چمران
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱ 

دکتر چمران از اون شخصیتهای جالب توجه ما است. آدمی باهوش که می‌یاد آمریکا٬ درس می‌خونه٬ بعد می‌ره مبارزه مسلحانه یاد می‌گیره و می‌ره لبنان می‌جنگه. انقلاب که می‌شه می‌یاد ایران و نماینده مجلس می‌شه٬ وزیر دفاع می‌شه و در عین‌ حال در جبهه‌ها هم می‌جنگه. اصولا این بشر بیشتر عمرش رو اسلحه به دست گذرونده. منهای این قسمت که من یه مشکل فرهنگی دارم باهاش و معتقدم نباید قهرمانان یک ملت همه اسلحه به دست باشند٬ از بقیه مرام دکتر خیلی خوشم می‌یاد. این ثبات قدمش خیلی حرفه. اینکه در دامهای دنیایی گرفتار نمی‌شه و یک خط فکری مشخص رو دنبال می‌کنه به نظر من خیلی ارزشمنده حتی اگر اون خط فکری رو ما قبول هم نداشته باشیم. سیستم راز و نیازهاش هم با خدا واقعا جالب توجه هست. من همیشه یه جمله‌اش رو تو ذهن خودم تکرار می‌کنم٬ اونجا که می‌گه «گناه می‌کنیم و به هزار حیله عقل آنرا توجیه می‌کنیم.» این همون نقض بحث کلاه شرعی و یا تشکیک بی‌مبنا در برخی دستورات دینی هست. من معتقدم ته دل آدم همیشه بهش می‌گه که این کاری که کرده شیطانی بوده یا الهی و توجیه عقل فقط برای آرام کردن وجدانی هست که هنوز نمرده. 


کلمات کلیدی:
 
جنگ داخلی
ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳۱ 

امروز یک آگهی در روزنامه مترو بوستون توجهم رو جلب کرد. آگهی جمعیت دوستدار اسراییل بود. گفته بودند که «از ابتدای تاسیس اسراییل ما به دنبال صلح بودیم و حسن همجواری اما این عربها با ما جنگیدند. ما همواره از تشکیل دو سرزمین اسراییل و فلسطین در کنار هم حمایت کرده‌ایم اما این فلسطینی‌ها نمی‌پذیرند. نخست‌وزیران ما دایما در حال تلاش برای دستیابی به صلح هستند اما در این مسیر ما تنها هستیم!» البته خوب وقتی پولش رو بدهی می‌تونی بگی ما خیلی نازیم٬ ما همه گیاهخوار هستیم٬ ما خون که ببینیم غش می‌کنیم٬ ما شبها گریه می‌کنیم که چرا نمی‌تونیم یک دنیای پر از صلح و دوستی داشته باشیم و از این قبیل.  مطلب اون روزنامه در حد یک خطابه در مدح اسراییل است اما این کارهایی که این روزها فلسطینی‌ها دارند با خودشون می‌کنند در مسیر توجیه عملکرد خشن اسراییل قرار می‌گیره. کاش هر چه زودتر این قضیه تموم بشه.


کلمات کلیدی:
 
PG-13
ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳٠ 

ترسناک‌ترین لحظه زندگی شما چه لحظه‌ای بوده؟ چی دیدید یا کجا بودید؟ قاعدتا در جواب به این سوال یه لحظه‌ای بلافاصله به ذهنتون می‌رسه چون اونقدر ترسیدید که در ذهن شما مونده. برای من این لحظه در کودکی اتفاق افتاده و همچنان هم تکرار می‌شه به انحاء مختلف. حالا کجا اتفاق افتاده؟ سینما! چه فیلمی؟ بایکوت. فیلمی از همین آقای مجید مجیدی مو خوشگل! یه لحظه‌ای هست که شخصیت اصلی داستان (خود مجیدی نقشش رو بازی کرده) در خواب می‌بینه که مرده و مورچه‌ها دارند صورتش رو می‌خورن! اگه این سیستم درجه‌بندی فیلمها در ایران هم بود٬ من خردسال این فیلم رو نمی‌دیدم اون موقع که الان همه مدت به مرگ و قبر و مورچه فکر کنم! حالا این که خواب بود٬ امروز یه فیلمی دیدم در یکی از این سایتها که یه آدم زنده چون کراک مصرف کرده بود به مدت طولانی٬ کرمها شروع به خوردن بدنش کرده بودند! با اینکه فکر می‌کنید وارد جزییات شدم٬ باید بگم که نه هنوز جزییاتی داره که نمی‌گم. دلم نمی‌خواد شما هم حالتون به هم بخوره. ولی به اون سوال اول فکر کنید. کجا و چرا خیلی ترسیدید؟


کلمات کلیدی:
 
داد نزن!
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩ 

یکی از همکارام تو این شرکت یه خانمی هست جوان. این خانم هر وقت دهنش رو باز می‌کنه و شروع به حرف زدن می‌کنه٬ من باید رسما کارم رو تعطیل کنم. نمی‌دونم بقیه هم مثل من هستند یا نه اما این تقسیم‌بندی فضای دفتر به سبک آمریکایی با یه همچین آدمهایی جور در نمی‌یاد. این بنده خدا می‌تونه کار اون آقایی رو که تو استدیوم آزادی می‌گه «فلانی با شماره ۵ از زمین خارج و به جای ایشان بهمانی با شماره ۲۱ وارد زمین شد» رو بدون میکروفن و بلندگو انجام بده!


کلمات کلیدی:
 
زنگ می‌زنیم به تو!
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩ 

امروز تو شرکت که بودم سایت‌های خبری رو باز کردم و دیدم نوشته زلزله تهران و قم را لرزاند. شدت زلزله و نحوه بیان خبر نشون می‌داد که فاجعه موعود رخ نداده. می‌گم موعود چون بالاخره رخ می‌ده. با اینکه می‌دونستم خبری نشده ولی دلم آروم نمی‌گرفت. سعی کردم با تهران تماس بگیرم. نمی‌دونم چه مرگش شده بود این سیستم کارت تلفن که ۲ ساعت طول کشید تا بالاخره با حاجی صحبت کردم. پرسیدم شدت زلزله رو چقدر حس کردن و کجا بوده و تلویزیون از مردم نخواسته که شب رو بیرون از خونه‌ها باشید؟ حاجی می‌گه نه. اصلا تو نگران نباش اگه طوری بشه ما به تو زنگ می‌زنیم!!!!!!!!!!!! گفتم حاجی جک می‌گی؟ شما بعد از زلزله زنگ می‌زنی آمریکا!؟ لابد با همون موبایلهایی که روز عادی هم خط نمی‌ده!! حالا حاجی که شوخی می‌کرد اما دغدغه من و امثال من در این مورد و موارد مشابه خیلی جدیه. واقعا خدا نیاره.


کلمات کلیدی:
 
بانوی بی‌حرم
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۸ 

می‌دونی یه حس مظلومیت همیشگی تو دلت هست٬ یه تعصبی هست٬ یک ارادتی هست٬ یک محبتی هست٬ یک حس شرافتی هست تو دل شیعه‌ها نسبت به خانم فاطمه زهرا. یه وقتهایی هم این حس می‌ره به سمت یک تعصبی٬ یک تنفری٬ یک برائتی و یک وقتهایی حتی یک انتقامی از اونها که معتقدی به ایشون ظلم کردند و می‌کنند. داستان اختلاف شیعه و سنی و اینکه صاحب این قلم هم گاهی حمله می‌کنه به اهل سنت از اینجا نشات می‌گیره. شما بگو اونها هم مسلمون٬ اونها هم همکیش. شما بگو مراجع شیعه گفتند انفجارهای سامرا باعث کشتار اهل سنت نشه. اما شما که اینها رو می‌گی به من جواب این فتوای اون سگ‌سنی رو تو عربستان هم بده٬ بگو چرا اینجور که نوشتند آقایون اونجا به هم تبریک می‌گفتند. اصلا تو بگو همه اینها شایعه است. اقلا بگو چرا ابراز همدردی نکردند؟ این عداوت هست که باعث شد ۱۴۰۰ سال قبل هم امام علی مجبور بشه فاطمه زهرا رو شبانه دفن کنه.


کلمات کلیدی:
 
اين قافله عمر عجب می‌گذرد
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٧ 

سفر نیویورک کوتاه بود. متاسفانه خیلی از جاهای شهر رو ندیدم. در حقیقت به راحتی می‌شه گفت ۷۰٪ جاذبه‌های شهر رو ندیدم. آخرین جایی که فرصت شد ببینم٬ میدان زمان (time square)بود! این میدان جایی است در خیابان هفتم منهتن و پر است از تبلیغات و لامپهای نئون. در حقیقت جاذبه این میدان هم همین اغراق در استفاده از لامپها و انبوه تبلیغاتی هست که بر روی ساختمانها نصب شده. نمی‌دونم هر روز چند صد هزار نفر از این میدون گذر می‌کنند اما مطمئن هستم که گرونترین تابلوهای تبلیغاتی در این میدون نصب شدن. حجم گردشگر واقعا وحشتناک بود. تازه سال تحویل رو هم در همین میدون برگزار می‌کنن و سال گذشته اگر درست یادم باشه ۳ میلیون نفر برآورد جمعیتی بود که جمع شده بودند. البته میدون بزرگ نیست اما در خیابانهای اطراف هم می‌ایستند تا لحظه سال تحویل رو در میدان زمان باشند. راستش نمی‌دونم چرا اسم این میدون رو گذاشتن «زمان» و حالا که این اسم رو براش گذاشتن٬ چرا اقلا یه ساعت بزرگ نگذاشتن وسط میدون اما از نظر من که این میدون سمبل تبلیغات و تشویق به مصرف‌گرایی بود. خلاصه جای جالبی بود که به دیدنش می‌ارزید.


کلمات کلیدی:
 
سيب بزرگ
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٥ 

ایران که بودم از دوستان می‌پرسیدم که اگه قرار باشه یک شهر رو در دنیا انتخاب کنید برای دیدن٬ کدوم شهر رو انتخاب می‌کنید؟ نیویورک با اختلاف قابل‌ملاحظه‌ای انتخاب بیشتر دوستان بود. راستش بدسلیقه نبودن دوستان. «به سیب بزرگ٬ نیویورک خوش آمدید.» این اولین جمله‌ای بود که در فرودگاه نیویورک دیدم. نیویورک رفتن هم قسمت شد و رفتم این شهر معروف رو هم دیدم اونهم مجانی! شهری که بیشترین شباهت رو با تصویر ذهنی ما از آمریکا داره. شهری با ساختمونهای سر به‌ فلک‌ کشیده٬ با ترافیک کشنده٬ متروی عتیقه٬ شتاب مردم و ماشین‌ها در خیابونها٬ زرق و برق وحشتناک٬ هتلهای شیک و لیموزین‌های فراوان٬ هوای آلوده و خیابونهای کثیف توصیف خوبی از نیویورک می‌تونه باشه. یه چیز جالب دیگه هم تاکسی‌های زردرنگ شهر بود که کافی بود بیایی کنار خیابون و دستت رو بگیری بالا تا از همه‌طرف به سمت تو هجوم بیارن. کلی یهودی دیدم با اون کلاههایی که می‌ذارن ته سرشون. کلی تابلو نئون دیدم و کلی راه رفتم. خیابون شماره ۵ انواع فروشگاهها رو در خودش جا داده. همه هم با شیک‌ترین دکوراسیون داخلی و قیمت‌های بالا. پارک مرکزی شهر هم جای جالبی بود. این طرف خیابون سر و صدا و ترافیک هست و وارد پارک که می‌شی یک سکوت دلچسبی داره. حیف که وقت کم بود. حالا ایشالا دفعه دیگه بقیه جاهای نیویورک رو هم می رم چون همه اینها فقط مانهاتان بود. یادداشت بعدی البته باز هم راجع به نیویورک خواهد بود.


کلمات کلیدی:
 
چند درصد؟!
ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤ 

«احتمال رخ دادن این حالت چقدر است؟» مساله این است! راستش همه مساله‌های این روزهای من همینجوری هستند! دارم آمار و احتمالات می‌خونم برای چندمین بار در زندگیم. فکر کنم فلسفه دکترا گرفتن و به ویژه امتحان جامع دکتری همون «شیرفهم» شدن خودمون باشه. (نخواستم از دایره ادب خارج بشم و نصف خواننده‌هام رو که دارن دکتر می‌شن از دست بدم!) خلاصه فیلمی شده! دوباره دارم چرخ رو اختراع می‌کنم و جالب اینه که باز هم حال می‌ده اختراعش!

* یه چیزی هم بگم که دل اونها که تو تهرون دارن عرق می‌ریزن و اونها که توی تگزاس روزی ۳ بار دوش می‌گیرن بسوزه! ما امروز اینجا دوباره با کاپشن رفتیم بیرون. دمای هوا توی مایه‌های یه روز خوب زمستونی بود!


کلمات کلیدی:
 
دردسرهای دست دادن ايران و آمريکا نمی‌شناسد!
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۳ 

این هفته‌ای که گذشت دو اتفاق جالب در مورد دست دادن رییس‌جمهوران سابق و فعلی ایران و آمریکا رخ داد در حالی که هر دو داشتند در خارج از کشورشون با استقبال‌کنندگانشون خوش و بش می‌کردند. رییس‌جمهور آمریکا در آلبانی با استقبال بیسابقه‌ای روبرو شد. وقتی از دست دادن با ملت فارغ شد٬ دید ساعتش رو از مچ دستش باز کردند و بردند! رییس‌جمهور سابق ایران هم در ایتالیا با دو سه نفر خانم دست داد و سوژه داد دست مخالفانش! بنده خدا آقای صادق خرازی هم مجبور شد برای توجیه قضیه جمعیت چند ده نفری رو که خیلی مرتب و به صف ایستاده بودند رو هجوم افراد برای دست دادن با آقای خاتمی توصیف کنه!


کلمات کلیدی:
 
دکتر قاليبافيان هم رفت.
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢ 

خبر دادند که آقای دکتر قالیبافیان درگذشته‌اند. خدمت دوستانی که ایشون رو نمی‌شناسند عرض کنم که ایشون یکی از قدیمی‌های گروه عمران دانشکده فنی دانشگاه تهران بود. یک سبیل اساسی هم داشت که مشخصه ظاهری ایشون بود. من هم افتخار داشتم یک درس رو در نیمسال آخر دوره کارشناسی در خدمت ایشون باشم. آخرین بار چند ماه قبل از اینکه بیام آمریکا دیدم دکتر رو. رفتم دفترشون و یک نسخه از کتابی که نوشته بودم رو به ایشون دادم. کلی صفا کرد که دیگه شاگردهای جوونش هم کتاب می‌نویسند و طبق باوری که داشت کلی تعریف کرد از نسل جوان و گفت که واقعا به تحول ایران به دست این نسل امیدواره. نمی‌دونم راستش چقدر باید امیدوار می‌بود اما این رو می‌دونم که از اون آدمها بود که وطن براش خیلی ارزش داشت. واقعا زحمت کشیده بود و کار کرده بود. بعضی وقتها که خاطراتش رو می‌گفت می‌شد این رو راحت درک کرد که چه عشقی داشت به ساختن مملکت. به هر حال وزنه‌ای بود در گروه عمران دانشکده ما. یادش به خیر و روحش شاد.


کلمات کلیدی:
 
تغيير
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱ 

آخر هفته‌ای با یکی از دوستانم که الان مقیم استرالیاست صحبت می‌کردم. پرسید تغییری کردی؟گفتم نه همون شکلی هستم که ایران دیدی. اون گفت منظورم ظاهرت نبود. عقایدت چی؟ طرز فکرت عوض شده؟ با قاطعیت گفتم نه. بعد که فکر کردم دیدم امکان نداره عوض نشده باشم. می‌دونید اصلا سبک زندگیم٬ کارهای روزانه‌ام٬ مسوولیتهام٬ امکاناتم و محدودیتهام همه و همه عوض شدند. الان باید به فکر این باشم که شام چی بپزم٬ خنک‌کننده برای اتاقم بخرم یا نه٬ صبح سر وقت بیدار بشم٬ مریض نشم٬ درسهام رو بخونم در حالی که کسی بهم نمی‌گه چرا درس نمی‌خونی! موبایلم معنی همه ارتباطم با خانواده‌ام هست٬ حتی کالباس رو هم می‌تونم اینترنتی بخرم٬ توی فروشگاهها دنبال میوه تازه باشم٬ در مقابل رییس٬ استاد٬ صاحبخونه٬ پلیس٬ اداره مالیات٬ دانشگاه٬ بانک٬ بیمه٬ شرکت تلفن و هزار تا جای دیگه جوابگو باشم. اینها شبیه ایران نیست. اینها حتما من رو عوض کردن. چی کار کردن با من رو نمی‌دونم اما می‌دونم وقتی من تو ایران بودم حتی نیمرو هم درست نمی‌کردم اما دیشب باقالی‌پلو با گوشت پختم. لابد این دو آدم یه فرقهایی‌ دارن دیگه!


کلمات کلیدی:
 
مغازه‌های ایرانی در بوستون
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱ 

امروز رفتم یه خیابونی در بوستون (محله water town) که معروف به این هست که مغازه ایرانی زیاد داره. انصافا هم بد نبود. البته ما به لس‌انجلسی‌ها که جسارت نمی‌کنیم اما در حد خودش خوب بود. رفتم اول شیرینی‌فروشی تبریزی و یه کم شیرینی خریدم. آقا چقدر گرون بود! باور کنید یه دونه شیرینی ناپلئونی رو می‌داد ۲ دلار! بالاخره یه چیزی خریدم و از اونجا رفتم یه سوپر مارکت ایرانی به اسم سیروس. اونم همه‌جور خرت و پرتی داشت دیگه. من نون بربری خریدم و خیار و خیارشور و برنج. بعد رفتم ناهار هم رستوران یاسمن جای شما خالی یه کوبیده و برنج با دوغ زدم بر بدن. موسیقی ایرانی هم گذاشته بود صاحب رستوران و خلاصه صفایی کردیم و اومدیم. الانم با اجازه شما یه کوه کار مونده که حواله شده بوده به این آخر هفته و سررسید همه هم واقعا همین دوشنبه است! دیگه باید لابد اون کوبیده یه کاری بکنه دیگه. الکی که ۱۵ دلار پیاده نشدم!


کلمات کلیدی:
 
آرشيوخوانی
ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٠ 

داشتم آرشیو وبلاگ خودم رو می‌خوندم. برام خیلی تازگی داشت! دیدم گهگاه چه مطالب باحالی نوشتم. حالا نگید از خودت تعریف می‌کنی. منظورم این نیست. راستش دقیقا برعکسشه. می‌خوام بگم از نوشته‌های آرشیو بیشتر خوشم اومد تا یادداشتهای اخیرم! باید رو نوشته‌هام بیشتر وقت بگذارم و موضوع‌های بهتری انتخاب کنم. شما چی فکر می‌کنید؟ قبلی‌ها بهترند یا این یادداشتهای ماههای اخیر؟ اصلا شما فرقی می‌بینید؟


کلمات کلیدی:
 
هیات منصفه
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩ 

دادگاه‌های آمریکا هیات منصفه دارند. برای من جالب بود بدونم که اینهمه دادگاه که در سراسر این کشور برگزار می‌شه چطوری می‌تونه هیات منصفه به تعداد لازم داشته باشه و پول این همه آدم رو از کی می‌گیرن. پارسال که تگزاس بودم فهمیدم که شرکت در هیات منصفه در حقیقت یه جور وظیفه شهروندی هست. یعنی از دادگاه برای شما نامه می‌یاد که باید برای شرکت در جلسات دادگاه در خصوص فلان مساله شرکت کنید. شما هم باید کار و زندگی رو رها کنی و بری ببینی داستان چیه و بعد هم در جلسات بنشینی و در انتها هم نظرت رو بگی. راه فرار هم نداره. یعنی طبق قانون موظف هستی که جواب مثبت بدهی و یا دلیل قابل‌قبولی برای شرکت نکردن ارایه کنی. اتفاق جالبی که می‌افته در این شرایط این هست که مثلا دو سال قبل کارگر یکی از این رستوران‌های زنجیره‌ای آمریکا عضو هیات منصفه پرونده شکایت دولت از یک پیمانکار بزرگ بود. طبیعتا اون کارگر چیزی از پیچیدگی‌های پروژه رو نفهمیده و احتمالا بر اساس احساسش رای داده. حالا چرا یاد این موضوع افتادم؟ چون یکی از همکارهای ما رو انتخاب کردن برای یک پرونده جنایی!


کلمات کلیدی:
 
با تفاوت بودن!
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۸ 

برادر لیشام که اخیرا ازدواج کرده‌اند و به همین وسیله مجددا این پیوند خجسته رو به ایشون تبریک می‌گم یک نظری گذاشتند در مورد یادداشتم در خصوص بی‌تفاوتی نسبت به کشته شدن عراقی‌ها. نظر به اهمیت موضوع و تاخیری که ایشون در اعلام نظرشون داشتند٬ بنده این نظر رو عینا نقل می‌کنم: «كامران عزيز. اين مطلبت رو كه خوندم خيلي چيزها تالاپي به ذهنم رسيد كه دوست داشتم اون‌ها رو با شما هم به اشتراك بذارم ولي طبيعتاً نشدنيه. اما اجازه قبل از اين كه نسبت به كشته شدن برادران و خواهران عراقي‌مون "باتفاوت" باشيم يه آمار ديگه رو با هم بررسي كنيم. تعداد تلفات حاصل از تصادفات رانندگي در ايران 26000 كشته داده تو سال 85 و تعداد خيلي خيلي بيش‌تر از اون زخمي و معلول. اگه زحمت بكشي و اين عدد رو تقسيم بر 365 كني به عدد 71 مي‌رسي. تازه اين فقط ماله رانندگي. تعداد زيادي از هم‌وطن‌هامون به خاطر نداشتن امكانات اوليه پزشكي مي‌ميرن، يا توي بيمارستان‌ها به دليل اشتباه‌هاي فاهش پزشكي. تعداد زيادي از اون‌ها توي كارخانه‌ها به دليل عدم رعايت مسايل ايمني مي‌ميرن. تعداد زيادي از عمله‌ها زير آوارها مي‌مونن يا تو چاه‌ها زنده به گور مي‌شن و هزاران و هزار فاجعه‌ي انساني ديگه. منطقي به نظر مي‌رسه كه پيش از بي‌تفاوت بودن (به نظرم منظور ایشون از این بی‌تفاوت بودن٬ باتفاوت بودن هست) به كشته شدن همسايگان محترم‌مون به كشته شدن هم‌وطن‌هامون بي‌تفاوت (به نظرم منظور ایشون از این بی‌تفاوت بودن٬ باتفاوت بودن هست)باشيم...»


کلمات کلیدی:
 
به ياد روزگار سختی که بر ما رفت
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٧ 

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما        غافل از این که خدایست در اندیشه ما


کلمات کلیدی:
 
آخه اين چه وضعيه؟!
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦ 

یکی از مثالهای ساده احتمالات مساله سکه انداختن و شیر و یا خط امدن سکه است که احتمال هر کدام ۵۰٪ است. معادل این مثال٬ حالتی است که شما دو کلید دارید و نمی‌دانید کدام‌یک از آنها قفل در را باز می‌کند. اولین کلیدی که تصادفی انتخاب می‌کنید به احتمال ۵۰٪ کلید صحیح است و قفل را باز می‌کند. این یعنی اگر شما بارها این کار رو انجام بدهید تقریبا در نیمی از موارد کلید صحیح را بار اول انتخاب می‌کنید و در نیمی دیگر کلید دوم باقیمانده٬ کلید صحیح است. حالا چرا اینقدر دقیق توضیح دادم؟ برای اینکه بگم همه این حرفها چرنده! صاحب این قلم اقلا ۱۰۰۰ بار در این حالت قرار گرفته و شاید فقط در ۱۰٪ موارد کلید اول٬ کلید صحیح بوده! این که نمی‌شه که! قانونهای ریاضی هم تبعیض نژادی قایل می‌شن!


کلمات کلیدی:
 
گوجه اضافه
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٥ 

نمی‌دونم شنیدید یا نه اما اخیرا ۴ نفر می‌خواستن یه فرودگاه امریکا رو منفجر کنند. اینها هم انگار همه مسلمون بودن و سیاه پوست. حالا نکته چیه. نکته اینه که اینجا روز دومی که خبر منتشر شد٬ اعلام شد که همسر یکی از اینها گفته که شوهرش می‌خواسته بره ونزوئلا که ویزای ایران بگیره و بره در یک کنفرانس مذهبی شرکت کنه. انتشار همزمان این دو خبر یعنی مثلا غیر مستقیم اینکه اینها سمپاد ایران هستند. نمی‌گن ۱۵ نفر از ۱۸ نفری که مرکز تجارت جهانی رو آوردن پایین عربستانی بودن‌ها! نمی‌گن اسامه عربستانی هست٬ زرقاوی اردنی بود و ... . می‌گن این بابا می‌خواست بره ایران چلوکباب بزنه با گوجه اضافه و لذا ایران در انفجار مرکز تفریحی یهودیان آرژانتین دست داشته!


کلمات کلیدی:
 
متعه!
ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٥ 

راستش تا سوژه پیدا می‌کنم از دست می‌ره! می‌خواستم راجع به بحث شیرین متعه بنویسم که اخیرا دوباره مطرح شده که دیدم حتی خانم شایق هم به این موضوع اعتراض کرده. اینه که دیگه من نمی‌نویسم. فقط اینقدر بگم که هیچ رقمه باور نمی‌کنم که این راه‌حلی برای برون‌رفت از بحران ازدواج ایران است. شما ببینید ما پسرها دیگه چقدر پررو شدیم که عزیزی تعریف می‌کرد یه آقا پسری زنگ زده به یه دخترخانمی و آشنایی داده و اینا و گفته که می‌خواد بیاد خواستگاری فقط چند تا سوال داره قبلش. «شما خونه دارید؟» «ماشین و موبایل چطور؟» دخترخانم گفته که بخاطر خرید خونه مجبور شدم ماشین و موبایلم رو بفروشم. پسره گفته «به من گفته بودن که اونها رو هم دارید پس اگر اینجوری هست که مزاحمتون نمی‌شم!» حالا شما بیا بگو ازدواج موقت!


کلمات کلیدی:
 
همه نوشته‌ها باید عنوان داشته باشه ؟
ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٤ 

بخش قابل ملاحظه‌ای از عزیزانی که این وبلاگ رو می‌خوانند٬ خودشون قلمی به‌دست دارند و وبلاگ‌نویس هستند. این عزیزان بهتر می‌دونند که روزانه‌نویسی چقدر کار سختی هست. برای بنده این کار تا حدودی سختی بیشتری هم داره. من دوست ندارم به‌گونه‌ای بنویسم که به شکلی به دولت ایران و یا دولت آمریکا انتقاد تندی بشه. حالا چرا این رو می‌گم؟ دلیلش صرفا محافظه‌کاری من نیست. دلیلش برداشتهای مختلفی هست که از نوشته‌های من می‌شه. یادمه اون اوایل یه یادداشتی نوشتم و سیستم مالیاتی آمریکا رو شرح دادم و گفتم که خیلی از ما مالیات می‌گیرن. فرداش دیدم که خواننده‌ای با الفاظ رکیک بنده رو خطاب قرار دادن و به وابستگی به حکومت ایران متهم کردن و گفتن تو ... که اومدی آمریکا! یا یه مورد دیگه که داستان اون دانشجوی ایرانی که توی دانشگاه کالیفرنیا با پلیس درگیر شده بود رو نوشتم و یکی از دوستان به من زنگ زد و در حین صحبت گفت که فکر نمی‌کرده من طرفدار دولت بوش باشم! در نظرخواهی هم که خوانندگان داشتم فهمیدم که اصولا تمایلی به بحث مذهبی و اینها ندارند چندان. اگرچه بنده این حق رو حفظ کردم برای خودم که مذهبی بنویسم. گاهی هم که شخصی می‌نویسم دوستان می‌گن که نظر دادن سخت شده و ما چی بگیم این وسط! در مجموع روزانه‌نویسی وبلاگ برای هرکسی با توجه به محدودیت‌هایی که برای خودش قایل هست٬ کار سختی می‌شه. شکر خدا البته فعلا به اقرار خوانندگان٬ سرعت نوشتن بنده از سرعت خواندن مطالب وبلاگ توسط خوانندگان بیشتره!

آماده کرده بودم خودم رو که بگم پرسپولیس زلزله همینه! که ضایع شدیم رفت! اینه که عوضش این یادداشت رو نوشتم تا فردا که ببینم سوژه باحال چی هست تو آمریکا! باور می‌کنید الان خبر مهم آمریکا اینه که لیندزی لوهان Lindsay Lohan  در حال مستی داشته رانندگی می‌کرده و پلیس گرفته اون رو؟


کلمات کلیدی:
 
حال خونین‌دلان که گوید باز؟
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۳ 

تا نرفته باشی سر کار نمی‌فهمی آخر هفته یعنی چی! باید هر روز صبح ساعت ۶ از خونه بزنم بیرون٬ ساعت ۷ برسم به شرکت و برم ورزش کنم توی Gym . بعد از ۸ صبح بیام پشت میزم بشینم و برنامه زمانبندی برای پروژه‌های مختلف بنویسم تا ۵ و ۶ بعد از ظهر. ۷ شب می‌رسم خونه و یه استراحت نصفه نیمه‌ای می‌کنم و درس می‌خونم (چشمم نزنیدها! هنوز این قسمت آخر رو تا حالا که انجام ندادم!). بعد هم یه شامی و لالا. حالا شام و ناهار از کجا می‌یاد؟ خرید رو کی انجام می‌دی؟ پیراهنت رو پس کی اتو می‌کنی؟ آخر هفته! از اینجا نتیجه می‌گیریم که آخر هفته یا همسر فداکار از ملزومات زندگی آمریکایی است و چون همسر فداکار پیدا نمی‌شود٬ آخر هفته رو عشق است!


کلمات کلیدی:
 
بی تفاوتی
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢ 

دقت کردید که دیگه نسبت به کشته شدن عراقیها بی‌تفاوت شدیم؟ «در انفجار بغداد ۵۹ نفر کشته شدند»٬ «در سلسله عملیات انتحاری در عماره ۱۱۲ نفر کشته و زخمی شدند» و خبرهایی از این دست که جزو ثابت اخبار همه روزنامه‌ها و سایتهای خبری شده. آمریکایی‌ها هم آمار خودشون رو دارن. ۱۱۳ نفر این ماه کشته شدند٬ ۹۸ نفر ماه قبل کشته شدند و الی آخر. محض اطلاع شما هیچ پیشرفتی هم دیده نمی‌شه. همین ماه قبل از نظر تعداد تلفات آمریکایی‌ها٬ سومین ماه خونبار برای آمریکایی‌ها از ابتدای اشغال عراق بود. واقعا چه خبره اونجا؟ باور نمی‌کردم که آمریکا اینجوری گیر کنه و نتونه جمع‌ و جور کنه قضیه رو. امیدوارم هرچه سریعتر امنیت در عراق برقرار بشه و اینقدر بچه مسلمون به خاک و خون کشیده نشن.


کلمات کلیدی:
 
بنی اسراييل
ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۱ 

این سیستم یهودیها خیلی عجیب و غریبه. دشمنی و کینه عجیبی دارن. به نظر من تمام تلاششون رو برای تغییر مسیحیت کرده‌اند و در دشمنی با اسلام لحظه‌ای کوتاه نیامده‌اند. اصولا هم هیچ اعتقادی به مسیح ندارند ولی عملا تو گوش مسیحیان خونده‌اند که این دین شما که Judo Christianity هست٬ یک سری محکماتی داره و یکی از اونها هم اینه که سرزمین اسراییل باید در اختیار یهودیها باشه در آخرالزمان. حالا چی شده که من رفتم سراغ بحث این دشمنی و عداوت؟ مسجد ساختن مسلمونها تو بوستون. ایالت ماساچوست طبق قوانین ایالتی یک زمینی رو فروخته به تشکل مسلمانان بوستون که اونجا محل برگزاری مراسمهای مذهبی و سخنرانی اونها باشه و بر اساس قوانین تخفیف قابل ملاحظه‌ای به مسلمونها داده. حالا داشته باشید که توی همه خیابونهای اینجا کلیسا و کنیسه ریخته ولی همین که یهودیها فهمیدن این موضوع رو٬رفتن شکایت کردن که به هر شکلی که می‌تونند سنگ‌اندازی کنند. کار به جایی رسید که مسلمونها به خاطر طولانی شدن غیرمنتظره ساخت مسجد مجبور شدن از مساحتش کم کنند و خلاصه سر و ته قضیه رو بزنند بلکه بتونند به سرانجام برسونند این مسجد رو. امروز دیدم که دادگاه عالی ایالتی ماساچوست شکایت یک شهروند یهودی رو بعد از مدتها کش و قوس رد کرده. در همون مطلب روزنامه ذکر شده بود که تشکل دیگری از یهودیان مجددا تقاضای بررسی مجدد نحوه انتخاب این گروه مسلمان رو داده.


کلمات کلیدی:
 
شهداد
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠ 

تا جایی که یادم هست شهداد رو تا ۱۲-۱۰ سالگی ندیده بودم. فقط از پدربزرگم در موردش شنیده بودم. پدرم هم یه چیزایی می‌گفت گاهی. یه بار قسمت شد و عاشورا رو در خدمت پدر در شهداد بودم. پدرم دائم حسرت گذشته رو می‌خورد و اینکه تکیه خضری‌ها برپا بوده و خونه مشیریها چه برنامه‌هایی بود و خلاصه یه جور نوستالژی. این شهداد یه روستایی هست در دل کویر. روستایی با قدمتی بیش از ۴۰۰۰ سال. با نخلها و درختان پرتقال معروف. یه جورایی به اینکه شهدادی هستم افتخار می‌کنم. نمی‌دونم شاید تحت تاثیر حرفهای پدربزرگم هستم یا شاید نمی‌دونم اما هرچی هست تو ایران که بودم اگه جایی پیش می‌اومد با اینکه تهران به دنیا اومدم می‌گفتم «بچه شهدادم».


کلمات کلیدی:
 
تبعيض نژادی
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٩ 

داستان سیاهان آمریکا هم جزو قسمتهای خواندنی تاریخ این کشور و بخش جالبی از واقعیت روز این کشور هست. می‌دونید که جنگ داخلی نسبتا شدیدی بین شمال و جنوب آمریکا رخ داده که دلیل اصلی اون مخالفت با برده‌داری در جنوب بوده. بعد از اون شاهد اتفاقات جالب دیگری هستیم. مثل اینکه سیاهان حق نداشتن جلوی اتوبوس بنشینند و باید می‌رفتن عقب. اتفاقا همین سال گذشته بود که قهرمان مبارزه با این قضیه که یه زن سیاه‌پوست بود٬ از دنیا رفت. داستان امت اسلام و مالکولم ایکس و الجایا محمد و اینها هم مساله مهمی هست که الان خیلی بهش توجهی نمی‌شه. باید این مدعیان گسترش اسلام توضیح بدهند که چطور شد اسلامی که محمدعلی کلی رو جذب کرد و اونهمه سر و صدا به راه انداخت٬ الان دیگه بین سیاهان آمریکا محبوبیت نداره. خلاصه همه این سوابق مبارزاتی رو داشته باشید تا برسیم به اینجا که هنوز هم سیاهان آمریکا معمولا دچار تبعیض هستند. یه دوست امریکایی سیاه‌پوست دارم که چند روز پیش می‌گفت می‌خواد از بوستون بره نیویورک چون اونجا سیاه‌پوستهایی داره که فروشگاه دارن٬ شرکت دارن٬ وکیل هستند و خلاصه آدم حسابی هستند.


کلمات کلیدی:
 
سيب سرخ
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۸ 

این شرکتی که تابستون دارم اونجا کار می‌کنم یه سیستمهای باحالی داره به این معنا که روزهای دوشنبه و چهارشنبه میوه می‌دن به کارمندا و روزهای جمعه هم بستنی. این هفته‌ای دوشنبه تعطیل بود. کلی غصه خوردم که چرا یه روز بی‌خاصیت مثل سه‌شنبه تعطیل نشده و اینجوری میوه دوشنبه از کف قشر مستضعف کارمند رفته. امروز (سه‌شنبه) دم ظهری از بوفه شرکت رد می‌شدم دیدم بساط میوه به‌راهه! بنده به این وسیله از مدیریت دلسوز شرکت و اصغر آقا میوه‌فروش به خاطر رسوندن ویتامین لازم به ما تشکر می‌نمایم.


کلمات کلیدی:
 
تهاجم فرهنگی
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۸ 

تهاجم فرهنگی شدم! دیشب خوابم برد و نماز صبحم قضا شد. بعد خواب دیدم که دارم شکنجه می‌شم در جهنم. تا اینجای کار اگرچه خیلی بد هست اما تهاجم فرهنگی نیست. تهاجم فرهنگی اینه که شکنجه من به صلیب کشیده شدن بود!


کلمات کلیدی:
 
مژده ای دل که
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧ 

با توجه به اینکه یکی از مشکلات عمده صاحب این قلم در امریکا نبود خیار قلمی بود٬ چندی پیش در نامه‌ای خطاب به رییس‌جمهوری ایالات متحده از ایشان خواستم زمینه واردات و فروش خیار قلمی را فراهم نماید. ایشان هم به واسطه انسان‌دوستی که دارند٬ بلافاصله کمیته‌ای مرکب از وزرای خارجه٬ کشاورزی و بازرگانی را مامور کردند که این کار در اسرع وقت انجام شود. و اکنون به اطلاع دوستان و اقوام و بستگان و آشنایان می‌رسانم که بنده خیار قلمی را به اسم «خیار ایرانی» از همین فروشگاه بزرگ نزدیک خونه می‌خرم و نوش جان می‌نمایم! جای شما هم خالی. بدین وسیله از پرزیدنت بوش و بر و بچس هم که زمینه این کار انسانی را فراهم کردند تشکر می‌نمایم.


کلمات کلیدی:
 
کمی تخصصی
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٦ 

یادمه ایران که بودم به دلیل یک آشنایی که یکی از همکلاسی‌های من با یه بنده خدایی داشت٬ یه کاری رو انجام دادیم در زمینه مدیریت پروژه. اگر بخواهم ساده بگم که چی کار کردیم٬ می‌شه گفت که مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های مرتبط با هم رو تدوین کردیم که با عمل به اونها یه کارفرما می‌تونه از حال و روز پروژه‌های در حال اجرای خودش اطلاع کسب کنه و در عین حال بتونه برای آینده اونها فکر و برنامه‌ریزی کنه. این کار رو که کردیم و بقیه دیدن٬ کلی خوششون اومد و ما رو تشویق کردن که بریم شرکتهای پیمانکاری بزرگ و بگیم که ما می‌تونیم این کار رو برای شما هم انجام بدیم و این کار خیلی خوبه و ... . الان که یادم می‌یاد خنده‌ام می‌گیره که مثلا من با ۲۵ سال سن نشسته بودم جلوی مدیرعامل شرکت جهان‌پارس و داشتم این رو براش توضیح می‌دادم. نمی‌دونم تو ذهنش دقیقا چی می‌گذشت اما وقتی دید هیچی از حرفهای ما رو نمی‌فهمه گفت که بگن پسرش که تحصیلکرده انگلیس بود بیاد تو جلسه. دردسرتون ندم. نتیجه منفی بود. ترجیح دادن به سیستم گذشته عمل کنن. اینجا اما با توجه به تجربه بسیار عالی که از کار کردن در دو شرکت خوب پیمانکاری به دست آوردم می‌تونم به راحتی بگم که سیستم‌های منظم و مدون مدیریت پروژه عامل موفقیت این آمریکایی‌ها شده. به دفعات پروژه‌هایی رو دیدم که به صورت بین‌المللی اجرا شده و نقش عامل آمریکایی در اون پروژه٬ مدیریت پروژه بوده. طراح هندی٬ فولاد ژاپنی٬ کارگر مکزیکی٬ معماری آلمانی و مدیریت آمریکایی. الان دارم یه جایی کار می‌کنم که تقریبا همین تیپی هست. به جز طراحی معماری که اون هم آمریکایی هست در این مورد.


کلمات کلیدی:
 
قلمت بشکنه ان شاءالله
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٥ 

در یکی از روزنامه‌های بوستون نتایج یک نظرسنجی از مسلمانان آمریکایی بوستون انجام شده. سوال مهم نظرسنجی این هست که «آیا استفاده از خشونت برای دفاع از دین قابل قبول است؟» پاسخها به این شکل بوده که بیش از ۸۰٪ گفتند نه. و در حدود ۱۳٪ گفتن گاهی بله و بقیه هم خیلی به ندرت بله و یه ۳-۲٪ هم از مجموعه جوابها حذف شدن. (احتمالا رفتن بالای منبر برای سوال‌کننده و دست آخر طرف نفهمیده بالاخره جواب رو در کدوم گروه بگذاره) نکته جالب این هست که در بین قشر جوان نتایج تا حدی به نفع استفاده از خشونت هست یعنی از هر ۴ جوان ۱ نفر گفته گاهی یا به ندرت قابل قبول است. حالا تیتر روزنامه چی بود؟ این : «از هر ۴ جوان مسلمان آمریکایی٬ ۱ نفر از بمبگذاران انتحاری حمایت می‌کند»!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٥ 

باز امشب در اوج آسمانم


کلمات کلیدی:
 
دو دره!
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٤ 

دنیای وبلاگ‌نویسی هم عجیب و غریبه. از یک طرف دکتر قالیباف به این جمع اضافه می‌شه و از یه طرف یک سکوت و رخوتی در مجموعه وبلاگ‌نویسان دیده می‌شه. نمونه‌اش هم همین دوستانی که لینکشون در وبلاگ من هست. کوروش که رسما تعطیل کرده. حسین هم یک ماهی می‌شه چیزی ننوشته. علی نخعی در یادداشت آخرش از کیفیت یادداشتهای وبلاگ خودش انتقاد کرده و بعد هم کرکره رو کشیده و رفته! فرناز معلوم نیست چرا نمی‌نویسه. فرنوش بعد از سالها دوباره داره مرتب می‌نویسه. فرشاد رویه ثابتش رو حفظ کرده. گلی به گوشه جمال آق معلم و الهه که وبلاگ نویسی روزانه رو تقریبا رعایت می‌کنن. راستی دیدید لیشام داماد شده؟


کلمات کلیدی:
 
اصلاح‌طلبان اشغالگر!
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٤ 

جیمی کارتر رییس‌جمهور آمریکا در زمان انقلاب و اشغال سفارت آمریکا اخیرا کتابی نوشته و به طرز بی‌سابقه‌ای رژیم صهیونیستی رو محکوم به تبعیض نژادی و جنایت کرده و به شدت از ملت فلسطین دفاع کرده. کسانی که با بدنه حاکمیت آمریکا آشنا هستند می‌دونند که در حقیقت اسراییل برای آمریکا یک ایالت محسوب می‌شه و دفاع از اون بر همگان واجب! در اینچنین شرایطی انتشار اون کتاب از جانب کسی در حد کارتر شجاعت و شرافت بالایی می‌خواد. فکر کنم که دوستان می‌دونند که عمده وقت آقای کارتر در حال حاضر صرف بنیاد خیریه‌ای می‌شه که تاسیس کرده. اخیرا دیدم آقای کارتر در یک حمله بی‌سابقه به دولت بوش٬ این دولت را به لحاظ صدمه زدن به حیثیت آمریکا در سطح بین‌المللی٬ بدترین در طول تاریخ آمریکا توصیف کرده. شما اینها رو که بگذارید کنار هم و بگذارید کنار عملکرد ایشون در زمان ریاست‌جمهوریش. با یک مقایسه ساده به این نتیجه می‌رسید که این فرد بهترین رییس‌جمهور آمریکا حداقل از نظر ما ایرانی‌ها هست اگر نخواهیم بگیم که بشردوست‌ترین از هر نظر. این نکته رو بگذارید کنار این مطلب که دلیل عمده رای نیاوردن ایشون برای بار دوم٬ اشغال سفارت آمریکا در ایران و آزاد نکردن گروگانها قبل از انتخابات بود. یعنی عملا ما یه کاری کردیم که یه دلقک طرفدار جنگ مثل ریگان جایگزین جیمی کارتر بشه. آسیب‌های دیگر اشغال سفارت رو که دیگه اینقدر گفتن که همه از حفظ هستیم!


کلمات کلیدی:
 
اينم برای ما خارج نشد که نشد!
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳ 

آقا اینجا هم مترو شلوغ می شه. اینجا هم مجبور می‌شی نیم ساعت تو واگنهای مترو آویزون باشی تا برسی خونه. اینجا هم صبحها باید با مصیبت بیدار بشی و بری سر کار. اینجا هم رییس داری. اینجا هم دوست داری چایی بخوری ولی حتی آبدارچی هم نداری. اینجا هم از بس رو صندلی نشستی٬ خسته شدی و از بس زل زدی به صفحه نمایشگر چشمهات درد گرفته. بابا پس چی شد اون خارج که تو ایران اینقدر تعریفش رو می‌کردن؟!


کلمات کلیدی:
 
جای شهدا خالی
ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳ 

سوم خرداد هم روز مهمی است. به نظرم صدها برابر مهم‌تر از دوم خرداد. برای ما اینجوری تعریف می‌کنن که خوشحالی مردم فوق‌العاده بوده. به هر حال خیلی افت داشته برای مردم ایران که باز هم یه قسمتی از کشور جدا بشه و بره. واقع قضیه این بار به غیرت جوونهای ما برخورده بود. نمی‌خواستن مثل پیشینیان خودشون ناسزا بشنوند که چرا گذاشتن اون ایران پهناور تبدیل به این ایران بشه. رشادتهای سربازان این ملت در جنگ تحمیلی جلوه‌های بسیاری داره و یکی از اوج‌های این دلاوری‌ها٬ بازپس‌گیری خرمشهر هست. خدا می‌دونه چند هزار نفر از عزیزترین جوانان این مملکت برای همین خرمشهر کشته شدند. یادمه یه تابلویی زده بودن در ورودی خرمشهر که «با وضو وارد شوید». انصافا هم باید با وضو رفت خرمشهر٬ رفت شلمچه٬ رفت سوسنگرد. باید با ادب وارد آبادان بشیم٬ باید تا عمر داریم یادمون باشه اگه اون جوونها نبودن الان اهواز شده بود «الاحواز».


کلمات کلیدی:
 
من هم انتقاد می‌کنم
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢ 

بین دوستان نزدیک معروف بود که پدرم چند ماه قبل از انتخابات ریاست جمهوری و حتی قبل از اعلام کاندیداتوری سید محمد خاتمی٬ ریاست‌جمهوری ایشون رو پیش‌بینی کرده بود. در یک چنین منزلی طبیعتا من هم طرفدار دوآتشه سید بودم! ایام انتخابات اون سال با محرم همزمان شده بود. یادمه با پیراهن تیره و ریش بلند در خیابونها تبلیغ آقای خاتمی رو بین مردم پخش می‌کردم. اون موقع القا شده بود که آدمهای با ظاهر مذهبی‌تر برای آقای ناطق و آدمهای با ظاهر مدرن‌تر برای آقای خاتمی تبلیغ می‌کنند. برای همین هم وقتی مردم تبلیغ آقای خاتمی رو از من می‌گرفتند واکنش‌های جالبی نشون می‌دادند که البته عموما دعای خیر بود. به هر حال اون ایام پرالتهاب تموم شد. یادمه مهم‌ترین کاری که باید می‌کردیم این بود که به مردم بقبولانیم که انتخابات سالمی برگزار می‌شه و رای اونها مهم هست. انصافا هم آقای هاشمی مردانگی کرد و این کار به درستی انجام شد. بماند که آقای ناطق هم مرد بزرگ‌منشی است و از تمام کاندیداهای ریاست‌جمهوری نهم لایق‌تر. الان ۱۰ سال گذشته. پدر من هنوز هم ارادتش به سید کم که نشده هیچ٬ تند و تیزتر هم دفاع می‌کنه. اما من راستش خیلی وقته که دیگه دفاع کردن رو کنار گذاشتم اگرچه حملات ناجوانمردانه بعضی‌ها هنوز هم ورای توان تحمل من هست. حقیقتش من برعکس خیلی از مردم مهم‌ترین انتقادم به آقای خاتمی برگزاری انتخابات مجلس هفتم و ریاست‌جمهوری نهم نیست. قایم شدن تو دستشویی سازمان ملل هم نیست. اصلا به نظرم این توقع بیجایی از شخصی مثل آقای خاتمی هست. به هر حال هر کسی یک حدی از جسارت و یک درکی از شرایط داره و من بیش از این توقعی از سید نداشتم. من سوالم از کابینه اول و به خصوص کابینه دوم آقای خاتمی است. اون هم از وزرایی که هیچ احدی ادعا نمی‌تونه بکنه که با فشار بیرونی انتخاب شدن. من دوست دارم بدونم آیا حسین مظفر٬  عبدالعلی‌زاده٬شافعی٬ صوفی یا معتمدی به درد وزارت می‌خوردند؟ اینها نقاط ضعف عمده کابینه ۲۰ میلیونی شما بودند جناب آقای خاتمی!


کلمات کلیدی:
 
لاله
ساعت ٥:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱ 

چند نفر وبلاگ‌نویس هستند که به صاحب این قلم لطف دارند و لینک این وبلاگ رو در وبلاگ خودشون قرار داده‌اند بدون این‌که من متقابلا این کار رو کرده باشم و البته این نشانه بزرگواری اونهاست. شاید قبلا در قسمت نظرات دیده‌اید که من تنها لینک کسانی رو در وبلاگم گذاشته‌ام که حضوری خدمتشون رسیده‌ام و این محدودیتی هست که خودم قایل شده‌ام. بماند. یکی از این دوستان وبلاگی داره به اسم فلک جز عشق محرابی ندارد. اخیرا یک سری عکس گذاشته‌اند از جشنواره لاله‌ها که پیشنهاد می‌کنم حتما ببینید.

بیت: به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله         به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد


کلمات کلیدی: