایی از سفره شما می‌خوره. حتی تو عزیز دل برادری که خودت روزه نمی‌گیری و خیلی هم در بند این مسایل نیستی هم می‌تونی از این قضیه سود ببری اگر دوستی در اطرافت هست که روزه می‌گیره. باور کن اگه دعوتش کنی به یه افطاری کلی خوشحال می‌شه و مطمئن باش راه دوری نمی‌ره این شاد کردن دل یه روزه‌دار در این ماه عزیز. حالا نگید که بنده همه این حرفها رو زدم که یک نفر خودم رو دعوت کنه‌ها. نه. بنده که بحمدالله اون روزهای آخر هفته که می‌تونم در خدمت عزیزان باشم که برنامه‌ام تا آخر ماه پر شده. اما این رو بیشتر برای اون عزیزانی نوشتم که دوستانی در کنارشون دارن که روزه‌ می‌گیرن. خلاصه اگه از قبل هم برنامه داشتین که دعوت کنید این روزه‌داران رو بیرون تا دیر نشده یه زنگ بزنید و برنامه‌اش رو هماهنگ کنید. با تو هستم سوتی ندی طرف رو ببری یه رستورانی که رقص زنده عربی داره! جنبه داشته باش!


کلمات کلیدی:
 
همخونه‌ها
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٢ 

داستان همخونه‌های بنده هم جزو موضوعهای ثابت این وبلاگ بوده. بعضی یادداشتهای این وبلاگ مستقیما به معرفی یکی از اونها اختصاص داشته یا اشاره‌ای به اونها شده. گاهی هم بعضی دوستان با شیطنت جوسازی‌هایی کرده‌اند که انگار این همخونه‌ها برایم حکم چیزی بیش از همخونه رو دارند. به هر حال به طور جالب توجهی آخر این ماه ٣ نفر از این همخونه‌های بنده دارند می‌روند و فقط یک دختر کنگویی می‌مونه. حالا اینکه چه کسانی به جای اینها خواهند امد نکته مهم داستان هست. اصولا بنده قدرت اول تصمیم‌گیر نیستم و طبیعتا صاحبخونه هست که می‌گه چه کسانی مستاجران جدیدش خواهند بود. اما خب در طول زمان این آشنایی و دوستی که با صاحبخونه پیدا کردم باعث شده که نظرم تعیین‌کننده باشه. تابحال تونستم مثلا این اصل رو تثبیت کنم که مستاجران حق داشتن سگ و گربه و اصولا حیوان خانگی ندارند. همینطور ورود کافر ممنوع است! آدم لاابالی هم تابحال از فیلتر ما رد نشده. خوشبختانه در این موضع که اگر ژیان ماشین می‌شه، چینی و هندی هم مستاجر می‌شن با صاحبخونه هم‌عقیده هستم. دیگه ببینیم از اینهمه فیلتر کی رد می‌شه. راستش تجربه ثابت کرده که آفریقایی‌ها و آمریکایی‌ها رد می‌شن!


کلمات کلیدی:
 
زیپ
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٢ 

از آنجا که قرارنیست همیشه راجع به موضوعات جدی زندگی مطلب بنویسیم تصمیم گرفتم امروز راجع به اتفاقی که دیروز پیش آمد یادداشتی بنویسم. داستان از این قرار است که بنده قبل از آمدن به آمریکا رفتم پیش خیاط و یک کت و شلوار برای خودم خریدم. در نتیجه طول و عرض و ارتفاع بنده در دفتر آن جناب خیاط ثبت و ضبط است و در نتیجه بودن آنکه حضورم ضرورتی داشته باشد خانواده‌ام می‌توانند برایم سفارش شلوار بدهند به آن خیاط و بعد هم همراه خودشان بیاورند فرنگ و به عنوان سوغاتی بدهند به بنده. تا بحال چندین شلوار به همین شکل به دستم رسیده است. نتیجه اخلاقی البته این است که عرض و طول بنده و به ویژه عرض بنده در این کشور عزیز و خوشمزه آمریکا تغییری نکرده است و مثل بعضی لس‌آنجلس نشین‌ها ١٣ کیلو چاق نشده‌ام. حالا اصل ماجرا این است که در بین این شلوارها تابحال زیپ ٢ تایشان دررفته یا شکسته آنهم در حالی که اینقدر نو بوده‌اند که هنوز به خشک‌شویی نرسیده بودند. دیروز هم یکی از همین روزها بود. کلی تیپ مرتبی داشتم ولی نزدیکی‌های ظهر فهمیدم که ای دل غافل زیپ شلوارم خراب شده. خلاصه دردسرتون ندم. تا شب راست‌راست راه رفتم و تقریبا تمام مدت ایستادم تا بالاخره به منزل رسیدم. حالا باید ببرم شلوار رو بدم که این زیپ لامصبش رو درست کنن. ١۵ دلاری پیاده می‌کنندم. چه کنیم که خیاط هم پسرخاله مادرمون هست و نمی‌شه عتاب و خطابی هم کرد!


کلمات کلیدی:
 
گذر ماه
ساعت ٤:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٠ 

ماه رمضان داره پرشتاب می گذره و بنده هنوز فرصت درست و حسابی نداشتم که ببینم چه خبر! امروز که خونه بودم یه کمی دقت کردم و دیدم که ماه توبه داره می گدره دریغ از توبه. خلاصه که از یه طرف می خواهم که جزو «توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند» نباشم و از یه طرف هم خواستم بگم که شما عزیزان هم قدر این روزها و شبها و خاصه شبهای قدر رو بدونید. امیدوارم توبه شکنی نکنم و نکنیم و بریم برای فردایی که بدون گناه است و عید یک مومن. یادمون هم باشه که «خدا که فقط متعلق به آدمهای خوب نیست. خدا خدای آدمهای خلافکار هم هست.»


کلمات کلیدی:
 
وضع خاص ماه رمضان
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦ 

اصولا این ماه رمضان هر جای دنیا که باشی به خاطر ماهیتی که داره و تغییری که در برنامه روزانه‌ات می‌ده باعث می‌شه که کارهای عجیب و غریب بکنی. یادمه یه سال تهران که بودم یکی از شبهای ماه رمضان با دو نفر از دوستان رفتیم شب بیرون. ساعت نزدیک ١٢ شب بود که اومدند دنبالم. ما هم که بچه مثبت بودیم و اون موقعها معمولا از خونه بیرون نمونده بودیم. اون شب دیدم که چقدر شبهای تهران زنده است. خیابون ستارخان اصلا ترافیک بود. جلوی اون بستنی‌فروشی بابارحیم جای پارک کردن پیدا نمی‌شد و بزرگراهها هم همه شلوغ بودند. دیشب هم کار مشابهی رو در بوستون کردم. البته اینجا جمعه شبهاش معروفه. جوونها همه می‌رن دنبال مشروب و پارتی و سعی می‌کنن خونه نمونن. ما هم که هنوز بچه مثبت هستیم رفتیم سینما! سانس ١١ شب. فیلم شوالیه تاریکی یا همون بتمن خودمون. نزدیک ٢ صبح بود که رسیدم خونه. بد نبود. تجربه‌ای بود تازه در شهر بوستون. راستی بگم اینجا هم اینقدر جای پارک بد پیدا می‌شه که بعد از ٢٠ دقیقه گشتن از خیر یه سینما گذشتیم و رفتیم یه سینمای دیگه. این رو گفتم که فکر نکنید ما اینجا در وفور نعمت هستیم!


کلمات کلیدی:
 
گزارش عملکرد
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦ 

خوانندگان عزیز به خاطر دارند که اولهای تابستون اومدم اینجا نوشتم که این تابستون بنا دارم که قایق‌سواری رو استاد کنم و همینطور به بهبود زبان انگلیسیم بپردازم. الان تابستون تموم شده و قصد دارم گزارش عملکرد بدم. در طول این تابستون تقریبا ١۵ دفعه رفتم قایق‌سواری و به مقدار زیادی مجددا فیلم امریکایی دیدم. چند بار به جای امریکایی‌ها اشتباه گرفته شدم و ازم خواسته شد به اوباما رای بدهم یا ندهم و یا گول فلان سیاستمدار رو بخورم یا نخورم. یک بار هم البته با اعتماد به نفس به مسوول یه هتلی گفتم که از بوستون هستم و اونهم گفت شوخی می‌کنم و حالم رو گرفت! البته واقعیت این بود که بنده منظورم محل برگشتم بود و ایشون به نظرم فکر کرد منظورم این هست که بوستونی هستم اما به هر حال اون سرش کلاه نرفت و سه سوت لهجه زیبای فارسی بنده رو از لهجه بوستونی تشخیص داد! خلاصه همین‌ها. البته در تابستان اتفاقهای بهتری هم افتاد و کلی سفر رفتم و کلی کار دانشگاهی کردم که عزیزان خواننده در جریان اون امور هم هستن. 


کلمات کلیدی:
 
بی وطن!
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٥ 

اصلا برعکس عنوان یادداشت قصد «ننه من غریبم» بازی ندارم! خودم کردم که رحمت بر خودم باد! اومدم خارج و پاش هم وایستادم تا آخرش. همون روزی که می‌اومدم بیرون می‌گفتم که دیگه اقلا تا ۴ سال از پدر و مادر و خواهرام دورم که تازه شکر خدا اکثرشون رو هم دیدم دوباره. پس قصد گله و قصه‌ای نیست. عنوان یادداشت اما واقعی است. یعنی یه نفر قشنگ زل زد توی چشمام همون روزهای آخر و گفت تو که با این سن و سال داری می‌ری خارج بی‌وطن می‌شی! یعنی که دیگه هیچ‌جا برات جذابیت زیادی نداره. هم دلت ایران رو می‌خواد و هم خارج رو و از هیچ کدوم و یا هرجای دیگه لذت نمی‌بری. راست می‌گفت اما خب من قبلش هم لذتی از زندگی در ایران نمی‌بردم. اونجا بودم چون اونجا به دنیا اومده بودم و پدر و مادرم اونجا بودن. حالا اما داره کم‌کم قضیه جدی می‌شه. دوستان که همه می‌گن تو می‌مونی همینجا و همه حرفات الکی هست که آمریکا نمی‌خوای بمونی. تازه فکر کنم همین یادداشت رو هم در همون راستای حرف عوض کردن بنده بگیرن ولی واقعیت اینه که نه. جدا دلم می‌خواد از اینجا در برم و اگر بخوام اینکار رو بکنم باید تا پایان تحصیلم جای جدید رو تعیین کرده باشم و سختی کار همینجاست. قربونش برم گذرنامه ایران که فقط به درد برگشتن به ایران می‌خوره و بقیه کشورها تره براش خرد نمی‌کنن. از اون طرف هم مگه چندتا کشور هست که بشه رفت. تازه شرایط که عوض نشده. هنوز هم پدر و مادرم ایران هستن. خلاصه که یه چند ماهی هست که درگیر این فکرم که بهترین انتخاب بعد از این دیار پهناور کجاست.


کلمات کلیدی:
 
رفت و آمد
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٢ 

ماه رمضان اینجاست. دوباره. اینبار هم به همراه امید. امیدی که خدای خالق بندگان ناشکرش رو ببخشه به واسطه عبادتهای این ماه. امیدی که نباید ناامید بشه چون خود خدا گفته. از اون طرف به طور خاص و برای بنده این آمدن ماه رمضان همراه شد با یک رفتن. خواهرم بعد از سه هفته برگشت کانادا و امروز صبح توی فرودگاه باهاش خداحافظی کردم. اه که چقدر این خداحافظی‌ها هم بد هستند. اینقدر تلخند که انگار همه شیرینی آمدن‌ها و سلام‌ها و تجدید خاطره‌ها رو با خودشون می‌برند. خلاصه که امروز هم کامم خشک هست و هم تلخ!


کلمات کلیدی:
 
قبرستان آمریکایی
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۱ 

همونطور که عرض شد چند روزی رو در سفر بودیم و از جمله به مرکز قدرت آمریکا یعنی واشنگتن هم رفتیم. در این شهر اصولا سعی شده همه‌چیز یه حالت نمادین داشته باشه. از اون ستون ۵۵٠ فوتی که یادمان واشنگتن هست تا مجسمه سربازان و ۶٠ جور مجسمه و نقاشی از جرج واشنگتن و از این جور چیزها. یکی از جاذبه‌های گردشگری این شهر قبرستانی هست که شاید در فیلمها هم دیدید که ردیف ردیف صلیب در یک چمن سبز و هموار هست. قبر جان.اف.کندی هم هست اونجا و کلی آدم دیگه. خلاصه ما هم به اتفاق خواهرم رفتیم اونجا. حالا حساب کنید که اینجا از نظر آمریکایی‌ها یه چیزی هست تو مایه‌های بهشت زهرا برای ما و خواهر من هم محجبه اومده و داره به قبرهای سربازها نگاه می‌کنه. فکر کنم همه آمریکایی‌هایی که از کنارمون رد می‌شدند یه نگاه چپ‌چپ به خواهرم کردند. کلا هم در طول این سه هفته فهمیدم که حفظ حجاب در خارج از ایران خیلی سخت‌تر از داخل ایران هست. از خواهرم و همه بچه مسلمون‌هایی که مشکلات حفظ حجاب رو بر خودشون هموار می‌کنند سپاسگزارم.


کلمات کلیدی:
 
مرکز آمریکا
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٩ 

از روزهای آخر تابستون دارم استفاده می‌کنم و از روزهای آخر حضور خواهرم در آمریکا. این هست که دیگه جای خاصی ساکن نیستم و دسترسی درست و درمونی به اینترنت ندارم. خلاصه ببخشید که به‌روزرسانی با تاخیر همراه شده. الان هم در یک اتاقی هستم در هتلی در واشنگتن که از اتاقم کنگره آمریکا دیده می‌شه. بلاتشبیه یاد اون هتلی افتادم که مشهد می‌رفتیم و حرم آقا امام رضا معلوم بود. کار دنیای ما ببینید به کجا کشیده!


کلمات کلیدی:
 
ماه شعبان
ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٤ 

ماه شعبان در حال تمام شدن هست و به زودی رمضان و سنتهای این ماه از راه می‌رسند. روزه داری و سختی و شیرینی‌های اون و سحری خوردن و نماز صبحهای به وقت خواندن و گپ زدن در مورد غذا حول و حوش وقت ناهار و بعد دم‌دمای افطار و این فکر که در ذهن می‌گذره که امشب برای افطار چی دوست دارید و دعوتهای چپ و راست که برای خیلی‌ها تعدادشون چند برابر ٣٠ روز ماه هست و عبادتها و دعاها و بعد کم‌کم فرارسیدن شبهای قدر و گریه و زاری و استغفار و قرآن به سر گرفتن و خدا رو به عزیزانش قسم دادن و دعای جوشن خواندن. زولبیا و بامیه و آش‌رشته و حلیم و کله‌پاچه و نون و پنیر و سبزی و چای و خرما و نان داغ دم افطار که رویهم‌رفته خلاف فلسفه ماه رمضان عمل می‌کنند. خلاصه ماهی در پیش است که می‌آید برای چندمین بار در زندگی ما و می‌رود و ما بار گناهانمان باید که سبک شده باشد حتی اگر وزن ما در طول ماه افزایش یابد.


کلمات کلیدی:
 
جهان پهلوان ساعی
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢ 

شاید پارسال بود که در همین وبلاگ در مورد لقب جهان پهلوان نوشته بودم و عرض کرده بودم که هادی ساعی بعد از آقا تختی لایق این عنوان هست. مرد بزرگی که علاوه بر افتادگی و فتوت و مردمداری دارای قوت بازو و پشتکاری مثال زدنی است. امسال که اخبار انتخابی تیم ملی را می خواندم و دیدم که در حقیقت بدون مسابقه ساعی را انتخاب کرده اند کمی دل چرکین شدم که چرا چنین وضعیتی را پذیرفته است و چه بسا حق جوان دیگری را ضایع کرده. امروز اما شاهکاری که در المپیک از او دیدم این شک را از بین برد. ساعی بر بلندترین سکوی افتخار رشته اش ایستاد تا ایران در روز آخر مزه طلا را هم بچشد. خدا قوت پهلوان. دمت گرم و سرت سبز.


کلمات کلیدی: