غربت
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳۱ 

غربت یعنی از پنجره که بیرون رو نگاه می‌کنی بگی اینجا خانه من نیست٬ غربت یعنی با همکلاسی یا دوستت به جای زبان مادری به زبان انگلیسی حرف بزنی٬ غربت یعنی اسم تیم فوتبال شهرت رو ندونی٬ غربت یعنی به مامور پستچی بگی «سلام» و اون تعجب‌زده نگاهت کنه٬ غربت یعنی مهمونی فامیلی تعطیل٬ غربت یعنی شرکت در عروسی دختر عمو از پشت تلفن٬ غربت یعنی همین حس کوفتی که همه ما خارج‌نشین‌ها تجربه‌اش کردیم.


کلمات کلیدی:
 
عوض شدن آدرس
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٩ 
آمار بازدیدها به طرز وحشتناکی کم شده. طبیعی هم هست. دوستان اکثرا می‌دونن که این دامنه هک شده و نمی‌دونن که به جای com می‌شه ir وارد کرد و به وبلاگها سر زد. بگذارید یه بار دیگه دماغ دراز این عربها رو به خاک بمالیم. فعلا مطلب طولانی نمی‌نویسم تا دوستان بتونن ادرس جدید رو گیر بیارن.
کلمات کلیدی:
 
ز شير شتر خوردن و سوسمار عرب را به جايی رسيده‌است کار
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۸ 

عکسی در فارس منتشر شده بود که عراقیها رو نشون می‌داد در حالی که در بین چینی‌ها نشسته بودند و تیم چین رو در مقابل ایران تشویق می‌کردند. از اون طرف همین وبلاگها رو هم که عراقیها هک کردند. ۸ سال هم که با ما جنگیدند. به منافقین هم که جا دادند و امکانات که مردم بیگناه رو تو خیابونها بکشند. من نمی‌دونم ما چه هیزم تری به اونها فروختیم اما به هر حال شان خوانندگان وبلاگ و صاحب این قلم اجازه نمی‌ده که از الفاظ رکیک علیه اونها استفاده کنم. فقط می‌خوام بگم حقتون همین هست که به این خاک سیاه نشستید.


کلمات کلیدی:
 
دریغ است ایران که ویران شود
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٧ 

چند روز پیش سالگرد سقوط هواپیمای مسافربری ما در خلیج فارس بود. هواپیمایی که توسط ناوگان آمریکا هدف قرار گرفت تا به نظر من پیامی باشه به ایران که آمریکا به هر قیمتی مایل به پایان جنگ ایران و عراق است. قسمت دردناک‌تر ماجرا اعطای نشان شجاعت به فرمانده اون رزمناو بود. واقعا فکر می‌کنید مردم آمریکا قضیه رو چطور دیدند؟ دلشون سوخت؟ به فرمانده شجاعشون افتخار کردند؟ اصلا اهمیتی نداشت؟ اونطور که به نظر می‌‌یاد افکار عمومی آمریکا اصلا تمایلی به حمایت از هیچ ملتی رو در خاورمیانه نداره. به باور من مهم‌ترین دلیلش هم واگذار کردن عرصه رسانه‌ها به دشمنان ملتهای خاورمیانه یعنی اسراییل هست. در حقیقت ملل خاورمیانه اصولا ناشناخته هستند و تصویری که از اون منطقه در ذهن یک آمریکایی هست٬ ترکیبی از چاه نفت و درخت نخل و لباس سفید مردونه و سیاه زنونه هست. مردمی که اعتقادی به آزادی ندارند٬ نمی‌تونند متمدن بشن٬ دمکراسی رو باید به اونجا صادر کرد و نفت رو از اونجا وارد کرد. وقتی هم که نفت گرون می‌شه باید به مردم خاورمیانه فحش ناموسی داد که چرا باعث شدن هزینه سفر تعطیلات آخر هفته مردم آمریکا زیاد بشه. مثال نقض این قضیه رو دیروز در یوتیوب دیدم. یه خانم امریکایی که از ایران دیدن کرده بوده اخیرا وقتی می‌شنوه که سناتور لیبرمن٬ یک یهودی-آمریکایی متعصب٬ از بمباران ایران دفاع کرده٬ از سناتور وقت می‌خواد که بره و براش مشاهداتش از ایران رو توضیح بده. وقتی سناتور وقت نمی‌ده٬ این خانم اعتصاب غذا می‌کنه و چند روز پیش کارش به بیمارستان می‌کشه. فیلم یوتیوب نشون می‌ده که این خانم داره با گریه می‌گه که ایران خیلی قشنگه٬ ۷۰٪ مردمش زیر ۳۰ سال سن دارن٬ اونها بچه هستند. ما باید آدمکشی رو تموم کنیم و هق‌هق گریه می‌کنه. می‌خوام بگم با اومدن و دیدن ایران تاثیر اینچنینی می‌شه روی مردم گذاشت. ولی ما عملا با قطع رابطه با آمریکا و اصرار بر تداوم اون عملا عرصه رو برای دو گروه باز گذاشتیم: اسراییلی‌ها و وهابی‌ها.


کلمات کلیدی:
 
باقيمانده مطالب از بحث سنگسار
ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٦ 

نیما: به نظر من یک معذرت‌خواهی به بشریت بدهکاری.

حسین: بعدش هم شما چرا اسم اين يادداشت رو گذاشتی نگاه ديگر...؟ ديگرش ديگه چيه؟ اين همون نگاه جنتی و ملاعمره.. راستی دلم برای شوهر مکرمه کباب شد.

زهرا:  هر مرد ۲ زنه ای رو هم بايد سنگسار کرد.

بنفشه: همون اسلامی که برای چنين جرمی حکم سنگسار داده گفته به شرطی که چهار نفر آدم عادل و عالم به عينه اين عمل رو ديده باشن و شهادت بدن. همچين چيزی عملا غير ممکنه.

این موارد فرازهایی از نظرات دوستان بود در مورد سنگسار که بی‌جواب مونده بود و من ترجیح دادم یادداشت جداگانه‌ای بنویسم که اهمیت این دیدگاههای مختلف رو به سایر خوانندگان هم یادآور بشم. به نظرم می‌رسه که باید یک تفکیک کلی در ذهنمون بین مطلوب و واقعیت قایل بشویم. اون چیزی که از نظر ما مطلوب هست متاثر از عوامل مختلفی هست که الزاما برآیند بهینه‌ای هم ندارند. به بیان دیگر مطلوب ذهنی ما لزوما و فی‌نفسه ایده‌آل نیست. اگر ما سنگسار رو دوست نداریم به معنی این نیست که حذف سنگسار از احکام ایده‌آل خواهد بود. مثال واضح این قضیه بحث قصاص است. اشاره صریح قرآن این است که در این قضیه خیریتی هست. حال ممکنه شما بگویید که بین قصاص و قتل نفس چه فرقی هست؟ چه کسی به قاضی جایزالخطا اجازه داده که فردی را به قتل محکوم کند و قص علی هذا. عرض بنده این است که در همین بستر انسانی توام با خطا باید قصاص باشد٬ سنگسار هم باشد همانطور که به دار آویختن هم باید باشد. از نظر من این نوع نگاه٬ متفاوت با خط فکری عموم وبلاگ‌نویسان بود و حتی برای برخی از دوستانم هم غیر منتظره. این نگاه با نگاه ملا عمر فرق دارد یا نه نمی‌دانم. با افکار ایشان آشنایی ندارم اما همینقدر اشاره می‌کنم که لزوما همه باورهای طالبان خارج از اسلام نیست. هر مرد دو زنه‌ای را نباید سنگسار کرد. اگر آن مرد قانونا و شرعا تعدد زوجات دارد چه خطایی کرده؟ ژست فمینیستی نگیرید. هیچ جامعه بشری تعدد همسر برای زنان را بر نمی‌تابد٬ لیکن کم نیستند جوامعی که این امکان را به مردان داده‌اند. بماند که قرآن به صراحت به مردان توصیه به تک‌همسری نموده است. سختگیری در باب سنگسار بدیهی است. مجازات سختی است و نباید به راحتی امکان اجرا داشته باشد. بنده هم می‌پذیرم که در همین مورد هم امکان خطا بوده است و تاکید هم کرده بودم که یادداشتم در تایید یا رد حکم قاضی نیست. به نظرم بدهکاری به بشریت ندارم که بخواهم بابت آن عذرخواهی کنم. این برداشت من از شریعت است. شما هم می‌توایند برداشت خودتان را داشته باشید و آن را در وبلاگتان منتشر کنید.

در خاتمه هم سرکار خانم «مینو» از بنده سوال کرده بودند که جایگاه چنین تفکری در ایران کجاست. متاسفانه بنده سوال را متوجه نشدم. لطفا بیشتر توضیح بدهید.


کلمات کلیدی:
 
سومی والیبال
ساعت ٥:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٥ 

در والیبال جوانان سوم شدیم. تیمهای گردن‌کلفتی رو یکی پس از دیگری شکست دادیم. به نظرم افتخارآمیز هست. امیدوارم که در رده بزرگسالان هم به یه جاهایی برسیم. مربی معروفی استخدام شده اما کارهای عجیب و غریبی کرده و خیلی‌ها رو از تیم کنار گذاشته. به هر حال فعلا این سومی مبارک باشه.

چند نظر در بخش نظرات یادداشتهای قبلی مطرح شده و از بنده خواسته شده که به برخی سوالها جواب بدهم. این مورد رو انجام می‌دهم فقط یه ذره به من فرصت بدهید.


کلمات کلیدی:
 
بازی تیم ملی
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤ 

نبردیم. اما خب حداقل شکست هم نخوردیم که حالمون گرفته بشه به خصوص که بازی ساعت ۶ صبح شروع می‌شد به وقت بوستون و ما هم جمع شده بودیم در یک محلی به اسم خانه ایران و دستجمعی بازی رو دیدیم. تیم در سمت چپ انصافا ضعیفه. این برانکو بدبخت راست می‌گفت دیگه. هنوز هم هیچ بازیکنی برای این گوش چپ پیدا نشده. نیکبخت هم که مصدومه. تازه کلا خیلی هم تعریفی نداره. خلاصه حالا رفتیم واسه ۶ تایی کردن مالزی. ضمنا یکی به این امیرخان بگه بابا جون اینقدر حرص نخور. پیر می‌شی!


کلمات کلیدی:
 
رفع ابهام
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤ 

سنت صاحب این قلم ادامه مطلب یادداشتهای گذشته و پاسخگویی به نظر خوانندگان نیست. این بار هم بنا نداشتم یادداشتم در مورد سنگسار را ادامه بدهم خاصه آنکه این موضوع ذاتاً ناخوشایند است. اما دیدم که لازم است اندکی ابهام‌زدایی شود در این فقره. نخست آنکه بنده در مقام تایید قاضی محترم و یا تشکیک در حکم صادرشده نیستم. نمی‌دانم ادله و محکماتی که قاضی بر اساس آنها حکم رجم صادر کرده چیست. از سرنوشت و زندگی خصوصی و میزان سواد «مکرمه» هم چیزی نمی‌دانم. راستش را بخواهید اگر هم می‌دانستم تغییری در یادداشت قبلی نداشت. خیانت اینچنینی را نمی‌توانم به پای بی‌سوادی و ندانستن بدیهیات خواندن صیغه محرمیت و چه و چه بگذارم. نکته این است که اسلام همین است که می‌بینید. البته که می‌توان نگاه رحمانی هم به قضیه داشت. می‌توان تلاش کرد که این اتفاق‌های دلخراش کمتر بیفتد اما نمی‌توان مسلمات را تغییر داد. حالا این شما هستید که اسلام را چگونه می‌یابید و به چیزی اعتقاد دارید. برادرانه توصیه می‌کنم جوگیر این خارجیهای فعلا به ظاهر متمدن نشوید.


کلمات کلیدی:
 
نگاهی از سوی دیگر به سنگسار
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳ 

یکی از موضوعهای داغ این روزها بحث سنگسار در ایران بود. اینکه مردی با زنی شوهردار رابطه داشته و ظاهرا این امر محرز شده و بعد قاضی طبق قوانین موجود مبتنی به شریعت اسلامی٬ حکم به رجم هر دو نفر داده. بعد هم بر اجرای حکم اصرار کرده و فعلا حکم مرد اجرا شده. صاحب این قلم ارزشی برای اعتراضهای جهانی به این قضیه قایل نیست و معتقد است همانطور که عیسی مسیح گفت کسی می‌تواند سنگ بزند که گناهی نکرده٬ در این قضیه هم کشوری می‌تواند اعتراض کند که پیشینه سیاهتری ندارد. آنها که برده‌داری و نسل‌کشی و جنگ‌افروزی اکثر صفحات تاریخشان را سیاه کرده حق ندارند به بهانه انسان‌دوستی به اجرای شریعت اسلامی حمله کنند. برای آنهایی هم که در نوشته‌های خود اصل مجازات این افراد را زیر سوال می‌برند و معتقدند که کاری که انجام شده مستحق چنین عقوبتی نیست٬ آرزو دارم که تلخی تجربه‌ای که شوهر مکرمه حس کرده را آنها هم در زندگی زناشویی خود حس کنند.


کلمات کلیدی:
 
ای خوک لعنتی!
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٢ 

یکی از دغدغه‌های مسلمونهایی که در کشورهای مسیحی زندگی می‌کنند٬ بحث غذای حلال هست. این موضوع در آمریکا خیلی بهتر از کشورهای اروپایی قابل حل هست اما همچنان مساله جدی می‌تونه باشه. مثلا فرض کنید شما رفتی رستوران و سفارش یه غذایی رو دادی که طبق «منو» (این لغت فارسی نداره؟) تشکیل شده از ماهی و میگو و یک سیب‌زمینی پخته. وقتی غذا رو می‌گذارن جلوت متوجه یه چیزهای قرمزی می‌شی که روی سیب‌زمینی ریختن. از گارسون می‌پرسی اینها چی هستن؟ با یه لبخند ملیحی می‌گه خوک! یا یه روز دیگه می‌ری غذا بخری و می‌بینی که یه غذایی هست که نوشته گیاهی. هرچی نگاه می‌کنی می‌بینی که لوبیا سبز داره و هویج و سیب‌زمینی. محض احتیاط می‌پرسی که آقا این غذای گیاهی شما چی داره؟ می‌گه لوبیا سبز داره و هویج و سیب‌زمینی و خوک! دوستت تو خونه یه کنسرو لوبیا خریده و گرم کرده به تو هم تعارف می‌زنه و اصرار که این دفعه دیگه گوشت که نیست بیا یه لقمه بزن. نگاه می‌کنی به بشقاب می‌بینی یه موجودات مشکوکی هم به جز لوبیا توی بشقاب دیده می‌شه. روی قوطی کنسرو رو که می‌خونی نوشته لوبیا٬ سس گوجه٬ ادویه و خوک! خلاصه عزیزان دقت داشته باشن که شیطان از در پشتی سعی می‌کنه وارد بشه. به خیال خودت می‌خواهی گوشت غیر ذبح اسلامی‌ نخوری ولی می‌ری خوک می‌خوری! حالا دیگه راجع به بحث اهل کتاب نبودن عزیزان چینی و ژاپنی که دوستان می‌رن دولپی غذاهای گیاهی اونها رو می‌خورن توضیح نمی‌دم که از حوصله این مطلب خارج است. لازم به ذکر است مثالهای بالا همه واقعی هستند!


کلمات کلیدی:
 
شانس
ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۱ 

سالها بود که به شانس اعتقادی نداشتم. اصولا نمی‌تونستم بفهمم که اگر این جهان عادلانه اداره می‌شه٬ شانس چطوری می‌تونه در کار و زندگی آدمها وجود داشته باشه. راستش هنوز هم جواب این پرسش رو نمی‌دونم اما به شانس اعتقاد پیدا کردم. وقتی می‌بینم که یه آدمی چطور بدون دلیل منطقی پیشرفت می‌کنه و اون یکی پسرفت نمی‌تونم شانس رو ندیده بگیرم. شاید بگید اینکه تو دلیلی ندیدی به معنی نبودنش نیست اما باور کنید یه جاهایی من فقط شانس رو می‌بینم که برای یکی زیاده و برای یکی کم. ممکن هم هست که در یک زمینه‌ای خوش‌شانس باشی و در یک زمینه‌ای بدشانس. فعلا که من همین حالت دوم هستم. یه جاهایی شانس می‌آرم و یه جاهایی بدشانسی‌هایی که حالم رو می‌گیره. جمع‌بندی صاحب این قلم اینه که فعلا حالش گرفته است! حالا خدا کنه تیم ملی این چینی‌ها رو ببره که یه کم اینجا روشون رو کم کنیم.


کلمات کلیدی:
 
انحلال سازمان
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٠ 

دوران سربازی من در حقیقت در سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی گذشت. کار کارشناسی و تالیف کتاب و ارسال مقاله به کنفرانس‌های داخلی و تدوین آیین‌نامه‌های مهندسی از جمله کارهای مهمی بود که موفق به انجام اونها شدم و عملا دوران سربازی بسیار پرباری داشتم. می‌تونم با افتخار بگم که واقعا «خدمت» کردم. امروز که خبر تیر خلاص دولت جدید به سازمان رو شنیدم یه کم حالم گرفته شد. راستش دیگه خیلی حالم گرفته نمی‌شه. عادی شده برام خبرهایی از این دست. البته انصافا در دولتی که رییسش در مقابل مردم یک شهرستان و ظرف ۱۰ ثانیه بودجه عمرانی اون شهرستان رو دو برابر می‌کنه٬ نیازی به یک سازمان عریض و طویل و بی‌خاصیت که آخر سال می‌خواد همون بودجه رو تنظیم کنه٬ نیست. حالا یه سری وظایف خرد و ریز هم بوده که بین بقیه سازمانها تقسیم می‌شه و فاتحه.


کلمات کلیدی:
 
۱۸ تیر
ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٩ 

شنیدم که اعضای دفتر تحکیم رو دستگیر کردند٬ برق دانشگاه امیرکبیر رو قطع کردند٬ کوی دانشگاه رو ۱۰ روز تعطیل کردند و برخی سایتها اینها رو در راستای تلاش دولت برای کاهش احتمال اعتراضات دانشجویی تفسیر کرده‌اند. نمی‌دونم شاید همه این حرفها درست باشه. به هر حال می‌پذیرم که این حکومت هم مثل همه حکومتها دوست نداره مخالفتی ببینه. من همه امیدم اینه که این احمد باطبی از زندان آزاد بشه. این بچه جوونیش رو معلوم نیست سر چی داره از دست می‌ده.


کلمات کلیدی:
 
ذکر مصیبت
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸ 

خرید کردن در آمریکا و ایران تفاوتهای زیادی داره. بعضی‌ وقتها این تفاوتها واقعا توی چشم می‌یاد. شما در ایران دوست داری جنس رو ببینی٬ با فروشنده چونه بزنی٬ تقریبا پس‌دادن جنس محال هست٬ نمی‌دونی که فلان فروشگاه جنس موردنظرت رو داره یا نه و باید شخصا مراجعه کنی تا متوجه بشی٬ باید پول نقد بدی و گهگاه هم البته چک شخصی قبوله٬ حراج‌ها همه ساختگی هست و ... . در آمریکا جنس رو در اینترنت می‌بینی٬ فروشنده‌ای در کار نیست که باهاش چونه بزنی٬ پس دادن جنس تقریبا مثل آب خوردن هست٬ تمام موجودی فروشگاه رو می‌تونی تو پایگاه اینترنتی اون فروشگاه ببینی٬ اکثر خریدها با کارت اعتباری انجام می‌شه٬ و نهایتا اینکه حراجها واقعی هست. این تفاوتها باعث شدن که گاهی من به خرید اینترنتی شک کنم٬ سعی کنم مستقیم مراجعه کنم به فروشگاه‌ها و خلاصه وقت بیشتری صرف کنم و گاهی حتی پول بیشتری تا همون جنس رو که می‌شد اینترنتی خرید٬ از فروشگاه بخرم. خلاصه نمی‌دونید این تفاوتهای فرهنگی باعث شدن ما چه زجری بکشیم اینجا!


کلمات کلیدی:
 
تکراری
ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧ 

یادتونه سریال سربداران رو که چندین بار از تلویزیون پخش شد؟ یادمه همه مدت ما داشتیم غر می‌زدیم که اینها دیگه سریال ندارن پخش کنن و از این حرفها. حالا هم که اومدیم آمریکا همون آش هست و همون کاسه. فرقش اینه که اینجا کسی رو دار نمی‌زنن اما سریال تکراری پخش می‌کنن تا دلتون بخواد. من دیگه تعداد دفعاتی که مثلا یه قسمت سریال Friends رو دیدم رو می‌تونم بشمارم. خلاصه نمی‌دونید چه زجری می‌کشیم ما اینجا!


کلمات کلیدی:
 
دل بریدن
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦ 

یه وقتهایی هست که از یه چیزی ناامید می‌شی و دلت هم می‌سوزه که چرا ناامیدت کرده. آخه خیلی بهش علاقه داشتی و یهو می‌بینی یه کاری می‌کنه که اصلا حالت رو کامل می‌گیره. ولی همیشه حتما یه چشمه‌هایی نشون می‌ده که اون علاقه در تو شکل گرفته و مونده و ریشه‌دار شده. حالا داستان من هست و ملت ایران. یه وقتهایی می‌شه که می‌گم «به جهنم. اصلا مگه قراره همه‌جا آباد و آزاد باشه. بذار ایران ما هم داغون باشه. بذار هر روز یکی از راه نرسیده تهدیدش کنه.» این روز یعنی مثلا دیروز من که بعدازظهر داشتم با یک لهستانی گپ می‌زدم و طرف به شدت اظهار نگرانی و ترس می‌کرد از حمله آمریکا به ایران و من داشتم دلداریش می‌دادم که نگران نباشه و مسوولان ما عاقلند و اینها و بعد از اون طرف در پس ذهن من خبر لغو امتیاز روزنامه مشارکت هست و توقیف هم‌میهن. اون چشمه رو نشون دادن هم امروز بود که یکی از دوستان دوران دبیرستان رو که حالا دکترا گرفته از ام.ای.تی٬ بردم فرودگاه که برگرده ایران. اونها که اینجا هستند و بورس دولت ایران هم نیستند می‌دونند که خیلی همت و عشق می‌خواد که آدم کار و زندگی رو تو آمریکا ول کنه و از همون اول زندگی برگرده ایران. این جوون رو مقایسه نکنید با اون آدمهای مسنی که آردشون رو بیختن و الکشون رو آویختن و حالا برای اینکه تو خاک ایران دفن بشن دارن برمی‌گردن. کاش از این چشمه‌ها بیشتر ببینیم و از اون اشتباهات کمتر.


کلمات کلیدی:
 
یک روز کاری خود را توصیف کنید!
ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٥ 

خیلی از کارها اولش سخته ولی بعد از اینکه انجامش می‌دادی٬ احساس می‌کنی که چقدر الکی می‌ترسیدی. برای من این قضیه توی کار کردن خیلی پیش اومده اینجا. رشته ما ماهیتش ارتباط با مردم هست. کارش هم حتی اگر از نوع به اصطلاح کارآموزی باشه همون شکلی هست. یادمه پارسال که رفتم سر کار اصلا حواسم نبود که ممکنه رییسم بهم بگه تلفن رو بردارم و زنگ بزنم به آهنگر که مثلا چرا امروز ۴ تا کارگر داشته در حالی که قرار بوده ۷ نفر آهنگر تو پروژه باشن. اما کم‌کم این کارها رو هم کردم. یه وقتهایی هم سوتی می دادم یا گیر می‌کردم یا اصلا نمی‌فهمیدم طرف از من چی خواسته. این اتفاق به خصوص وقتی می‌افتاد که اون طرف خط یه کم گیج بود و تازه دوست داشت من بهش کمک کنم بفهمه چی به چی هست. خلاصه اون تابستون در تگزاس گذشت و یه کم اعتماد به نفس من رو زیاد کرد. امسال تو این شرکتی که کار می‌کنم سطح کارم یه پله رفته بالاتر و همین باز کار رو سخت کرده. مثلا امسال دیگه باید با مهندسهای دیگه بحث کنم٬ برنامه‌ریزی کنم برای پروژه‌ها٬ دعوا کنم بعضی‌ها رو که چرا کارشون رو به موقع انجام ندادن و از این حرفها. امروز منتها کار جالب و جدیدی بهم واگذار شد. رییس گفت این فهرست پیمانکارهایی هست که قیمت دادن برای نقاشی این فروشگاه. ببین کدوم خوبه و بهش زنگ بزن٬ باهاش چونه بزن سر قیمت و اگه خوشت اومد باهاش تلفنی قرارداد ببند و فردا هم قرارداد رو تنظیم کن و براش بفرست! خلاصه کار از نظرم خیلی خفن اومد. نمی‌دونستم چی بگم به طرف که تخفیف بده باز. بیچاره قیمت پیشنهادیش ۳۰۰۰ دلار کمتر از نفر بعدی بود. خلاصه زنگ زدم بهش و بالا و پایین کردم باهاش و نهایتا ۵۰۰ دلار ازش تخفیف گرفتم که می‌شد تقریبا ۳.۵٪. معمولا در این کارها حداکثر می‌شه ۵٪ تخفیف گرفت و واسه همین هم رییس راضی بود!


کلمات کلیدی:
 
مرا گر دولت عالم ببخشند٬ برابر با نگاه مادرم نیست
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۳ 

یکی از نکته‌هایی که اقامت در خارج از کشور را به‌رغم همه سختی‌هایش برای من ممکن کرده و مرا مجاب کرده است که با مشکلهایی که پیش می‌آید بجنگم و تسلیم نشوم٬ پشتیبانی مادر و پدرم بوده. ارتباط من و آنها در ایران از نظر من در بهترین حالت بود و تصور می‌کنم آنها هم تایید می‌کنند که این احترام و علاقه متقابل در حد بسیار بالا و خوبی قرار داشت. همین مساله از یک نظر مرا دچار تردید کرده بود که آیا می‌توانم دور از آنها باشم برای مدتی یا نه. راستش را بخواهید به مدد فنآوری روز٬ آنقدر ارتباط صوتی و تصویری داریم که این هزاران کیلومتر فاصله مرا آنقدرها هم اذیت نمی‌کند. حالا چرا این حرفها را زدم؟ چون روز مادر است. روز عزیزترین عزیزانم. روز بخش اصلی دنیای من. روز غمخوار من. روز تیماردار من. روز روح من. روز مادر به یاد فاطمه زهرا و به عشق مادر بر شما مبارک باد.


کلمات کلیدی:
 
وحشت آفرینی
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢ 

یک نکته‌ای که به چشم من اومده این روزها و می‌بینم که روزنامه‌ها گهگاه اون رو دنبال می‌کنن٬ بحث مشارکت یا عدم مشارکت ایرانی‌ها در عملیات خرابکارانه در سطح دنیا است. مثلا در این قضیه اخیر یک روزنامه اعلام کرده بود که یکی از متهمان دستگیر شده توسط پلیس انگلیس ایرانی هست. بعدش تکذیب شد و معلوم شد طرف اردنی بوده. نکته جالب اینه که در تمام این جار و جنجالهای بعد از ۱۱ سپتامبر٬ حتی یک ایرانی موثر در عملیات خرابکارانه دستگیر نشده. همه عربستانی و اردنی و مصری و ... هستند. باز هم این نامردها می‌گن ما آدمهای بدی هستیم! ما دیگه خیلی که ناراحت بشیم گروگان می‌گیریم نه بیشتر!


کلمات کلیدی:
 
مست بگذشت و نظر بر من مسکين انداخت!
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۱ 

فرض کن از بد حادثه در یک مهمانی شرکت داری که یک عده‌ای هم مست کرده‌اند. بعد تو می‌خواهی به عزیزان مست کمک کنی و ماشینها را در پارکینگ جابجا کنی که ببینی یکی از این عزیزان تلوتلوخوران به تو نزدیک می‌شود در حالی که در دست راستش یک شیشه آبجو و در دست چپش سیگار است و می‌پرسد که آیا در حالت طبیعی هستم یا نه. مشکل دو تا شد وقتی گفتم که من اصلا مشروبات الکلی مصرف نمی‌کنم. طرف فکر کرد دارم چرند میگم و مجددا سوال و جوابم کرد تا خیالش راحت شد که من مثل خودش مست نیستم!


کلمات کلیدی:
 
پشتکار
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠ 

دیشب فرصتی شد که با دوستان ایرانی و ایرانی-آمریکایی دور هم جمع بشیم. یکی از بحثهای دیشب مقایسه کار کردن مردم در ایران و آمریکا بود. همه ما اتفاق نظر داشتیم که آمریکایی‌ها و اصولا کسانی که در آمریکا کار می‌کنند به طرز وحشتناکی به کارشون اهمیت می‌دن و به شدت کار می‌کنن. در واقع دیوانه‌وار کار می‌کنند. دوستی می‌گفت که چند شب پیش مجبور شده تا ۴ صبح کار کنه و وقتی موضوع رو برای بقیه همکاراش تعریف کرده٬ هیچ‌کس تعجب نکرده. دوستی از دردسرهایی که در ایران کشیده بود و بی‌تفاوتی کارمندهای ایرانی نسبت به مشتری می‌گفت. خلاصه نتیجه بحث این شد که برای امثال بنده که اصولا دودره می‌زدیم تو ایران٬ محیط کار آمریکایی خیلی متفاوته!


کلمات کلیدی:
 
خوشحالی؟
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩ 

امروز در دو نوبت اعلام شد که پلیس لندن موفق به کشف و خنثی‌سازی اتومبیلهای بمبگذاری شده در مراکز پر جمعیت لندن شده است. ماه گذشته هم اعلام شد که آمریکا توانسته است نقشه انفجار فرودگاه نیویورک را کشف و خنثی کند. وقتی این خبرها را شنیدید چه حالی داشتید؟ گفتید «لعنت. شانس رو می‌بینی؟ بابا آخه چرا باید کشف می‌کردن این بمبها رو؟ حالا یه بار هم به تلافی اینهمه ظلمی که کردن به ما٬ چی می‌شد که این بمبها منفجر می‌شد. این آمریکایی‌ها باید با گوشت و خونشون حس کنن چه بلایی سر بقیه ملتها می‌آرن.» یا گفتی « اینها نباید بمب بگذارن که مردم کوچه و خیابون کشته بشن. اینها که گناهی ندارن. اگه اینها رو بکشیم که فرقی بین ما و اون آمریکایی که تو عراق داره آدم می‌کشه نیست.»  شاید هم گفتی «به من چه ربطی داره؟ هرچی باشه اینها هم همچین بیگناه نیستن که من دلم بسوزه. بالاخره مالیات می‌دن و در جنایتهای دولتشون شریکن.» می‌خوام بگم شاید سخت باشه که از این دستگیریها و کشف نقشه‌های انفجار خوشحال بشیم اما اگه اسلامی و وجدانی به قضیه نگاه کنیم باید خوشحال باشیم. راه رفع ظلم ٬هرچی باشه٬ کشتن آدمهای کوچه و خیابون نیست.


کلمات کلیدی:
 
سنگک و هندوستان
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۸ 

تابستون شده و پدر و مادرهای بعضی از بچه‌ها اومدن اینجا. گهگاهی هم خبری می‌رسه که یکی از داتشجوهای ایرانی رفته ایران. از اومدن پدر و مادر یکی از بچه‌ها به ما هم نون سنگک خوردن رسید بعد از ۲ سال! اما نکته اصلی این یادداشت در مورد رفتن به ایران هست. یکی از دانشجوهای ایرانی با خانمش رفتن ایران و وقتی رفتن سفارت برای درخواست ویزا٬ تقاضاشون «رد» شده! طرف بهشون گفته شما بر نمی‌گردید ایران دیگه. خواستم بدونید که اگه یه روز فیلتون یاد هندوستان کرد٬ بهش محل ندید والا چه بسا بهتون بگن You are not eligible for a new visa


کلمات کلیدی:
 
بنزين
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٧ 

بنزین گران شد. مردم عصبانی شدند و چند جایگاه سوخت را آتش زدند. ولی کم‌کم به این قیمتهای جدید هم عادت می‌کنند. همانطور که آمریکایی‌ها به قیمتهای جدید بنزین عادت کرده‌اند و همچنان ماشینهای بزرگ و پرمصرف بازار خوبی دارند. نیت مسوولان امر هرچه بوده٬ سهمیه‌بندی بنزین کار خوبی است. عصبانی شدن مردم هم طبیعی است. آقای حداد هم که ظاهرا در همه امور از جمله زنان و زایمان دکترا دارند٬ موضوع را به متولد شدن نوزاد تشبیه کرده‌اند. این هم مبارک است. دیر اعلام کردن تصمیم هم عجیب نیست. من دلایل این کار را هم می‌فهمم. راستش را بخواهید این موضوع سهمیه بندی بنزین تقریبا تنها کاری از دولت خدمت است که من دلایل آنرا درک می‌کنم. اگر شما هم عصبانی هستید٬ لطفا نفس عمیق بکشید و آب خنک بنوشید چون کار دیگری از دست شما بر نمی‌آید.


کلمات کلیدی:
 
عقده
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٥ 

مساله دست دادن آقای خاتمی هم موضوع جنجالی شده که با اصرار مخالفانش همچنان جنجالی مونده. این وسط نه تکذیب ایشون و نه بررسی دقیق فیلم که در سایتهای مختلف منتشر شده و مهمترین دلیل ساختگی بودن اون صحنه‌ها که نبودن انگشتر زرد رنگ آقای خاتمی در دستش در اون صحنه‌ها هست بعضی‌ها رو قانع نکرده. یه دوستی از من سوال کرد چند روز قبل که به نظر تو دست داده؟ قبل از اینکه خودش تکذیب کنه فکر می‌کردی دست داده یا نه؟ جواب من این بود که خاتمی دروغگو نیست. اقلا شاخدار دروغ نمی‌گه. ضمنا احمق هم نیست. می‌دونه که همه دشمنانش چهارچشمی مراقب هستن که ازش سوتی بگیرن. اینه که نه عمرا دست نداده. حالا امروز دیدم که یه بابایی گفته که آره اومدن فیلم رو عوض کردن و یه فیلم ساختگی به جای فیلم واقعی گذاشتن و بعد می‌گن صحنه‌ها ساختگی بوده! توهم توطئه تا کجا؟ ذهن بیمار تا چه حد؟ عناد تا چه درجه‌ای؟ عقده تا کجا؟ واقعا آدم از غصه می‌خواد بمیره که این آدمهای قلم به مزد چطور قهرمانان ملت رو در طول تاریخ نابود کردن.


کلمات کلیدی:
 
اسامی غير معمول
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٥ 

چند وقت قبل یه برنامه‌ای رو داشتم می‌دیدم اینجا راجع به اسمهای غیرمتعارفی که این آدمهای معروف روی بچه‌هاشون گذاشتن. مثلا اسم فروشگاه یا یه داستان یا از این قبیل رو می‌شد دید در بین اسمها و گهگاه خیلی انتخابهای مسخره‌ای بودن. اخیرا یک ایمیل برای من چند بار فرستاده شده که ظاهرا نتیجه یک تحقیق هست راجع به اسمهای غیرمعمول در ایران. از همه مسخره‌تر اسم «سید گرگ الله» بود که ظاهرا یک بابایی تو ممسنی روی بچه‌اش گذاشته. نمی‌دونم چقدر لیستش واقعی بود اما این یکی دیگه آخرشه!


کلمات کلیدی:
 
ضايع
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٤ 

بی‌کلاس‌ترین کاری که یه خارجی در آمریکا می‌تونه انجام بده چیه؟ من یه مورد دیدم دیروز که به نظرم خیلی ضایع بود. ۲ تا هندی رفتن جلوی شیشه‌های مشروب سوپرمارکت وایستادن و عکس گرفتن!


کلمات کلیدی:
 
«روح ناآرام»
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۳ 

چند روز پیش که سالگرد دکتر شریعتی بود٬ آقای ابطحی بحثی رو در وبلاگش نوشته بود و اشاره کرده بود که دکتر بهشتی معتقد بوده که «روح ناآرام» و جستجوگر دکتر شریعتی سودها و زیانهایی برای اسلام داره و مجموعا سودش بیش از زیانش هست. این بحث «روح ناآرام» از اون روز تو ذهن من مونده و دارم بهش فکر می‌کنم که آیا این چیز خوبی هست که «روح ناآرام» داشته باشی یا نه. به نظرم اصلا ذات بشر به همین راحتی‌ها آرام نمی‌شه. یعنی اگه بخوام یه کم فلسفی به قضیه نگاه کنم باید بگم که این امور دنیایی عملا گیجش می‌کنه تا وقتی مرگش سر می‌رسه. دایما در فکر مال و علم و شهوت و سفر و قدرت و خلاصه امور دنیایی هست و هرگز نمی‌فهمه که داره چی می‌شه. به قول یکی از دوستان تمام لذت این امور دنیوی هم تا وقتی هست که داری برای رسیدن بهشون تلاش می‌کنی٬ وقتی بدستشون می‌یاری انگار همه‌چیز طراوتش و ارزشش رو از دست می‌ده. این باعث می‌شه که تو دایم در حال جنب و جوش باشی و در پی بدست آوردن یه چیز جدید. واقعا یه چند لحظه فکر کنید. من نمی‌شناسم کسی رو که در این حالت نباشه. این بحث «نفس مطمئنه» رو من کمتر دیدم. همه دارند می‌خروشند. این روحشون یک دریای پرتلاطمی هست که یک لحظه آرام و قرار نداره. بعضی وقتها فکر می‌کنم کاش می‌شد از بند این قیود دنیایی خارج شد حتی برای چند لحظه. نمی‌خواهم بگم که عرفانی با قضیه برخورد کنیم و بگیم که آره دیگه فقط آخرت و معنویت و این حرفها. نه. اما واقعا یه وقتهایی این «روح ناآرام» امان من رو که می‌گیره. می‌بینم که با هیچ ترفندی آروم نمی‌شه. تنها یه کار می‌تونم بکنم و اون هم همون دامی هست که بهش اشاره کردم. به امور دنیا سرگرمش کنم تا یادش بره اصلا چی به چی هست!


کلمات کلیدی:
 
گرونی
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢ 

فهرست شهرهای گران دنیا اعلام شده بود چند روز قبل. مسکو اول بود٬ سئول دوم بود و لندن سوم. از شهرهای آمریکا نیویورک در ۲۰ شهر اول بود با رتبه ۱۵. لیست جالبی بود. رم و میلان و سنگا‌پور هم در اون لیست بودن. راستش از اون لیست من همون نیویورک رو فقط دیدم و یه شامی هم خوردم که ناقابل ۳۰ دلار آب خورد. دوستان مقیم آمریکا می‌دونن که رستوران apple bee's خیلی معمولی هست و اصلا لوکس و اینها نیست. من هم به واسطه شرع مقدس طبیعتا ماهی سفارش دادم. اگر اشتباه می‌کنم بهم بگید اما حدس می‌زنم که این غذا باید حدود ۲۰ دلار تموم می‌شد یا مثلا ۲۲ اما شد ۲۸ دلار. خدا رحم کنه به مسکو نشینان یا لندنی‌ها که ظاهرا به تعبیر آقای فاضل لنکرانی خانه دوم همه ملتهاست. کره‌ای‌ها رو کاری ندارم. همیشه موی دماغ ما بودن تو فوتبال. از گشنگی بمیرن هم به من چه!


کلمات کلیدی: