کهنسالی
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳۱ 
کهولت سن که شاخ و دم نداره که. همین هست که می‌بینید. امروز که یه کم ساعت خواب صاحب این قلم به‌هم خورده بود یک سردردی گرفته بودم که نمی دونستم چی کار بکنم. گلاب به‌روتون حالت تهوع و اینجور مسایل هم چاشنی قضیه شده بود و خلاصه امروز عصر ما رو گلباران کرده بود. قبلا شنیده بودم که می‌گن «سن که رسید به پنجاه   فشار می‌یاد به چند جا». از قضا در مورد سی‌سالگی هم به جاهای دیگری از بدن فشارهای مضاعفی وارد می‌شه. خواستم بگم که از قبل آمادگی داشته باشید.
کلمات کلیدی:
 
بودیم به یک شراب در مجلس عمر یک دور ز ما زودترک مست شدند
ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳٠ 
دیشب داشتم موسیقی سنتی گوش می‌کردم که رسیدم به یک قطعه‌ کوتاه که آقای شجریان موقع به خاکسپاری استاد عبادی خونده. بنده هم که اصولا مستعد فکر و خیال در مورد مرگ هستم و این شد که باز یه کمی نشستم با خودم خلوت کردم و گفتم الان اگه بمیری چی؟ جدی فکر کردین؟ امروز دیدم یکی از دوستان ندیده (نوید) تعبیر قشنگی به کار برده و گفته می‌ترسه از روزی که مربی از اون قطع امید کنه و تابلو تعویض رو ببره بالا اونهم در حالی که دو گل عقب هست. یه خورده از روزمرگی که فاصله بگیری و به آخر خط که فکر کنی و موضوع رو جدی بگیری می‌بینی که تو بیش از دو گل عقبی. یعنی اکثر ما اگر اعتقادی به دنیای بعد از مرگ داشته باشیم امیدمون به بخشش و لطف خداست و اینکه ما اینقدر بد نباشیم که مشمول عفو نشیم. در یک «خوف و رجا» هستی که آیا چه شود. خلاصه دوستان یه روزهایی می‌شه که خبر مرگ دوستانمون رو یکی‌یکی به ما می‌دن و یه روزی هم می‌رسه که خبر مرگ ما رو به اونها که هنوز موندن می‌رسونن. کاش که اون روز کسی از ما دلگیر نباشه.
کلمات کلیدی:
 
یهودیها
ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸ 
امروز داشتم در دانشگاه قدم می‌زدم دیدم دوراور یکی از میدونهای دانشگاه پرچم اسراییل زدن! گفتم برم ببینم چه خبره. رفتم دیدم دارن غذای مجانی می‌دن به ملت. یه کمی هم بروشور تحصیل در اسراییل و سفر به اسراییل و از این چیزها گذاشتن که خب طبیعتا جالب‌توجه نبود برای من. دوست داشتم یکی از این خاخامهاشون رو می‌دیدم و چهارتا سوال ازش می‌کردم. این دین یهودی برای من کاملا ناشناخته است. از علمای اسلامی هم وقتی می‌خواهی راجع به یهودیها سوال کنی فوری ربطش می‌دن به مساله فلسطین و اینکه باید قدس شریف آزاد بشه و اینجور مسایل که البته به نوبه خودش درست هست اما من فقط دوست دارم بدونم اونها راجع به مسیح (ع) یا پیامبر اسلام چه اعتقادی دارند و مثلا اونها هم فرشته مرگ دارن یا نه. آیا اونها هم معتقدند که فقط یهودیها می‌رن بهشت یا مثلا مسیحی‌هایی که سالی ۱۰۰۰ دلار به اسراییل کمک کنند هم لیاقت رفتن به بهشت رو پیدا می‌کنن. خلاصه این دفعه که نشد. غذاشون رو هم نخوردم که نمک‌گیر نشم و بتونم راحت بهشون فحش بدم.
کلمات کلیدی:
 
فرهنگ آمبولانسی
ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٦ 
این بحث فرهنگ و فن‌آوری و پیوندی که این دو موضوع با هم دارند گاهی جالب می‌شه. حتما شنیدید که می‌گن فلانی فرهنگ استفاده ازش رو نداره. و احتمالا اشاره به استفاده نابجا از تلفن همراه هست یا اینترنت یا مثلا یک دستاورد دیگه فن‌آوری که به دلیلی وارد مملکتی شده ولی فرهنگ استفاده از اون نه. به نظرم در کنار موبایل و کامپیوتر و مانند اینها باید آمبولانس رو هم بگذاریم. ما این پدیده و این به نوعی دستاورد بشری رو که در حقیقت یک اتاق اورژانس سیار هست رو در مملکتمون داریم اما فرهنگ استفاده از اون رو نداریم. از یک طرف می‌شنویم که پرسنل بیمارستانها گاهی از آمبولانس آژیرکشان برای رسوندن حلیم به بیمارستان قبل از سردشدن استفاده می‌کنن و گاهی می‌شنویم که راننده آمبولانس محض خنده با آژیر روشن به سرعت راه رو می‌خواد باز کنه که شاید مثلا زودتر برسه بیمارستان چون شیفتش تموم شده. اما باید بیایید و ببینید که توی این مملکت چطور با یه آمبولانس یا ماشین آتش‌نشانی برخورد می‌شه. وقتی صدای آژیر از هر طرفی که می‌خواد باشه به گوش می‌رسه می‌بینی که همه راننده‌ها دارند سراسیمه ماشینهای خودشون رو به کنار خیابون می‌کشونن. اغراق نیست اگه بگم در صورت لزوم ماشین رو می‌اندازند توی چاله و می‌کوبن به جدول که راه رو برای ماشینی که آژیر می‌کشه باز کنن. بنده هم البته بعد از یک سال و اندی رانندگی در اینجا مثل همینها رفتار می‌کنم الان ولی هربار که مثل امروز این کار رو می‌کنم یاد ایران می‌افتم که گاهی می‌گفتم «این بابا هم الکی آژیرش رو روشن کرده و روی اعصاب ما راه می‌ره. انگار نمی‌بینه ترافیکه!» احساس شرم می‌کنم وقتی یادم می‌یاد که موقع زلزله بم مشکل تهران این بود که هر آمبولانسی که از فرودگاه مجروحان رو می‌برد ۵-۴ ساعت طول می‌کشید تا برگرده. این است فرهنگ والای ملت بزرگ ایران با تمدن ۷۰۰۰ ساله!
کلمات کلیدی:
 
بهار و مرغ اسیر و بستنی
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٤ 
بالاخره بهار به ما هم رسید. باور کنید تازه ۴-۳ روز هست که می‌شه پنجره اتاق رو باز کرد. امروز هم هوا خوبه اما من خیلی کار دارم و مهم نیست که هوا خوبه! اونهایی که ایران هستید برید یه بستنی به یاد ما بزنید و هرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفس٬ برده در باغ و به یاد منش آزاد کنید.
کلمات کلیدی:
 
معتاد
ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٢ 

مدتها بود معتاد تابلو ندیده بودم. دقیق بخوام بگم آخرین معتادی که دیدم ولی تابلو هم نبود همون آدمی بود که پارسال یه شب وارد خونه ما شده بود و پشت در اتاق نشیمن ما خوابیده بود. بماند که برای اون قضیه زنگ زدیم پلیس و از این حرفها. ماجرای این یادداشت برمی‌گرده به امروز و متروسوارشدن بنده و آقایی که ایستگاه بعدی با یک لیوان قهوه سوار شد و نشست روی صندلی کناریم. دیدم پای چپش رو روی زمین نمی‌گذاره و همینجوری روی هوا نگه داشته اون رو. بعد دیدم لیوان قهوه‌اش داره چپ می‌شه. تا اومدم بهش بگم خودش حواسش جمع شد و صافش کرد. مترو که راه افتاد این داداش هم رفت توی چرت و عالم هپروت. قشنگ سرش می‌اومد تا نزدیک زانوش و دوباره راست می‌کرد خودش رو و هنوز هم پای چپش روی هوا بود. دردسرتون ندم لیوان قهوه‌اش از دستش افتاد روی زمین و قهوه‌اش پخش شد. لیوان رو برداشتم دادم بهش. سوراخ شده بود. سریع قهوه‌ باقیمانده رو خورد و گفت ممنون و باز رفت توی چرت. هربار از چرت بلند می‌شد از من تشکر می‌کرد! خلاصه فیلمی شده بود. خوشبختانه رسیدم به ایستگاه مقصد و پیاده شدم و این بدبخت هم همچنان پادرهوا مشغول چرت‌زدنش بود.


کلمات کلیدی:
 
آن سرو رعنا را بگو مستان سلامت می‌کنند
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۱ 
یکی از این خواننده‌هایی که خیلی قبولش دارم و صدای دلنشینی هم داره آقای سراج هست. چند روزه که یکی از ترانه‌های خیلی معروفش رو دارم گوش می‌کنم که البته خیلی‌های دیگه هم خواندند همین ترانه رو. مستان سلامت می‌کنند٬ جان را غلامت می‌کنند و الی آخر. شما رو نمی‌دونم ولی بنده وقتی می‌شنوم که می‌گه «ای ابر خوش باران بیا٬ ای هستی یاران بیا» یاد امام مهدی می‌افتم. اصلا یه جورایی احساس می‌کنم آنقدر درگیر شدیم و آلوده که اصلا یادمون رفته که یه امام زنده‌ای داریم که داره روی همین زمین راه می‌ره و یه عده‌ای هم می‌بینند ایشون رو و باهاش حرف می‌زنند. نمی‌دونم خلاصه یه حس بدی هست که امام زمان رو نبینیم و بمیریم. لطف خدا رو چه دیدی شایدم ظهور ایشون رو دیدیم که دیگه چیز دیگری است که مومنان با آن عزیز می‌شوند و دشمنان خوار می‌گردند. 
کلمات کلیدی:
 
کوله بار تجربه
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۸ 
سی‌‌ساله شدم. فکر می‌کنم وقتی این عدد دهگان سن ما عوض می‌شه یه تلنگری شدیدی به ما می‌زنه که یعنی عمر گران می‌گذرد خواهی نخواهی. تولد ۲۸ سالگی یا ۳۲ سالگی همچین حسی نمی‌ده که تولد ۳۰ سالگی. خوشحالم که هیچ تصویری از ۳۰ سالگی خودم در ذهنم نبوده هیچ‌وقت چون اگر بود کاملا با واقعیتهای امروزم فرق داشت و قاعدتا بهتر بود از نظر استقرار و تداوم. به قول یکی از دوستان تصویر سی‌سالگی شاید یه چیزی باشه شبیه داشتن شغل مشخص٬ خانه و زندگی مستقل٬ رفاه نسبی و آغاز پایداری و ثبات در زندگی. زندگی بنده اما کاملا نسبت به تغییرات منعطف هست الان و هیچ آینده تثبیت‌شده‌ای هم نداره. البته شایدم عجله برای استقرار خیلی خوب نباشه چون خواهی‌نخواهی به اون مرحله می‌رسی و می‌مونی تا غزل خداحافظی رو بخونی. اینه که شاید همین مواجهه با چالش‌های تازه و آدمهای تازه و زندگی دانشجویی بدک نباشه. باشه یا نباشه فعلا ۳ دهه از عمر گذشته و در حالی که عطار هفت شهر عشق رو گشته ما اندر خم یک کوچه‌ایم!
کلمات کلیدی:
 
کفر و ایمان
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٦ 

این چند روزه بطور تصادفی ۳ مطلب در مورد کفر و ایمان ادیان الهی خوانده‌ام. یکی مربوط است به فتوای آیت‌الله بهجت مبنی بر کافر بودن کسانی که دینی غیر از اسلام اختیار کرده‌اند. از ایشان سوال شده که آیا ارامنه ایران هم شامل همین فتوا هستند و ایشان در پاسخ تاکید کرده‌اند که فرقی بین ایشان و پیروان سایر ادیان که خارج از ایران زندگی می‌کنند نیست. مطلب دیگر در مورد مرتد خوانده‌شدن ۲ روزنامه‌نگار در عربستان ‌سعودی است که بطور خلاصه خواستار نگاه بهتر به پیروان سایر ادیان شده‌بودند. ظاهرا یکی از علمای عربستان به استناد آیاتی از قرآن که احتمالا مبنای فتوای آیت‌الله بهجت هم هست٬ هرکسی را که به رسالت نبی‌اکرم اقرار نکند کافر دانسته و روزنامه‌نگارانی که به نحوی خلاف این مطلب را گفته‌اند مستحق عنوان ارتداد. سومین مطلب نامه‌ای الکترونیکی بود که به اشتباه برای بنده هم ارسال شده بود از طرف یکی از دوستان ایرانی-آمریکایی مقیم تگزاس مبنی بر اینکه کلیسای شهر از ما دعوت کرده که روز یکشنبه برای ناهار به کلیسا برویم و گفته همانطور که اکثر آنها در ماه رمضان به مسجد ما آمدند٬ بهتر است ما هم همگی شرکت کنیم. نتیجه‌ای نمی‌خواهم بگیرم. یک طرف یک مرجع مسلم شیعه و یک مفتی عربستانی هستند و یک طرف هم واقعیتهای دنیای ما. فقط آنچه بنده فهمیده‌ام را می‌گویم: بنده چطور یک مسیحی معتقد به خدا و قیامت را کافر بدانم در حالی که به پیامبر اسلام هم احترام می‌گذارد ولی دین مسیحیت را انتخاب کرده‌است و حال آنکه خودم دارای شرایط مشابه هستم؟ مگر نه این است که ما هم رسالت مسیح را قبول داریم ولی دین اسلام را انتخاب کرده‌ایم؟


کلمات کلیدی:
 
مختصری از آمار
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥ 
اواخر ماه شهریور سال ۱۳۸۵ شروع به نوشتن در این وبلاگ کرده‌ام. یعنی تقریبا یک سال و نیم است که مطلب می‌نویسم و می‌گذارم اینجا تا دوستانم بخوانند و نظر بدهند. گاهی هم کسانی که نمی‌شناسم این وبلاگ را می‌خوانند و نظر می‌دهند که به نوبه خودش جالب است. در این مدت ششصد یادداشت کوتاه و بلند نوشته‌ام و بیش از ۳۰۰۰ نظر دریافت کرده‌ام. از شروع وبلاگ‌نویسی‌ احساس رضایت می‌کنم به ویژه گاهی که فرصتی بوده و یادداشتهای قدیمی‌تر را خوانده‌ام و یا نظرهایی که خوانندگان داده‌اند را مرور کرده‌ام. امیدوارم به لطف خدا از این به بعد هم بتوانم روند روزانه ‌نویسی این وبلاگ را حفظ کنم در حالی‌که در ورطه چلوکبابی‌نویسی هم گرفتار نشوم.
کلمات کلیدی:
 
ششصدمین یادداشت این وبلاگ
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۳ 
یکی از پرسشهایی که در ذهن ایرانی‌هایی که از ایران با بنده صحبت می‌کنند وجود داره و به طور جالب توجهی در ذهن خیلی از آمریکایی‌هایی که با اونها دوست بوده‌ام هست اینه که آمریکایی‌ها با ایرانی‌ها یا به طور عام با مسلمونها چطور برخورد می‌کنن. یادمه تابستون سال اولی که اومده بودم آمریکا و در تگزاس زندگی می‌کردم در یک شرکت ساختمانی مشغول به کار شدم. اینکه چطور شده بود که این کار رو به من دادند خودش نشاندهنده وسعت نظر آدمهایی اون شرکت هست اما می‌خوام یه خاطره جالب دیگه‌ای رو براتون بگم. یادمه هیوستون محل کار دایم من بود اما یک بار برای دیدن دفتر مرکزی این بخش شرکت فرستادندم دالاس. رییس این بخش یک آدمی بود با قد ۱۹۰-۱۸۵ و حدودا ۱۲۰-۱۰۰ کیلو وزن با چکمه‌های تگزاسی و یک کلاه تگزاسی. متولد یکی از دهاتهای تگزاس و بزرگ‌شده همونجا. خلاصه یه تگزاسی کامل. رفتم توی دفترش و بعد از خوش و بش بهم گفت «ببین من اول از همه بهت بگم که می‌دونم از چه کشوری اومدی و می‌تونم حدس بزنم که به خاطر دینت و کشورت اینجا با مشکل و تبعیض مواجه بشی. اگر در بخشی که من مدیرش هستم کسی کوچکترین تبعیض یا توهینی نسبت به تو داشته ازت می‌خوام که به من بگی. سیاست من در این مورد برخورد بدون کوچکترین گذشت هست.» گفتم نه تا حالا اصلا هیچ برخورد بدی ندیدم. گفت امیدوارم که هیچ‌وقت و در هیچ‌کجای آمریکا نبینی. ما مردم بدی نیستیم اما بعضی‌هامون نمی‌فهمیم دنیا رو. خلاصه این گذشت و من تا حالا چندین بار شده که با سوال مشابه مواجه شدم و خوشبختانه به همه اونها هم همون جواب منفی رو دادم اما می‌شنوم در اطرافم که گهگاه برخوردهای بدی هم با مسلمونهای اینجا شده. امروز این فیلم رو دیدم در یوتیوب که خیلی جالبه. یک دوربین مخفی هست که واکنش مردم رو در مقابل رفتار تبعیض‌آمیز یک فروشنده و یک زن مسلمان به تصویر کشیده. از همه جالب‌تر واکنش پدر یک سرباز آمریکایی هست که به شدت به فروشنده پرخاش می‌کنه در حالی که از عصبانیت می‌لرزه.
کلمات کلیدی:
 
سکون نسبی در امور دنیا
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٢ 
خبری نیست. اتفاقی هم نیفتاده. دوستان هم می‌گن از کبابی و غذا و اینجور چیزها ننویس. بازار سیاست هم که کساده. ملت هم که همه رفتن ۱۳ بدر که همین چهارتا درخت و چمنی هم که هست رو ریشه‌کن کنن به سلامتی. با این وضع و روز بنده چی بنویسم؟
کلمات کلیدی:
 
برنامه ریزی
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٠ 
شما از این برنامه‌ها دارید که مثلا امسال من می‌خوام فلان کار رو بکنم؟ از این سیستمهای برنامه‌ریزی برای سال جدید؟ اگه ندارید بیایید امسال رو برای خودتون از این کارها بکنید. خدایی جواب می‌ده. آخر سال هم با خودتون یه گوشه‌ای خلوت کنید ببینید که چقدر به اهداف از پیش تعیین‌شده رسیدید. بنده در قالب یک گروه ۴ نفره‌ای از دوستان صمیمی این کار رو کم و بیش چند سال هست که انجام می‌دهم. آخر سال هم یک قراری داریم که هر کسی حرفهاش رو می‌زنه و می‌گه چی‌کار کرده و بقیه هم کلی ازش انتقاد می‌کنن و یا راهنمایی می‌کنن و برنامه‌های سال بعد رو می‌چینیم و خلاصه می‌ره تا سال بعد که ببینیم چه کردیم. برای اینکه بگم اهداف چه حد و اندازه‌ای داره ۲ نمونه از اهداف امسال خودم رو می‌گم: ۱- تقویت محاوره انگلیسی٬ ۲- قایقرانی. اینها رو اینجا هم گفتم که بعدا وقتی ببینید که مثل بلبل انگلیسی حرف می‌زنم در حالی که دارم پارو می‌زنم خیلی تعجب نکنید.
کلمات کلیدی:
 
برادرکشی گوشواره به گوشهای عراقی
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸ 
این عراقیها آدم نمی‌شن. نگاه کنید چه برادرکشی راه افتاده دوباره. یک دولت شیعه داره یک گروه شیعه رو سرکوب می‌کنه. اون گروه شیعه هم البته هر کار عجیبی که می‌شه فکر کرد انجام داده قبلا از جمله سنگر گرفتن در حرم امام علی. حالا نمی‌دونم این دفعه چه کاری می‌کنن. راستی گفتم عراق یاد یه نقش برجسته تاریخی افتادم از عراق که دیشب توی موزه بوستون دیدم. در این نقش برجسته یه مرد عراقی دیده می‌شه که گوشواره داره! من فکر می‌کردم فقط این سوسولهای غربی گوشواره می‌کنن گوششون. الکی هم نگید که نقش زن بوده به مرد. ریش داشت طرف این هوا!
کلمات کلیدی:
 
مامان همخونه ما
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٧ 
یک همخونه جدید داریم که کره‌ای-آمریکایی هست دقیقتر بخوام بگم یعنی مادرش کره‌ای هست و پدرش آمریکایی. اومده بوستون که نحوه درس دادن زبان انگلیسی رو یاد بگیره چون می‌خواد بره کره جنوبی به اونها انگلیسی یاد بده. حالا بماند که از الان من می‌دونم که نابوده و این کره‌ای‌ها اصلا مادام‌العمر از یادگیری انگلیسی حرف‌زدن محرومند. منتها همونطور که از عنوان یادداشت معلومه٬ موضوع بحث مادر ایشون هست نه خود ایشون. مادر مکرمه ایشون داستان بامزه‌ای داره. ظاهرا در کره از این سیستمها برقرار بوده (شاید هنوزم هست) که مثلا به دختره می‌گفتن که تو هفته دیگه می‌شی زن پسر خانواده کیم جون اینا. به مامان ایشون که همین رو گفتن از خونه فرار می‌کنه با یه سرباز آمریکایی می‌یاد سرزمین آرزوها! حالا داشته باشید که ایشون هم مثل بقیه کره‌ایها انگلیسیش رسما تعطیل بوده. چطوری مخ سربازه رو زده نمی‌دونم. به هرحال ایشون می‌یاد آمریکا و ۲ تا بچه به دنیا می‌یاره. بعد از اون سرباز جدا می‌شه و با یک درجه‌دار ازدواج می‌کنه. ۲ بچه هم از ایشون داره (از جمله همخونه ما). بعد از ایشون هم جدا می‌شه و زن یک آقای آمریکایی‌ دیگه می‌شه و یک بچه هم از ایشون داره (یه پسر ۷ ساله در حالی که خودش ۵۳ سالشه). دردسرتون ندم دیگه این همخونه ما شاکر خداست که مامانش پیر شده و دیگه قصد طلاق و ازدواج نداره. راستی فکر نکنید سر اون پسر کره‌ای اول داستان بی‌کلاه موندها. نه. خواهر کوچکتر همین مامان همخونه‌ما رو دادن بهش!
کلمات کلیدی:
 
نهادهای مذهبی در آمریکا
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٥ 
نهادهای مذهبی در آمریکا یک تفاوت آشکار با نهادهای مذهبی ایران دارند و آن هم در نحوه درآمدزایی است. در حقیقت در آمریکا دولت کمک خاصی به نهادهای مذهبی نمی‌کند. یک سری تخفیفها و امتیازها در واگذاری زمین دولتی برای ساخت بنا و تخفیف عمده در بحث مالیات مهم‌ترین کمکها و یا شاید تنها کمکهای دولتی به کلیساها٬ کنیسه‌ها و مسجدها و معبدهاست. اینجا مهمترین منبع درآمد این نهادها کمکهای مردمی است. همان کسانی که به کلیسا می‌روند در حقیقت هزینه کلیسا را هم می‌پردازند و گهگاه وضع کلیساها آنقدر خوب می‌شود که می‌توانند صدها میلیون دلار هزینه کنند. مثلا کلیسایی که بنده یکبار در هیوستون رفتم و تا حدود زیادی نسبت به جامعه مسیحی جنوب آمریکا لیبرال عمل می‌کند٬ ۱۰۰ میلیون دلار هزینه بازسازی داخل سالن کلیسا کرده است و البته گنجایش سالن هم بین ۱۵ تا ۲۰ هزار نفر است! یک پارکینگ طبقاتی بزرگ مخصوص این کلیسا ساخته شده و خلاصه برنامه‌های این آقای مبلغ در بیش از ۱۰۰ کشور دنیا دیده می‌شود. حالا البته این یک مثال بود که بنده از نزدیک هم دیده‌بودم. از این قبیل نهادهای قدرتمند مذهبی در آمریکا کم نیست. در همان هیوستون به مسجد بسیار زیبا و نوسازی رفتم که عراقیها ساخته بودند و آیت‌الله سیستانی هم به ساخت آن کمک کرده‌بود. کاش در مرام ما هم بود که هزینه اداره مسجدها را تامین کنیم.
کلمات کلیدی:
 
فرهنگ ایرانی -اسلامی
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۳ 
در اکثر شهرهای آمریکا که جمعیت قابل‌ملاحظه‌ای از ایرانیان رو در خودش جا داده دو گروه و تشکل نسبتا مجزا و مستقل از هم شکل گرفته‌اند که معمولا هیچ کاری به کار همدیگه ندارند و عموما هم حالشون از همدیگه بهم می‌خوره. یک گروه مربوط هست به ایرانیانی که حول محور اسلام در فرهنگشون گرد هم امده‌اند و گروه دوم حول محور ایرانی بودنشون. همون کشاکشی که در ایران هست اینجا هم هست. یعنی تصور اینه که اگر بخواهی خیلی مذهبی‌ باشی و اینها نباید بری در گردهمایی‌های اون یکی گروه . از اون طرف هم تصور اینه که اگه بخواهی ایرانی باشی و وفادار به ارزشهای کهن و اخلاق و آداب اجتماعی جهان نو نباید بری در گردهمایی‌های گروه مذهبی شرکت کنی. این مساله رو بنده در هیوستون دیدم که دعوای جدی هم بین طرفین بود. الان هم در بوستون می‌بینم. در لس‌آنجلس که دیگه جنگ ۷۲ ملته. ظاهرا سلطنت‌طلبها یک گروهند مخالفان چپ یک گروهند٬ مذهبی‌ها یک گروهند و خلاصه فیلمی هست. حالا اینها رو گفتم که برسم به این نکته که این اختلافها یکی از عرصه‌های ظهورش عید نوروز هست. هیچ کدوم از طرفین هم حاضر نمی‌شه محض خاطر اتحاد و یکپارچگی ذره‌ای مراسمش رو تغییر بده. این خیلی مسخره‌ است. نمی‌دونم چرا مذهبی‌ها به این نکته توجه نمی‌کنن که تضعیف روح ایرانی به معنای تقویت بعد اسلامی افراد نیست. یه فرهنگ غالبی اون کنار هست که منتظره که یه بی‌هویت جدید رو ببلعه و اگه بلعید «و علی الاسلام السلام». از اون طرف هم ملی‌گراها و وطن‌پرستها یک اصرار بی‌خودی دارند که بعد اسلامی فرهنگ ما رو نادیده بگیرن. بابا جان ما هم می‌خواهیم برای امام حسین حسینیه راه بندازیم و هم می‌خواهیم سفره هفت‌سین بندازیم. گیر ندید به این فرهنگ پیچیده و الا اگر پاشید و از دست رفت باید مثل این آمریکایی‌ها دنبال تاریخ‌سازی و هویت‌شناسی بدویم‌ها
کلمات کلیدی:
 
انتفاد از صاحب پرشین بلاگ
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢ 
به نظرم اینقدر این پرشین بلاگ بد عمل کرده که عملا تعداد قابل‌ملاحظه‌ای از نویسندگان و خوانندگان وبلاگ عطای اون رو به لقاش بخشیدند و کنار کشیدند. یک مقایسه‌ای می‌کردم آمار خوانندگان وبلاگ خودم و چند نفر از دوستان رو و همینطور چند وقتی هست که می‌بینم که همینها هم که هنوز چراغ وبلاگشون روشن هست به جای روزانه‌نویسی سابق هفتگی مطلب می‌نویسند. خلاصه که بازار وبلاگ‌ به نظر کساد شده.
کلمات کلیدی: