سرگیجه!
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳۱ 

سرم گیج می‌ره. الکی نمی‌گم‌ها. واقعا یه وقتهایی سرم گیج می‌ره. رفتم دکتر دانشگاه و ایشون هم فرستادم بیمارستان. خلاصه الان دنبال این قضیه هستم. دیروز رفتم تست تعادل. تست جالبی بود. بامزه‌ترین قسمتش این بود که یه لوله باریکی کرد توی گوشم که ازش هوای گرم می‌آمد بیرون. گفت چشمهات رو ببند. بعد از ٣٠ ثانیه سرم داشت به شدت گیج می‌رفت. بعد گفت چشمهام رو باز کنم و شروع به شمردن ٣تایی (...و٩و۶و٣) کنم. وسطای شمردن قاطی کردم! جالبه که بعد از باز کردن چشم حالت سرگیجه به سرعت رفع می‌شه. دکتره می‌گفت واسه این هست که ما سر مغز رو کلاه می‌گذاریم و از طریق گوش بهش القا می‌کنیم که در حال عدم تعادل هستی ولی وقتی چشمهات رو باز می‌کنی مغز می‌فهمه که سرش کلاه رفته! البته فکر کنم خیلی دیگه روستایی واسم توضیح داد که بفهمم اما پدیده جالبی بود خلاصه.


کلمات کلیدی:
 
اراده مقاومت
ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸ 

در یک جمعی از ایرانی‌ها بودم چند روز پیش و بحث غلبه فرهنگ غرب و تسلطش بر اکثر قاطع کشورهای جهان بود. این موضوع تهاجم فرهنگی واقعیت درستی است و نمی‌شه رد کردش اما راستش ظاهرا کاری هم نمی‌شه در مقابلش کرد. یعنی اگر یه کم سست‌عنصر باشی به سرعت مغلوب می‌شی و تازه اگر مغلوب نشی مطرود می‌شی و اگر مطرود نباشی و در وسط صحنه و جلوی چشم دیگران بمونی محکوم می‌شی! خلاصه ماجرا این هست که یا باید مثل غربی‌ها رفتار کنی یا گوشه‌گیری کنی و یا دایما با همه دنیای اطرافت در حال کشمکش باشی. تصور کن داری در منهتن راه می‌ری و مظاهر تمدن غرب رو می‌بینی. شب می‌رسی هتل و تلویزیون یه برنامه داره که برای یک عقاب نوک شکسته اومدن نوک مصنوعی گذاشتن. اون یکی شبکه هم هر روز داره می‌گه این عراقیها نمی‌فهمند دمکراسی چقدر خوبه. تصاویر هم مردم عراق رو نشون می‌ده که همه یه جورایی خاکی و کثیف هستن و ماشینهای ٢٠ سال قبل رو سوارن. تو می‌گی برو بابا شما دروغ می‌گید. اینها نیست. من از یک کشوری آمده‌ام با هزاران سال تمدن ثبت شده. بیام مرعوب این چهارتا مظاهر مسخره تمدن و بشردوستی قلابی شما غربیها بشم؟ عمری. این اتفاق هر روز تکرار می‌شه. هر روز می‌بینی که علم و دانش و پول و تکنولوژی و فرهنگ و سینما و اقتصاد و سیاست همه از غرب داره شروع می‌شه. می‌بینی یه دنیا یه لنگه‌پا وایستاده ببینه کی رییس‌جمهور آمریکا می‌شه. خبر انتخابات ریاست جمهوری ترکیه که تازه جنجالی بود ٢ ماه در تیترهای اصلی و فرعی بود و خبر انتخابات آمریکا الان یک سالی هست که داغه و هنوز هم تازه دوره تبلیغات اصلی شروع نشده. خلاصه که دوستان دلیل برای کم‌آوردن زیاده. آدم‌هایی که کم آوردند هم دور و برم کم ندیدم. اما «تو کوه درد باش. طاقت بیار و مرد باش»


کلمات کلیدی:
 
یک تیر و دو نشون
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٦ 

عزیزان می‌دونند که بنده تلاش دارم در این تابستان دو هدف جنبی رو همزمان با اهداف اصلی پیش ببرم: یکی بحث قایق‌سواری و یکی هم بهبود زبان انگلیسی. دیروز بهترین شرایط در این راستا حاصل شد. رفتیم قایق‌سواری با آمریکایی‌ها! البته بد نیست که بشه اقلا آخر هفته‌ای فارسی حرف زد اما خب واسه فارسی حرف زدن وقت زیاده. خلاصه الان سطح سواد ما رسیده به اینجا که دیروز گیر داده بودم که فرق  unbelievable & inconceivable چی هست. حالا اگه نمی‌دونید هم البته مهم نیست‌ها! چون جمع‌بندی ما این بود که همچین فرق عمده‌ای هم ندارن!

راستی این رو هم عرض کنم که با تشکر از خوانندگان عزیز بنده قصد ادامه بحث یادداشت قبل رو ندارم. «یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد»


کلمات کلیدی:
 
حاشیه‌ای بر یادداشت استاد
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٢ 

استاد پیمان مطلبی نوشته در وبلاگش در مورد دوستی‌های دخترهاو پسرهایی که بعد از ۴-٣ سال به‌هم می‌خوره و یا ازدواجهایی که خیلی زود منجر به طلاق می‌شه. بعد هم طبق روال مالوف ایشون همه رو به یک چوب رانده‌اند و فرموده‌اند که اگر مقداری صبوری کنید بهتر است. عرض بنده در این یادداشت الزاما پاسخ به ایشان نیست چرا که فرموده‌اند که تجربه دوستی‌های همراه با دشواری را نداشته‌اند و اصولا گرفتاری‌های این افراد را از نزدیک لمس نکرده‌اند. صاحب این قلم هم چنین تجربه‌ای ندارد و لذا قادر به بررسی همه‌جانبه آن نیست. در این یادداشت می‌خواهم به نکته‌ای اشاره کنم که از چشم تیزبین استاد افتاده است. آن هم نحوه آغاز این آشنایی‌ها و دوستی‌ها و نهایتا ازدواجهاست. عرض بنده این است که اگر با فردی از طریق چت آشنا شویم و تحلیل ما از شخصیت ایشان محدود به رفتارهایش در کافی‌شاپ و پارک و سینما باشد و ملاک ما از آینده‌دار بودن روابط محدود به تمکن مالی آقا پسر در زمینه تامین مسکن شود و ملاک آقا پسرها در انتخاب دوست مونث محدود به نسبت قد به وزن و شغل پدر دختر باشد دیگر چه توقعی است؟ حالا این وسط چند مورد هم به واسطه تفاهم اخلاقی و شباهت پایگاه اجتماعی ختم به خیر می‌شود که بنده آنرا به حساب احتمالات می‌گذارم. تا وقتی شروع آشنایی‌ها این باشد و عمق شناختها آن ، آمار طلاق همین خواهد بود که می‌بینیم.


کلمات کلیدی:
 
تعبیرهای گوناگون ابعاد شخصیتی بزرگان دین
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱ 

در ادامه یادداشتی که در مورد برنامه عزاداری حضرت زهرا نوشتم می‌خوام این یادداشت رو اختصاص بدهم به سخنرانی همون جلسه. سخنران یک خانم دکتر دندانپزشک بود که بسیار هم مذهبی هست و همین امسال هم رفت مکه و خلاصه امور مذهبی براش کاملا اهمیت داره. موضوع سخنرانی هم این بود که آیا حضرت زهرا می‌تونه الگوی حال حاضر جوانان باشه و یا نه. ایشون شروع کرد با این بحث که اطلاع ما از ابعاد زندگی این بزرگوار کم هست و منبری‌ها هم اکثرا بر دو سه نکته تاکید می‌کنند مثل مادر حسنین بودن و دختر رسول خدا بودن و همسر امام بودن. بعد وارد این مساله شد که حضور حضرت زهرا در جامعه در چه حدی بوده و چقدر دخالت می‌کرده ایشون در مسایل و اشاره‌هایی به دفاع ایشون از امام زمانشون کردن. خلاصه سخنرانی این بود که حضرت زهرا حضور اجتماعی پررنگی داشتن و باید به این قضیه توجه بشه تا اصولا این شخصیت قابلیت الگوبرداری رو در عصر معاصر داشته باشه و محدود به خانه‌داری و پرستاری و بچه یزرگ‌کردن نشه. بعد از سخنرانی و در قسمت پرسش و پاسخ چند نفر به شدت مخالفت کردن با سخنران و گفتن که این نوع نگاه به حضرت زهرا تاثیرگرفته از فرهنگ غربی هست و می‌خواد این شخصیت رو در قالبی ببره که به درد سبک زندگی امروز غربی بخوره و این در حالی هست که اصولا سبک زندگی غربی الزاما درست نیست و فقط functional هست. خلاصه اینکه همونی شد این جلسه که برخی جلسه‌های مشابه در ایران می‌شن. یادمه نزدیک مسجد توحید زندگی می‌کردیم و جبهه مشارکت برای محرم برنامه داشت در سالن بزرگ و ما می‌رفتیم. پایین و در محلی که برای نماز می‌رفتیم و روحانی مسجد برنامه داشت هم برنامه مستقلی برای محرم بود. بعضی سالها یک شب در میان در این برنامه‌ها شرکت می‌کردم. یعنی مثلا شب ٨ پای صحبت یک روشنفکر مذهبی بودم و شب ٩ پای منبر یک روحانی سنتی و الی آخر. هر دو این عزیزان هم با استناد به روایتها و سنت امامان و قران و حدیث مطالبی بیان می‌کردن. منتها جمع‌بندی‌های این دو مجلس اینقدر فاصله داشت که اصلا انگار یکی از کفر می‌گه و دیگری از ایمان. داستان همون داستان ایمان ابوذر و سلمان است که اگرچه هر دو مومن به خدا بودند اما شناختی که از خدا داشتند به تعبیر رسول خدا اینقدر فاصله داشته که ظاهرا اگر دقیقا از آن مطلع می‌شدند به دیگری رحم نمی‌کردند و خونش را می‌ریختند.


کلمات کلیدی:
 
توفیق
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠ 

دیشب به مناسبت شهادت حضرت زهرا یکی از ایرانیان اینجا برنامه‌ای داشت در منزلش. بنده هم توفیق داشتم و رفتم. نکته مدنظرم در این یادداشت هم همین توفیق است. دیشب نماز جماعتی خوندیم و نوحه‌ای و سخنرانی و خلاصه عبادتی و عرض ادبی. توفیق می‌خواد که بتونی این کارها رو اینجا انجام بدی و باید اینجا رو دیده باشی تا بدونی که واقعا چیزهایی که در ایران بدیهی بود اینجا دست‌یافتنی نیست خیلی وقتها و باید توفیقی قرین شود تا در صف نماز جماعتی بایستی و یا در جمعی از شیعیان نوحه‌ای بشنوی. شما عزیزانی که به این محافل دسترسی بهتری دارید یادی هم از ما بکنید.


کلمات کلیدی:
 
خداحافظ پهلوون
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۸ 

علیرضا حیدری رو خیلی دوست دارم. درست هم نمی‌دونم چرا! بهترین حرفی که ازش شنیدم آرزویی بود که یک بار در یک برنامه تلویزیونی گفت. آرزو کرد که گذرنامه ایرانی اینقدر معتبر بشه که وقتی می‌گذاری جلوی مامور گمرک هر کشوری به احترام از جاش بلند بشه. بماند که فاصله واقعیت با آرزوی این پهلوان خیلی خیلی خیلی زیاده. یادمه هر بار که حیدری با این کشتی‌گیر معروف کورتانیدزه روبرو می‌شد برای خیلی از ایرانی‌ها حکم فینال رو داشت. بالاخره هم این پهلوان در یک حرکت عجیب از کشتی خداحافظی کرد و چهارگوشه تشک رو بوسید. امیدوارم که منش پهلوانی رو بتونه گسترش بده و نماینده خوبی برای نسل خودش باشه.


کلمات کلیدی:
 
clinch the nomination
ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٧ 

این عنوان رو این روزهای اخیر اینقدر شنیدم که بالاخره clinch جزو واژگان انگلیسی شد که در ذهنم خواهد ماند. این واژه یعنی تثبیت کردن و محکم ساختن چیزی. باراک اوباما موضوع این یادداشت هست و این عنوان هم دایما این روزها در مورد وی استفاده شده. برای اولین بار در تاریخ کشورهای غربی یک سیاه پوست برای بالاترین مقام یک کشور رقابت می کنه. آمریکا سابقه درخشانی در زمینه مبارزه با تبعیض نژادی نداره. بخش قابل ملاحظه ای از آمریکا برده داری می کردن و سیاهان تا همین اواخر حق رای نداشتن. در این شرایط ظهور فردی مثل اوباما تاریخی است. دیروز و امروز شبکه های تلویزیونی دایما در این مورد صحبت می کردن. به هر حال این آقای سیاه پوست نامزد حزب دمکرات شد و چه بسا رییس جمهور آمریکا بشه. نکته ای که می خوام عرض کنم این هست که برخی در ایران تصور کردند که اوباما از در دوستی با ایران وارد خواهد شد و امتیاز خاصی به اسراییلیها نخواهد داد. اشتباه بودن این تحلیل خیلی زود معلوم شد. بماند که این نکته رو چند ماه پیش یکی از دوستان ایرانی-آمریکایی بهم گفته بود. دیروز اوباما در اولین سخنرانی بعد از محرز شدن کاندیداتوری گفت که برای دفاع از اسراییل هرکاری میکنه. البته این موضوع بخودی خود چیز جدیدی نبود. موضوع جالب تاکید ایشون بر تقسیم ناپذیری بیت المقدس بود که در واقع چیزی است بیش از تعهدات دولت بوش در برابر اسراییل. خلاصه اینکه تصور عدم پشتیبانی آمریکا از اسراییل به نظرم مثل تصور عدم پشتیبانی این کشور از ایالت کالیفرنیا است.


کلمات کلیدی:
 
کپک
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٥ 

یادمه خیلی سال پیش که مادرم رفته بود خارج و برگشته بود می‌گفت که این خارجی‌های دیوانه پنیر کپک‌زده می‌خورن! چند وقت پیش هم که خواهرم تازه رفته بود کانادا اشتباهی پنیر کپک‌زده خریده بود و بعد از سوال و جواب با بنده و احراز هویت اون پنیر رو درسته انداخت سطل اشغال. واقعا هم مسخره است. آخه چه معنی می‌ده که آدم بره کیلویی نزدیک به ٢١ هزار تومن بده و جنس کپک‌زده بخره در حالی که جنس سالمش هست کیلویی ١٣ هزار تومن. شما شاید دلیلی نداشته باشید اما بنده دیروز خریدم و امروز صبحانه پنیر کپک‌زده خوردم و الان هم دارم این ویلاگ رو آپ می‌کنم و تازه می‌خوام روی پایان‌نامه دکتری هم کار کنم! هیچ هم حالم بد نیست! خنگ هم نشدم!


کلمات کلیدی:
 
صفحه حوادث
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۳ 

امروز یک خبری می‌خوندم که خیلی دردناک بود یه جورایی. داستان از این قرار هست که یه آقای انگلیسی می‌یاد آمریکا و با یه خانم آمریکایی ازدواج می‌کنه. در سال ٢٠٠۶ این آقا تصمیم می‌گیره خانمش و بچه ٩ ماهه‌اش رو بکشه. در اینترنت جستجویی می‌کنه و نهایتا دست به اقدام عجیبی می‌زنه. می‌ره خونه پدرخانمش و یه اسلحه از ایشون قرض می‌کنه. می‌یاد زن و بچه‌اش رو به گلوله می‌بنده و بعد هم می‌ره اسلحه رو پس می‌ده به پدرخانمش. بعد هم می‌ره فرودگاه و برمی‌گرده انگلیس. دلیل قتل افزایش روزافزون بدهی‌های این آقا و نارضایتی ایشون از زندگی زناشویی اعلام شده. با خواندن مطلب تصویر اون پدر بدبخت به ذهنم اومد که داماد عزیز رفته اسلحه ازش قرض کرده و زده دخترش رو کشته.


کلمات کلیدی:
 
خداحافظ امپراتور
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۱ 

آقا این افشین قطبی رو هم فراری دادیم. جالبه نه؟ بنده اینجا از این افشین ها زیاد دیدم. کسانی که در خارج از ایران به موفقیتی رسیده اند و بعد تصمیم گرفته اند برگردند و خدمتی بکنند و بعد از یک سال یا دو سال دوباره از ایران رفته اند. مهندس شرکت نفت یا استاد دانشگاه یا پزشک را قبلا دیده بودم و با رفتن افشین قطبی مربی فوتبال هم به آن فهرست بالا اضافه شد. حالا آیا اصلا مهم هست این موضوع یا نه؟ بالاخره حمید استیلی مربی میشه و پرسپولیس هم یا قهرمان خواهد شد یا مثل سالهای قبل قهرمان نخواهد شد. حالا اگر اون استاد دانشگاه دررفت یکی دیگه که به جای یه دانشگاه معتبر در یک جای سطح پایینتر درس خوانده همان کلاسها رو درس می ده و حداکثر سواد دانشجوها یه کم کمتر میشه. اون پزشک هم میتونه برگرده خارج. مگر فارغ التحصیلهای داخلی کم بیکار هستن؟ اون مهندس شرکت نفتی هم اگه عرضه نداره اینجا  کار کنه و از ترافیک همت و آنتن ندادن موبایلش شاکی هست برگرده به همون خراب شده ای که بود. کسی که فرش قرمز براشون نینداخته بود. اینها جوابهای مردم و گروهی از مسوولان ما است به این رفتنها و آمدنها. واقعیت اما این نیست. افشین ها برای ترافیک همت فراری نمی شوند. برای کبابی های فرحزاد هم نیست که به ایران می آیند. می آیند خدمتی بکنند و چون نمی شود می روند آنجایی که بتوانند به گروه دیگری از آدمها خدمت کنند. رک و بی پرده بگویم ما لیاقتش را نداشتیم.


کلمات کلیدی:
 
فرهنگ ورزش نکردن
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩ 

اگه خود ما هم از فرهنگ ایرانی اشکال نگیریم که دیگه چه فایده؟ اشکال امروز این هست که چرا در فرهنگ ما ورزش جایگاه خوبی نداره؟ خود بنده هر وقت با اصرار پدر بزرگوارم (که خودشون هم دیگه حداکثر ورزشکاران رو دوست دارند) مواجه می‌شدم سعی می‌کردم به هر بهانه‌ای از زیر ورزش در برم. بعضی از دوستان خاطرشون هست کوهپیمایی‌های بنده رو تا ایستگاه اول و صرف صبحانه و برگشتن به خونه! بقیه رو هم که می‌بینم همین شکلی هستن. به یکی از اقوام می‌گم چرا ورزش نمی‌کنی؟ جواب می‌ده ما رو چه به گردن کلفتی؟ به اون یکی می‌گم شنا می‌ری؟ میگه بابا توی همین یه لقمه نون درآوردن خودمون موندیم. تو مرفه بی‌دردی! خدایی خیلی ضایعیم دیگه. این برنامه‌های ورزش صبحگاهی تلویزیون هم که آخر مسخره‌ است. یه آقای کچلی رو می‌آرن و بالا پایین می‌پره و می‌گه شما هم با من همین کارها رو بکنید. من فکر می‌کنم همین تفکر ورزش صبحگاهی خودش کلی بار منفی داره. دلیل نداره که ورزش رو صبحها انجام بدیم که. بیایید این ممالک خارجی رو ببینید که ملت چطوری دارن ورزش می‌کنن. اصلا روح آدم تازه می‌شه. بنده‌ای که سوابق مبارزاتیم رو همین بالا عرض کردم با چهار روز ورزش‌کردن کلی روحیه‌ام عوض شده. جواب می‌ده خلاصه. دودره نباشید. با تو هستم که یه موقعی می‌رفتی درکه و حالا شکمت از خودت جلوتره!


کلمات کلیدی:
 
وبلاگ نویسی
ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸ 

وقتی به وبلاگ‌نویسی برای اولین بار فکر کردم و وبلاگ‌های اطرافیانم رو خوندم حس خوبی بهم دست نداد. بیشتر وبلاگها بیان احساسات شخصی و تعریف کردن خاطره‌ها و گاهی هم متنهای ادبی سنگین و عاشقانه بود. داستان وبلاگ‌نویس شدن بنده البته تا حدود زیادی روشن هست و نیازی به تعریف نداره. هدف از این یادداشت واکنشی است به دیدگاهی که وبلاگ‌نویسی رو یک جور کار جنبی و تفریحی می‌دونه و این حق رو به صاحب وبلاگ می‌ده که هروقت دلش خواست کرکره رو بکشه پایین و بگه من دیگه نمی‌نویسم. همین چند روز پیش بود که یکی از وبلاگهایی که اتفاقا گهگاه بهش سر می‌زدم اعلام ورشکستگی کرد. به نظرم صاحب اون وبلاگ واقعا اعلام ورشکستگی کرد چون یک ماه قبل از کم‌شدن خوانندگانش گله کرده بود و حالا هم خلاص. دوستان دیگری هم هستند که همگی جزو قشر جوان هستند و ترسم از این است که به بهانه ازدواج یا شاغل شدن یا بچه‌دار شدن یا هر چیز دیگری اول وبلاگشون رو ببندند. واقعیت این هست که وبلاگ عرصه بیان نظر است و بی‌شک رسانه‌ آینده. اگر بخواهیم آینده‌نگر باشیم بهتر است وبلاگ معقولی داشته باشیم که دور از شخصیت واقعی ما نباشد. در عین‌حال به خوانندگان وبلاگ اهمیت بدهیم و به طور مرتب آنرا به‌روز کنیم. نصیحت دیگری ندارم!


کلمات کلیدی:
 
خرمشهر آزاد شد
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳ 

سوم خرداد بیش از دوم خرداد مهم است و در حافظه مردم ایران خواهد ماند. روزی که خرمشهر آزاد شد. همسن و سالهای من چیزی از این واقعه را به طور مستقیم درک نکرده‌اند. عملا دانش ما محدود به شنیده‌ها و خاطره‌های دیگران و فیلمهای سینمایی است. آنچه اما وجه مشترک همه اینهاست و به طور قطع و یقین درست است میزان فداکاری رزمندگانی است که با کمترین تجهیزات و مهمات جنگی در برابر ماشین جنگی یکی از خونخوارترین حاکمان تاریخ معاصر جهان ایستادند و شهر را برای چند روز هم که شده حفظ کردند و البته آن رزمندگانی آمدند و شهر را چند صد روز بعد آزاد کردند. امروز دیدم که فردی مطلبی نوشته و آریوبرزن را با محمد جهان‌آرا مقایسه کرده. گفته هر دو فداکارانه ایستادند و در راه وطن از جان خود گذشتند. به نظرم حرف درستی بود. از میزان روشن بودن شهادت این رزمندگان فقط یک نکته را بگویم که این عزیزان رزمنده از پشت بیسیم وصیتنامه می‌گفته‌اند و آن طرف خط کسی می‌نوشته آن وصیتنامه‌ها را. اینکه امروز ایران همچنان پابرجاست و اینکه می‌بینیم که دشمنان ما از تهاجم به این خاک بیمناکند به واسطه دلاوریهای این سربازان غیرتمندی است که از جان خود برای سربلندی ایران گذشتند. کاری ندارم که این متن شبیه بیانیه‌های مرسوم نظام در مورد نقش شهدا و رزمندگان و لزوم پاسداشت ارزشهای دفاع مقدس شد. این متن عین باور صاحب این قلم است که به داشتن هموطنانی چون جهان‌آرا افتخار می‌کند.


کلمات کلیدی:
 
سردار اصلاحات
ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢ 

دوم خرداد ٧۶ بخشی از خاطره‌های دوران جوانی نسل من است. دورانی که گروه زیادی از دانشجویان و فرهیختگان ایران با دلیل و گاهی بی‌دلیل پشت سر مردی قرار گرفتند که کلامش طنین بسیاری از خواسته‌های آنان بود. سید محمد خاتمی را به دلیل سید بودن یا خوش لباس بودن و یا خوش بیان بودن و یا هر چیز دیگری دوست داشتیم و بعد مظلومیت هم به آن اضافه شد. و این آخری مدتهاست که در ایران جواب می دهد. حتی اگر مثل بعضیها به دروغ بگویی برق بخشی از نقاط کشور به هنگام مصاحبه انتخاباتی من قطع شده بود. خلاصه که این سید مظلوم مرا هم تا فعالیت کردن در یکی از ستادهای انتخاباتی تهران تهییج کرد. آنجا می دیدم کسانی را که واقعا عاشقانه از این مرد حرف می زدند و به او امید بسته بودند. برایم سخت بود که بگویم باور کنید امید شما چندان هم رنگ واقعیت نخواهد گرفت. آن موقع هدف من رای نیاوردن رقیب بود و بس. آن انتخابات را برنده شدیم. بعدی را هم بردیم. امروز که 8 سال ریاست جمهوری خاتمی را دیده ام و عملکرد خلفش را هم چند سالی است دورادور دنبال کرده ام نمی توانم بگویم که رای به خاتمی اشتباه بود. رای ما درست بود. تلاش ما هم درست بود. عملکرد سید شاید خیلی درست نبود.


کلمات کلیدی: