۲۸ مرداد
ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٩ 

۲۸ مرداد روز تلخی برای ملت ما و شاید بتوان گفت برای همه کشورهای جهان سوم است. روزی است که در آن عده‌ای خودفروخته و خائن به میدان می‌آیند و دولتی قانونی را منحل می‌کنند و دیکتاتوری فراری را به قدرت باز می‌گردانند. در پس پرده این اتفاقات هم قدرت نسبتا تازه‌کاری صحنه‌گردانی می‌کند. قدرتی که تا به امروز داعیه دمکراسی‌خواهی خود را در بوق و کرنا می‌کند ولی دولت مصدق و آلنده را سرنگون می‌کند تا ژنرالهایی مثل زاهدی و پینوشه میداندار شوند. مردم ما هم که خانه‌نشین بودند.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸ 

عشق است ابوالفضل.


کلمات کلیدی:
 
ماه عید و شادی
ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٧ 

میلاد امام حسین و حضرت ابوالفضل یکی پس از دیگری می‌آید. در دعاهای شیعیان هست که خدایا شادی اهل‌بیت را شادی ما و عزای آنها را عزای ما قرار بده. انصافا هم ۱۴۰۰ سال هست که عزای امام حسین٬ عزای شیعیان هست اما کمتر دیدم که کسی واقعا شادی اهل بیت رو جشن بگیره. یک موردی که الان در ذهنم هست مربوط می‌شه به ۱۰ سال پیش در دانشکده فنی. یک دانشجوی کارشناسی ارشدی بود که حل تمرین یکی از درسها بود. یادمه یه روزی اومد سر کلاس و درشت روی تخته یک شادباش نوشت برای تولد یکی از ائمه و بعد که یکی از بچه‌های پرروی کلاس گفت آقا تبریک خشک و خالی؟ گفت صبر کن ۱ دقیقه و بعد از توی کیفش شکلات در آورد و توی کلاس پخش کرد. یادمه یه پیراهن خیلی شاد و خوش‌رنگی پوشیده بود. خلاصه آقا این ماه شعبان ماه شادی شیعیان هست. این میلادهای فرخنده مبارک همه شما.


کلمات کلیدی:
 
نیاگارا
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٥ 

آقا رفتیم پای آبشار نیاگارا. کرک و پر آدم می‌ریزه! ابهتی داره. کلی یاد قراری کردیم که با ۳ تا از دوستام توی تهران گذاشتیم. یادمه ۴ نفری بودیم و سال ۲۰۰۰ میلادی بدون اینکه حتی برای آمریکا اومدن اقدامی کرده باشیم٬ قرار گذاشتیم که بریم پای آبشار. حالا ۳ نفرمون آمریکا هستیم و نفر چهارم هم انگلیس هست. ان‌شاءالله ایشون هم که بیاد آمریکا دوستان جمع می‌شیم و می‌آییم اینجا.


کلمات کلیدی:
 
این قافله عمر عجب می‌گذرد
ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٤ 

چند روز پیش دومین سال حضورم در آمریکا هم تمام شد. وارد سومین سال شده‌ام و می‌بینم که این زمان به سرعت می‌گذرد. اصلا بعضی وقتها این سرعت را باور نمی‌کنم. خاصه این روزها که مادرم آمده‌است و می‌بینم که ۲ سال بوده که ایشان را ندیده‌بوده‌ام. نمی‌دانم. گاهی در فلسفه کارها فکر کردن ارزشمند است اما این فکر کردن توام با درنگ است و زمان عمل را می‌گیرد و تو می‌مانی و زمان و زمانه‌ای که چهارنعل می‌تازد.


کلمات کلیدی:
 
باز هم چلوکبابی!
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۳ 

یکی از دوستان صمیمی من که به تازگی به آمریکا آمده برایم یادآور تاخیر و اصطلاحا «فس‌فس کردن» بوده‌است. اصولا باید به ایشون می‌گفتیم که قرارمون ساعت ۵ عصر هست تا ایشون بتونه ساعت ۷ اونجا باشه. یادمه یه بار با ۴ نفر از دوستان جلوی یه چلوکبابی بالای میدون ونک قرار داشتیم. همه رسیده بودیم و یه ۴۰ دقیقه‌ای از هم از زمان قرار گذشته بود. دیدیم از این بزرگوار خبری نیست. زنگ زدیم منزلشون. خودشون گوشی رو برداشتند! عرض کردیم که احیانا احساس ناراحتی و شرمساری نمی‌کنید؟ ظاهرا احساس شرم می‌کردند که گفتند بی‌زحمت شما سوار بشید و بیایید سمت خونه ما توی پاسداران تا من هم حاضر بشم و بعد هم همینجا بریم رستوران! حالا اتفاق دیگری این روزها افتاد برای من و از اون طرف هم این عزیز اخیرا اومده آمریکا اینه که لازم شد شما هم این خاطره رو بدونید که چطوری ممکنه قرار باشه بری ونک ولی به خاطر تعلل دوستان دست آخر بری پاسداران!


کلمات کلیدی:
 
ماليات بر خريد
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۱ 

امروز مالیات بر خرید نمی‌گیرن از خلق‌الله. روی همین حساب هم در خدمت حاج خانم رفتیم فروشگاهها. ایشون معتقدند هوای بوستون سرده! این هست که رفتیم لباس نسبتا گرم بگیریم اما دریغ از یه لباس اسلامی! اینکه اینجا از دسترس دولت مهرورزی خارج هست مصیبتش همینه. یا لباسها کوتاه هستن یا آستین ندارن یا گرون هستن یا برای بالای ۹۰ سال طراحی شدن و خلاصه تا اینجای روز که ساعت ۴ بعدازظهر هست ما فقط ۱۲ دلار خرید کردیم! باید باز بریم تلاش کنیم که یه کم به این فقرای صاحب فروشگاه کمک کنیم.


کلمات کلیدی:
 
اینجا آمریکاست نه آفریقا!
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٠ 

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که لازم بود مادرم باور کند امکان تهیه مایحتاج روزانه در آمریکا بود. هرچقدر که بنده تلفنی عرض می‌کردم که مادر من٬ اینجا قند پیدا می‌شه٬ زیره هست٬ پنیر دارن٬ به خدا می‌شه از سوپری محل ماست خرید و قص‌علی‌هذا ایشون باور نمی‌کرد. این شد که دیروز در اولین فرصت بعد از رفع خستگی و صرف ناهار در خدمت ایشون رفتیم سوپرمارکت و شاید یه ۳-۲ ساعتی قشنگ قدم زدیم و خرید کردیم. به نظرم ایشون تا حدودی قانع شدن که آمریکا و اقلا بوستون حداقلهایی از زندگی متمدن امروزی رو داره و پسرشون وسط بیابونهای آمریکا در حال گرسنگی کشیدن نیست! به قول یکی از دوستان حالا که وضع اینجا رو دیدن وقتی برگردن ایران دیگه ماهی یک بار هم از ما خبر نمی‌گیرن.


کلمات کلیدی:
 
عيدی
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢٠ 

مبعث رسول خداست. عید بزرگ مسلمانان است. من که عیدی خودم را گرفته‌ام. شما خودتون برید عیدی خودتون رو بگیرید!


کلمات کلیدی:
 
مادرم آمده
ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٩ 

مادرم آمده. دوست داشتم و دارم که از اون متنهای سنگین ادبی بنویسم که آره مادر لطف الهی است٬ مادر اسوه فداکاری است٬ مادر سرچشمه زیبایی‌های روح انسانی است و بعد هم از همه کارهایی که مادرم در حق من کرده بگویم و از اینکه بعد از ۲ سال او را در کنار خودم می‌بینم ابراز مسرت و شکرگزاری کنم. اما من ادبی‌نویس نیستم. خلاصه‌اش می‌کنم. مادرم فرشته است. دوستش دارم.


کلمات کلیدی:
 
مشروطه
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۸ 

چند روز پیش سالگرد فرمان مشروطه بود. به نظرم این قیام که البته نشانگر آزادی‌خواهی ملت ایران هست و در عین‌حال دارای ضعفهای ساختاری اکثر قیامهای مشابه این ملت٬ به طرز قابل ملاحظه‌ای مدیون مردان غیور آذربایجان است. انصافا نقش ستارخان و باقرخان در زنده نگه‌داشتن قیام و تجدید حیات آن بی‌بدیل است. زندگی ستارخان را که بخوانید می‌بینید انسانی بوده ساده و به دور از آلایش‌های معمول سیاست‌بازان. اعتقادی داشته به حرمت و جایگاه آزادی و به خاطر آن اسلحه به دست گرفته و تا تصرف تهران ایستادگی کرده. نکته جالب‌توجهی که در بعد از تصرف تهران بسیار دردناک است٬ بحث تسلیم نکردن سلاح از سوی ستارخان است. این نکته از نظر صاحب این قلم همچنان مبهم است که «سردار ملی» از چه ناحیه‌ای احساس خطر می‌کرد که در مقابل به زمین گذاشتن اسلحه تا بدین پایه مقاومت کرد. سالهای آخر زندگی ستارخان در بستر بیماری می‌گذرد و سرنوشت این قهرمان پیروز هم بهتر از سایر قهرمانان تاریخ ایران نیست. روحش شاد.


کلمات کلیدی:
 
کی گفته فرار مغزها داريم؟
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٧ 

«الان ۶ سال از این حرفها می‌گذره. رضا ارشدش رو گرفت و رفت آمریکا. من هم رفتم مدیریت ساخت فنی. بعد رفتم سربازی. و بعد دیدم دوستانم در آمریکا بیشتر از ایران شدن. این شد که من هم اومدم آمریکا. مهندس که قبل ما اومده بود. پیمان هم. از قدیمی‌ها که مسعود و بهنام و احسان و کیوان و .... خیلی وقت می‌شد که دیگه تو اورکات نوشته بودن ساکن یه شهر آمریکای شمالی هستن. از بچه‌های فنی هم که یه عده فرانسه بودن. یه عده سوییس. یه عده کانادا و آمریکا. اونا هم که مونده بودن از دوستان نزدیک همه قصد رفتن داشتن. کریم و حسین و نیما و فرزاد و پژمان و ... . از این جمع حسین اومد. پژمان هم. فرزاد داره اقدام می‌کنه. نیما هم. کریم بدشانسی اورده یه بار وگرنه از جمع چهار نفره ما که قراره یه سالی زیر آبشار نیاگارا جمع بشیم سه نفر آمریکا هستن.

همه اینها رو گفتم که بگم نشه یه روزی که یکی از رفقا تو ایران بخونه «سوته‌دلان یکی یکی تموم شدن٬ سوته‌دلی نمونده غیر از خود من»»

مطلب بالا بخشی از یادداشتی است که می‌تونید در آرشیو همین وبلاگ در ۲۵ اسفند ۱۳۸۵ ببینید. حالا چرا باز تکرارش کردم؟ چون فرزاد الان آمریکاست٬ نیما هم استرالیاست. کریم هم انگلیس هست. امروز چندمه؟ ۱۷ مرداد. دیگه تقریبا دوست نزدیکی در ایران برام نمونده. سوته‌دلان یکی یکی تموم شدن.


کلمات کلیدی:
 
همیشه شعبون٬ یه بار هم رمضون!
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦ 

همیشه وقتی اتفاقات مربوط به قرارهای اینترنتی دختران و پسران را در صفحه حوادث می‌خوانیم ماجرا از این قرار است که پسری به لطایف الحیل دختر معصومی را به خانه‌ای خلوت کشانده و پس از تجاوز به او و فیلمبرداری از این کار دختر را تهدید به سکوت کرده و از آن به بعد هم هر وقت مشکل مالی داشته حق‌السکوتی می‌گرفته تا زمانی که دختر خسته و درمانده موضوع را به پلیس اطلاع می‌دهد و خبرنگاران هم آنرا برای عبرت دیگران در صفحه حوادث چاپ می‌کنند. این بار اما داستان ظاهرا فرق عمده‌ای داشته. آقا پسر داستان مورد تجاوز واقع شده و بعد هم مورد اخاذی قرار گرفته! خدایی کلی خندیدم! تا تو باشی واسه دختر مردم نقشه نکشی!


کلمات کلیدی:
 
آزادی بيان
ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٦ 

روزنامه شرق هم رفت. یادم می‌آید زمانی را که روزانه ۴-۳ روزنامه می‌خواندم و یادم می‌آید زمانی را که از بسته شدن مشارکت ناراحت بودم. الان ولی عادت کرده‌ام. اصولا وقتی روزنامه اصلاح‌طلبی منتشر می‌شود من بیش از هر چیزی به این فکر می‌کنم که این یکی چند شماره دوام می‌آورد. روزنامه شرق که دیگر تیتر می‌زد «دروغ پردازی شرق علیه دولت» را هم بستند. دلیلهایی هم البته ذکر شده که موجه می‌نماید اما کیست که نداند انتخاباتی در پیش است و داشتن ارگان خبری حداقل نیاز جریان اصلاح‌طلبی است. یادم هست در دولت اصلاحات٬ وزیر سوپر اصلاح‌طلب ارشاد آن دولت گفت «اگر من هم بودم طوس را می‌بستم». دیگر از سردبیر کیهان چه انتظاری است که می‌خواهیم از آزادی بیان دفاع کند؟


کلمات کلیدی:
 
المپیکی شدن بعد از ۶۰ سال!
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٥ 

امروز در حین انجام تحقیق این پایگاههای خبری رو داشتم مرتب نگاه می‌کردم. شایدم بشه گفت در حین نگاه کردن به این پایگاههای خبری داشتم تحقیق هم می‌کردم! خلاصه دیدم بسکتبال ایران قهرمان آسیا شد اونهم بعد از ۶۰ سال! خیلی خوشحال‌کننده بود. ۳ دقیقه آخر بازی رو هم دیدم. چه می‌کرد این حامد حدادی. دمشون گرم. بالاخره در این رشته هم المپیکی شدیم که جای خوشحالی داره. یه حرف راست زده باشه رییس دولت مهرورزی اینه که باید اون پولهایی که دادن به فوتبالیستها رو برن از قلعه‌نویی پس بگیرن. این همه که می‌گفتن ایران در رشته‌های گروهی ضعیف هست هم به نظرم با پیروزی پیاپی والیبال و بسکتبال تا حدودی باطل شد. مساله مربیگری و هدایت درست هست که ما در فوتبال نداشتیم و کلی حالمون گرفته شد که بهترین تیم سالهای اخیر فوتبالمون به این راحتی حذف شد.


کلمات کلیدی:
 
تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای!
ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤ 

مدتها بود که صاحب این قلم دست به بیل و ماله نشده بود و جنبه‌های معماری شخصیتم در حال کاهش بود. امروز لازم شد که به امر خطیر ماله‌کشی و ماست‌مالی دیوار مهمانخانه بپردازم. الان هم که در خدمت شما هستم بین دو نوبت نقاشی هستم و در حال صبر که آنهم البته ماجور است.


کلمات کلیدی:
 
سرعت کار
ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۳ 

امروز داشتم برای همخونه آمریکاییم تفاوت کار کردن در ایران و آمریکا رو توضیح می‌دادم. داستان نون تازه و پنیر برای صبحانه رو که بهش گفتم تقریبا شاخ درآورد. همینجوری که داشتیم با هم بحث می‌کردیم و تفاوتها رو بررسی می‌کردیم به این نتیجه رسیدم که عدم استفاده ما از اینترنت باعث خسارتهای زمانی جبران ناپذیری می‌شه. اینجا واقعا زمان حرف اول و آخر رو می‌زنه. تصور کنید که یک فروشگاه کامپیوتر رو یک هفته‌ای می‌خواهید بسازید و مثلا سرویس پست شما مثل ایران هست یا هر نامه‌ای رو اقلا و در بهترین حالت باید نمابر کنید. اصلا امکان نداره. این سرویس پستی که از هر نقطه آمریکا به هر نقطه دیگرش کمتر از ۲۴ ساعت طول می‌کشه عالیه. این که شما ایمیل می‌کنی همه چیز رو و طرف هم با ایمیل جواب می‌ده و هر دو هم ایمیل رو معتبر می‌دونید سرعت کارها رو هزار برابر می‌کنه. کنفرانس‌های تلفنی و یا ویدیویی٬ پایگاههای مشترک اطلاعاتی و دستگاههای تلفن پیشرفته واقعا ممیزه‌های کارهای سریع اینجا و کارهای کند ایران هست. همین سرعت اینترنت می‌دونید چه تاثیر وحشتناکی داره. ما هم حالا به این سرعت‌ها عادت کردیم و خدا می‌دونه وقتی برگردیم ایران چقدر طول می‌کشه که به اینترنت جهان سومی (!) عادت کنیم.


کلمات کلیدی:
 
تبت یدا ابی‌لهب بریده باد دست فهد
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٢ 

یکی از اتفاقات تلخ تاریخ معاصر ما و به اعتقاد من یکی از فرازهای پررنگ عداوت بین تشیع و وهابیت موضوع قتل‌عام حجاج ایرانی در مکه است. مساله‌ای که در ذهن همه ایرانیان بسیار بزرگ بود تا جایی که گفته شد اگر از صدام بگذریم از آل‌سعود هرگز نخواهیم گذشت. بنده به واسطه‌های مختلف در جریان آن اتفاق قرار گرفته‌ام. از عزیزی که آن سال در بیمارستان جزو خدمتگزاران حج بوده و برایم از عدم پذیرش اجساد توسط سردخانه‌های سعودی گفته و اینکه چطور اجساد را در اتاقی روی هم انداخته بودند و یخ روی آنها می‌ریختند تا در اسرع وقت به ایران منتقل کنند تا عزیز دیگری که بر هشدارهای قبلی پلیس آل‌سعود قبل از هجوم همه‌جانبه تاکید می‌کند و عدم باور جدیت آنها در جلوگیری از تظاهرات توسط مسوولان ایرانی امور حجاج را یادآور می‌شود. از کسانی که در معرکه بوده‌اند و داستان آجرهایی که از فراز ساختمانها به سویشان پرتاب می‌شده و از بی‌پناهی حجاج در آن حرم امن الهی هم کمتر کسی است که چیزی نشنیده باشد. نمی‌خواهم بگویم که تظاهرات بی‌مجوز در مکه قابل توجیه است. نمی‌خواهم بگویم که این‌کار بدون هشدار قبلی صورت پذیرفته‌است. اما می‌خواهم بگویم که اعراب وهابی هنوز هم ما را مسلمان نمی‌دانند. آنها حجاج را در لباس احرام و در حرم امنی که کشتن پشه در آن حرمت دارد به گلوله بستند. آنها بدانند که اگر مسوولان ما هم از آل‌سعود بگذرند٬ هستند ایرانیانی که هرگز از تقصیر آنها نخواهند گذشت.

آنها که علاقمند هستند می‌توانند ویرایش آل‌سعود را از همین واقعه پیدا کنند و بخوانند. آن گزارش اتفاقا همین اخیرا هم منتشر شده است.


کلمات کلیدی:
 
توضيحی بر اسباب‌کشی!
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۱ 

آقا یه پلی تو آمریکا ریخته پایین. تا الان که ۸ نفر کشته شدن. آبروی مهندسی عمران رفت! دیگه اینجا ته این قضیه پلسازی و این حرفهاست و وقتی اینجوری بشه خیلی ضایع است.

دوستان تکبیر نگن. ناراحت هم نشن. بنده عرض کردم اسباب‌کشی اما نگفتم از کجا به کجا! بنده در همون خونه که بودم اتاقم رو عوض کردم! لذا سوسولی که تکبیرگویان و هلهله کنان می‌گی «انداختت بیرون»! نه داداش. تازه ۱۰۰ دلار هم بهم تخفیف داد که بمونم! خداوند ایشون رو حفظ کنه.

یکی دو تا مطلب خفن سنگین تو ذهنم هست که حالا ایشالا امروز فردا عرض می‌کنم. فقط بگم که یکیش در مورد کشتار حجاج هست در مکه.

 


کلمات کلیدی:
 
اسباب‌کشی
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٠ 

آقا امروز اسباب‌کشی دارم! از کسی که اسباب‌کشی داره توقع ندارید که یه یادداشت در نقد توقیف فیلم سنتوری٬ نحوه فروش بلیط کنسرت شجریان٬ مذاکرات بوش و براون٬ بازداشت عبدالله مومنی٬ دلایل شکست تیم ملی و سایر مواردی که بنده در همه اونها تخصص دارم بنویسم! لذا فعلا اینو داشته باشید تا بعد ببینم موضوع بامزه چی پیدا می‌شه.


کلمات کلیدی:
 
بازگشت به مدرسه
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٩ 

امروز آخرین روز کار تابستونی هست. کاری که به لطف خدا خیلی راحت به دست اومد و خیلی هم خوب گذشت. کلی مطلب جدید یاد گرفتم٬ کلی زبانم تقویت شد و از همه مهمتر اعتماد به نفسم که خیلی کم بود (!) یه ذره افزایش پیدا کرد. حالا باید برگردم مدرسه! همین فردا با استاد راهنمای عزیز جلسه دارم و می‌خواهیم کارها رو برای ماه آگوست هماهنگ کنیم. خلاصه بعد از ۳ ماه باید برم و تار عنکبوتها و گرد و خاک اتاق کارم توی دانشگاه رو تمیز کنم و دوباره تحقیق و مقاله و کتاب و قلم و کاغذ می‌شن همه زندگیم. راستش ناراحت نیستم‌ها اما به‌هرحال کار حرفه‌ای رو بیشتر دوست دارم.

یک دوستی اخیرا پیدا کردم که داره وبلاگم رو مرور می‌کنه. بنده خدا خیلی لطف کرده که داره این یادداشتها رو از ابتدا می‌خونه و بعد هم نظراتش رو به من می‌گه. فعلا تا اینجای کار فهمیدم که یادداشتهام یک کمی بوی خودخواهی می‌ده٬ یه ذره رنگ مذهب به خودش گرفته٬ «زنده باد مخالف من» شعار صاحب این قلم نیست٬ طنز قوی و مناسبی داره!٬ به روز شدن مرتب و روزانه امتیاز مهمی برای این وبلاگ هست٬ ارادت به امام حسین از در و دیوار این وبلاگ می‌باره (همون حسینیه که کوروش می‌گفت) و خلاصه اینکه این وبلاگ ارزش خوانده شدن رو داره. این مطالب نزدیکی قابل ملاحظه‌ای به نتایج نظرسنجی داره که قبلا از همه خوانندگان پرسیده بودم به جز اینکه با نظر شما میزان سیاسی نویسی صاحب این قلم کم شده و مطالب روزانه که پوشش‌دهنده ابعاد مختلف زندگی در آمریکاست٬ حجم بیشتری در یادداشتهای اخیر پیدا کرده.


کلمات کلیدی:
 
بحث شيرين ازدواج
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۸ 

آقا حالا که بحث عروسی هست و شما دوستان هم از خدا خواسته هرچی خواستید اومدید به ما نسبت دادید و مجردنمای زن‌دوست خواندید! بگذارید توی همین وادی بمونم و یه عروسی بامزه‌ای که رفتم رو  تعریف کنم. عروسی سنتی آفریقایی. روز ۱۳ رجب! البته بندگان خدا اصلا نمی‌دونستن امام علی کی هست اما تقارن جالبی بود. خلاصه مراسم عروسی شبیه سنتهای ایرانی بود. اول داماد رونما داد که گفتن کم هست و باز یه مقدار دیگه داد که دیگه قبول کردند که داماد عروس رو ببینه. البته چند تا دختر مجرد دیگه اولش اومدن و داماد گفت اینها هیچکدوم تاج‌سر من نیستن! بعد که عروس اومد و نشست کنار داماد حلقه رد و بدل شد و بعد داماد یه چیزی تو مایه‌های شیربها داد به خانواده عروس. بعدش یه دعاهایی خوندن به زبان فرانسوی که طبیعتا من نفهمیدم چی بود ولی همه حالت دعا گرفته بودن. بعد عروس اومد از پدرش اجازه گرفت و با اجازه پدر در حقیقت این ازدواج از نظر قبیله دو طرف تموم‌شده هست اما خب قراره که این زوج سی و اندی ساله به زودی بروند کلیسا و بعد ثبت ازدواج.


کلمات کلیدی:
 
اندر حکایت رویای شامگاهان
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٧ 

یکی از دوستان که الان نروژ زندگی می‌کنه و برای تابستون رفته ایران٬ دیروز من رو آنلاین دید. سلام و احوالپرسی و بعد گفت که دیشب خواب دیده در مورد من. گفتم خیره. گفت ایشالا! گفتم حالا چی دیدی؟ گفت دیدم که اومدم آمریکا و تو یک سری عکس بهم نشون دادی و گفتی که آره من با این خانم ازدواج کردم. هنر درس خونده و کارای هنری می‌کنه و اینها و قراره همین روزها از ایران بیاد اینجا! گفت که آره از تو عجیب بود همچین زنی بگیری. گفتم خب شما خواب دیدی من که ندیدم! ادامه خوابشون هم این بود که برمی‌گردن ایران و تصادفا اون خانم رو توی یه رستورانی در ایران می‌بینن. به خانواده نشون می‌دن این خانم رو و می‌گن که کامران با ایشون ازدواج کرده. اونایی که همراه خانم فرضی بنده بودند می‌شنوند و می‌یان دعوا که تو چی کاره کامران هستی و از کجا خبر داری و نکنه زن دومش هستی و از این حرفها که دیگه خواب ایشون تموم می‌شه. خلاصه ببینید مردم برای ما چه خوابهایی می‌بینن! البته از علی بی‌همتا بهتره که توی دوران دانشگاه یه روز صبح اومد گفت کامران دیشب خواب دیدم مُردی!


کلمات کلیدی:
 
همای رحمت
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٦ 

میلاد مولا علی هست و روز پدر. روزی مبارک و فرخنده. شما که زیر سایه پدراتون هستید قدرشون رو بدونید. خداوکیلی این چند وقتی که خارج بودم و در میان جماعت غربی که عموما بی‌پدر هستند! تازه فهمیدم که پدر چقدر نقشهای مختلف و مهمی در زندگی یه بچه داره. حالا نگید چرا به غربی‌ها گفتم عموما بی‌پدر. همخونه آمریکاییم دیشب می‌گفت بیش از ۵۰٪ ازدواج‌ها به طلاق منجر می‌شه در آمریکا. هم‌خونه‌های آلمانیم هم که عین آمار هیچ‌کدومشون پدری بالای سرشون نبود! دیگه من هم به روش استقراء به این نتیجه رسیدم که عرض شد. بماند. آقا یه سوالی از خودتون بکنید بد نیست. بپرسید که برای پدرم چی کار کردم که خوشحالش کرده باشم. اگر جواب خوبی پیدا کردین به ما هم بگید بدونیم.


کلمات کلیدی:
 
رحماء بينهم
ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٥ 

محمد (ص) رسول خداست و کسانی که همراه او هستند با کافران برخوردی تند دارند و در میان خود مهربان هستند. این آیه قرآن چند روزی تو ذهنم بود. داستان هم این هست که صاحبخونه دنبال یک مستاجر تازه می‌گشت. یکی رو که یهودی لیبرالی بود تایید کرد. به من گفت تو مشکلی نداری؟ گفتم نه اگر مذهبی باشه٬ تازه بهتر. گفت راستش طرف گفته که کافر هست و یهودیت رو به لحاظ سنت ابا و اجدادیش قبول داره و نه دین. گفتم اگه اینجوری هست٬ مشکل دارم و نمی‌خوام حتی‌المقدور با کافر همخونه بشم. دم صاحبخونه گرم. رد کرد طرف رو. از من دلیل حرفم رو البته سوال کرد. گفتم زندگی در کنار کافر شما رو از رحمت الهی دور می‌کنه. تایید کرد و گفت آره. بهش می‌گم که ما یه نفر دیگه رو انتخاب کردیم. جالب اینکه بدونید در اون مقطع اصولا مشتری دیگری هم برای اتاق نبود. خلاصه اینکه از صاحبخونه شانس اوردم تا اینجای کار!


کلمات کلیدی:
 
اسمتون رو چطوری می‌نويسين؟
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٥ 

این قضیه اسمهای ایرانی و به طور کلی خارجی در آمریکا داستان جالبی هست. اصولا نمی‌دونم به چه اسمی می‌شه گفت آمریکایی. احتمالا به اسمهای ایرلندی و انگلیسی مثلا بیش از سایر اسمها می‌شه این عنوان رو داد. ولی با یک جمعیت ۲۵۰ میلیون نفری باید هر روز انتظار داشته باشی که یه اسم یا فامیل عجیب و غریب بشنوی. مثلا همین چند روز پیش باید می‌رفتم پیش یکی از همکارای شرکت. فامیلش بود Pfuff. اون یکی هست Karkare و ... . من البته یاد گرفتم فقط اسمم رو برای معرفی می‌گم و تا می‌شه فامیلم رو مطرح نمی‌کنم و الا که دیگه باید هجی کنم براشون که چطوری نوشته می‌شه٬ بعد اونها تلفظ می‌کنن٬ بعد از من می‌خوان که یه بار تلفظش کنم و خلاصه فیلمی می‌شه. اینها رو گفتم که برسم به این نکته جالب که اونها که فرزندانشون اینجا به دنیا می‌یان گاهی کارهای جالبی می‌کنن و می‌گردند اسمی برای بچه پیدا می‌کنن که در هر دو زبان راحت تلفظ بشه. مثل یکی از دوستان که اسم پسرش رو گذاشته آرمان و انتخاب دومش هم رایان بوده. یه انتخاب دیگه هم داشتن که یادم نیست. فقط یادمه که با زبان عربی هم چک کرده بودند و این سومی معنی خوبی نداشت. خلاصه تو که اسمت محمد هست و همه‌جا می‌گی نامم «مو» هست٬ با تو هستم. اینها محمدعلی کلی رو داشتن. این یکی استثنا هست و می‌تونن تلفظش کنن. خودت رو ضایع نکن.


کلمات کلیدی:
 
دیدن یه دوست قدیمی هم می‌چسبه‌ها!
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٤ 

یکی از دوستان اومده بود بوستون. از رفقای دوران دبیرستان. زنگ زد و گفت که اینجاست. رفتم دیدمش. یه چرخی زدیم تو شهر و یه شامی خوردیم و کلی حرف زدیم. از سربازی رفتن و از خارج اومدن و از زندگی در آمریکا و از آینده و دغدغه‌ها و برنامه‌های درسی و کاری صحبت کردیم. نگران آینده ایران هستیم. تقریبا این مساله بین همه ما جوونها که از ایران اومدیم مشترک هست. آمریکا رو داریم می‌بینیم. اخبار رو هم کم و بیش می‌شنویم و خلاصه برآیند خوبی در ذهن هیچکدوم از ما شکل نمی‌گیره از کل ماجرا. بماند. خلاصه اینجا هم مثل تهران بعد از شام خوردن وسیر شدن در حالی که در پیاده‌رو قدم می‌زدیم٬ به زبان شیوای فارسی بحث فلسفی می‌کردیم و روشنفکرانه آدامس‌ می‌جویدیم!


کلمات کلیدی:
 
حجاب و حریم شخصی افراد
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۳ 

یکی از موضوعهایی که این روزها و این بار در اوایل تابستان مجددا مطرح شده تا تفاوت دولت مهرورز رو با دولتهای قبلی نشون بده٬ بحث مبارزه با بدحجابی هست که اینبار البته آقایون رو هم شامل می‌شه. سایتها و وبلاگها رو که می‌خوندم عموما با طرح مخالفت کرده بودند. مصاحبه حسنی با سردار رادان رو هم که دیدم و اعتراض جدی به نحوه برخورد با مردم رو متوجه شدت قضیه شدم تا حدی. این بحث حجاب هم واقعا یک چالش جدی هست به لحاظ مبانی. من اصلا و ابدا معتقد نیستم که این موضوع دارای اهمیت هست و باید در اولویت قرار بگیره. رک و راست هم بگم اون جوونهایی که گول حرفهای انتخاباتی رییس دولت مهرورزی رو خوردند و اونها که رای ندادند باید هم این مشکلات رو در مقابل ببینند اما بقیه چی؟ اصولا مساله حجاب و حریم خصوصی افراد چطوری با هم جور در می‌یاد؟ مثال می‌زنم براتون از آمریکا. اینجا اگر کسی کاملا برهنه بشه در ملاعام٬ مجرم محسوب می‌شه. مردها البته می‌تونن با بالاتنه برهنه در انظار ظاهر بشن ولی ظاهرا خانمها حق اینکار رو ندارند! حالا چرا می‌گم ظاهرا؟ چون چند وقت قبل پلیس نیویورک یک خانمی رو دستگیر کرده بود به جرم اینکه بالاتنه‌اش کاملا برهنه بوده. اون خانم هم شکایت کرده بود از پلیس و دادگاه پلیس رو محکوم به پرداخت جریمه کرده بود. حالا کلا قضیه چیه؟ قضیه این هست که نحوه پوشش تا جایی که منجر به جریحه‌دارشدن افکار عمومی نشه جزو مسایل شخصی افراد هست در هرجای دنیا که باشند و تفاوت اصلی همین حد هست و اینکه چه کسی اون حد رو تعریف می‌کنه. الان اومدن در ایران گفتن که مانتو چسبان و شلوار فاق کوتاه باعث جریحه‌دارشدن افکار عمومی می‌شه. لابد می‌شه. من  و امثال من که یه مدتی رو خارج از ایران زندگی کردیم نمی‌تونیم دقیقا نظر بدیم که بالاخره این حد چقدر هست. راستش یادم هست البته که بعضی‌ها هم گندش رو درآورده بودن تو تهران اما این بار به نظر می‌رسه که دامنه بگیر و ببند اینقدر گسترده هست که یه عده‌ای هم واقعا فقط به جرم خوش‌لباسی و خوشگلی دستگیر خواهند شد. خلاصه شما که از ایران این وبلاگ رو می‌خونید این روزها با شلوار کردی برید بیرون. شما هم مانتو گشاد بپوش خب حالا یه چند وقت. اعصابت رو سر این چیزها خرد نکن. بشین درست رو بخون!


کلمات کلیدی:
 
ترین!
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢ 

اینکه دوستان نمی‌تونن نظر بدهند راجع به مطالب خیلی بد هست. اصلا مزه وبلاگ به همین نظرات مربوط و بی‌ربطی هست که راجع به هر یادداشتی نوشته می‌شه. این که از یک مطلب واحد برداشتهای متفاوت می‌شه یا اینکه گاهی خواننده‌ها سنگربندی می‌کنن علیه همدیگه و یا علیه نویسنده! به هر حال بنده سعی کرده‌ام در کوران این حوادث مهیب خم به ابرو نیارم و وبلاگ رو هر روز «آپ» کنم! این روزها موضوع روز اینجا هری پاتر هست. مردم صف می‌کشند جلوی کتاب‌فروشی‌ها که اولین نفرهایی باشند که کتاب رو می‌خرند. اصولا این آمریکایی‌ها هم عاشق همه صفتهای «ترین» هستند:‌اولین٬ بزرگترین٬ آخرین٬ گرانترین٬ بلندترین. باور کنید یه شهری نزدیک لاس وگاس هست به اسم رینو که معروفش کردن به «بزرگترین شهر کوچک جهان». تو این حال و هوا و فرهنگ و جوگیری هری‌ پاتر٬ امثال من که اصلا نمی‌دونن هری‌پاتر چی کاره ننه حسن هست٬ خیلی تو اوت می‌زنن!


کلمات کلیدی:
 
افکار درهم
ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱ 

متاسفانه در پرشین بلاگ مشکلاتی ایجاد شده و مثلا در این وبلاگ نمی‌شه نظر دیگران رو خواند. من تا همین الان نمی‌دونستم راهی برای به‌روز کردن وبلاگ هست. به هر حال امیدوارم که بتونن مشکل رو حل کنند. با بعضی از دوستانم که این چند روزه صحبت کردم متوجه شدم که این وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی جزیی از برنامه ثابت ما شده و اصلا دوست نداریم کنار بگذاریمش. وبلاگ‌نویسی باعث می‌شه تبادل افکار خوبی بین خواننده و نویسنده وبلاگ برقرار بشه و چه بسا به اصلاح و رشد فکری دو طرف کمک کنه. نمونه‌اش امروز بود که یکی از دوستان نامه مفصلی فرستاده بود در نقد یادداشتهای صاحب این قلم در خصوص سنگسار. نامه‌ای که منجر به یک گفتگوی تلفنی نسبتا طولانی شد و به هر حال شخصا «نگاهی از سوی دیگر به سنگسار» رو دریافت کردم. امیدوارم خواننده‌های این وبلاگ همچنان با نظراتشون باعث بهبود کارکرد و تحقق فلسفه وجودی این وبلاگ بشوند. راستی ماه رجب شده. خود من هم همین الان یادم افتاد. آقا جدی مراقب باشید در این ماه گناه نکنید. روزه اگر بتونیم بگیریم که دیگه خیلی عالی می‌شه. التماس دعا هم دارم از همه شما.


کلمات کلیدی: