چو ایران نباشد٬ تن من مباد
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱ 

چند روز پیش یه مطلبی می‌خوندم در یکی از روزنامه‌های اینجا که یک نظرخواهی خیلی محدودی هم از مردم در اون وجود داشت راجع به اینکه باید با ایران در مورد عراق مذاکره بکنیم یا نه. نظرات مختلف بود اما یکی از نظرها خیلی جالب بود و نشاندهنده وجود آمریکایی‌هایی هست که خیلی از ایران بدشون می‌یاد. طرف گفته بود که نه تنها نباید با ایران مذاکره کنیم بلکه باید کاری کنیم که ایران در داخل مرزهای خودش دچار مشکل بشه و نهایتا هم تجزیه بشه. این رویه ممکن هست که در سطح کلان سیاستمداران آمریکایی وجود داشته باشه اما این که از دهن مردم عادی آمریکا این رو بشنوی٬ یه کم عجیبه!


کلمات کلیدی:
 
یاد آر ز شمع مرده٬ یاد آر
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٩ 

۱- خوشم می‌یاد که خوانندگان این وبلاگ با صاحب این قلم همه‌جوره شبیه هستن! در روزهایی که من گرفتار هستم و نمی‌رسم مطلب بلند بالایی بگذارم و یا فرصت فکر کردن و پروراندن یک موضوع خوب رو ندارم٬ خواننده‌ها هم کمتر به وبلاگ سر می‌زنن. آمار بازدیدها رو نگاه می‌کردم و دیدم این هفته که من حسابی مشغول خدمت به صنعت ساخت آمریکا بوده‌ام (!) آمار خوانندگان روزانه از بالای ۱۰۰ نفر به زیر ۷۰ نفر سقوط کرده!

۲- این روزها گرامی‌داشت دکتر دادمان هست. دکتر دادمان استاد مکانیک سیالات من بود در دانشگاه تهران و البته بعدش وزیر راه دولت آقای خاتمی. اون موقع که باهاش کلاس داشتم٬ رییس راه‌آهن بود. آدم گرفتاری که خیلی از وقتها یا کلاسش تشکیل نمی‌شد و یا با تاخیر به کلاس می‌رسید. شاید من سر کلاسش زیاد چیزی یاد نگرفتم اما یه جورایی از مرام و صراحت لهجه‌ای که داشت خوشم می‌آمد. مثال مرام دکتر هم این که روز امتحان پایان‌ترم به درخواست بچه‌ها امتحان رو یک هفته به تاخیر انداخت. نمی‌دونم شاید من هم مرامی اون درس رو خیلی خوب خوندم. بعدها همون سواد سیالات در کنکور ارشد کلی کمکم کرد. چند سال بعد یه روز گفتن هواپیمای حامل وزیر راه٬ آقای دکتر دادمان٬ در آسمان گیلان گم شده. جدا کلی دعا کردم که نمرده باشه. اما .. . با چند تا از بچه‌ها رفتیم تشییع جنازه‌اش از جلوی مجلس. من حتی زیر تابوتش رو هم گرفتم و به قدری که می‌تونستم ادای دین کردم. خدا رحمتش کنه.


کلمات کلیدی:
 
جان ادواردز و میت رامنی: خوش‌تیپهای این دوره انتخابات!
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٩ 

امروز یک یادداشتی می‌خوندم در ستون ثابت یکی از روزنامه‌های اینجا که در مورد کاندیداهای سال ۲۰۰۸ ریاست جمهوری آمریکا بود. موضوع یادداشت بررسی خوش‌تیپی این کاندیداها بود! نویسنده گفته بود که این بوش و اون معاون شکل تخم‌مرغش که دیگه آخرشن!  از جان.اف.کندی به بعد هم اصلا رییس‌جمهور خوش‌تیپ نداشتیم. البته بنده به لیست خوش‌تیپها بیل کلینتون رو هم اضافه می‌کنم اما اصل قضیه واقعا مهمه. رییس‌جمهور هر کشور نماینده هر کشوری است. خیلی از مردم دنیا برای داشتن تصویری از مردم آن کشور به رییس‌جمهور آن کشور که در رسانه‌ها دیده‌اند نگاه می‌کنند. ما هم باید از این به بعد به این معیار توجه بیشتری بکنیم. به نظرم در انتخابات ریاست جمهوری گذشته آقای قالیباف فکر کرده بود که این موضوع برای مردم ما مهم است و آقای احمدی‌نژاد به درستی فهمیده بود که این موضوع اصلا مهم نیست. نتیجه را هم که همه می‌دانیم.

* در مورد تیتر هم توضیح بدهم که نویسنده اون یادداشت گفته بود که ادواردز قیافه معصومی داره و رامنی به اون مدیرانی شبیه هست که با منشی خودشون ازدواج می‌کنن!


کلمات کلیدی:
 
ای روزگار
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٧ 

عجب وضعی شده! وقت نمی‌کنم یه یادداشت اینجا بنویسم. خسته و کوفته می‌رسم خونه و یه فیلمی می‌بینم و یه شامی می‌خورم و می‌خوابم و فردا همین بساط تکرار می‌شه. مهندس می‌گفت که این صاحبخونه‌اش این مدلی زندگی می‌کنه باورم نمی‌شد. فکر می‌کردم حالا این آدم تنبلی هست لابد! نفس آدم رو سر کار می‌گیرن لامذهب‌ها! بابا گلی به گوشه جمال رییس قبلیم تو هیوستون. بنده خدا می‌گفت کامران خسته شدی برو خونه نگران ساعت و اینها نباش. اینجا من دیروز با ضرب و زور ساعت ۶ عصر اومدم بیرون بعد از این که ۱۱ ساعت کار کرده بودم! امروز هم از ۷ صبح سر کار هستم. این یادداشت رو هم شانس آوردم که می‌تونم بنویسم. رییس رفت یه چایی بزنه و من از فرصت استفاده کردم!


کلمات کلیدی:
 
استاد وقتی به دبستان می‌رفت!
ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٦ 

دیدم استاد پیمان یه یادداشتی نوشته اندر باب دنیا دوستی خودش. یاد دوران دبیرستان افتادم و خاطراتی که در محضر ایشون داشتم. یه مورد رو فقط می‌گم دیگه خودتون تا آخرش رو بخونید: یه روز عصر که من و پیمان و فرزاد رسیدیم از مدرسه به میدون انقلاب٬ رفتیم از ساندویچی نبش میدون (ضلع جنوب شرقی) نوشابه بگیریم. خوبی این ساندویچی این بود که نوشابه بدون ساندویچ می‌داد! آقا رفتیم و سه تا نوشابه گرفتیم و نشستیم و نوشابه‌ها رو زدیم بر بدن و اومدیم که حساب کنیم٬ من و فرزاد یه نگاهی به هم کردیم و تیز از مغازه اومدیم بیرون که اقلا این دفعه رو پیمان مجبور شه حساب کنه! اینم بگم که یه وحید فتحعلی بود در کلاس ما که پیمان در محضر ایشون شاگردی می‌کرد! این نکته رو هم عرض کنم که این پیمانی که شما الان می‌بینید اصلا حاتم هست در برابر اونی که ما می‌شناختیم! در آخر هم بگم که ما چاکریم «آقا معلم»! حالا زیرآب ما رو می‌زنی؟! نیمه پنهانت رو بدم فردا چاپش کنن تو نیویورک‌تایمز؟!


کلمات کلیدی:
 
نشان اهل خدا عاشقی است٬ با خود دار
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥ 

دیروز داشتم دیوان حافظ رو ورق می‌زدم. بیشتر غزلهاش برام آشنا هستن و خیلی از ابیاتش رو نصفه نیمه حفظم. اما باز هم وقتی می‌خونم این شعرها رو به قول خودمون «کف» می‌کنم. جالبه. حساب کنید یه آدمی ۶۰۰ سال قبل نشسته و این شعرها رو گفته٬ اما هنوز هم تازگی دارن. احساس می‌کنی یه شاعر معاصر به جای شعرهای بی‌وزن و قافیه معمول٬ نشسته و زحمت داده به خودش و واقعا «شعر» گفته. یادمه که یه کتابی می‌خوندم از احمد کسروی که اومده بود حافظ رو نقد کرده بود و گفته بود شما دیوانه هستید که تفال می‌زنید به حافظ چون این آدم در اون زمان یه ذره نجوم٬ یه ذره فلسفه٬ یه ذره فقه٬ یه ذره ادبیات و خلاصه یه ذره دانش داشته و اومده یه سری غزلیاتی گفته و رفته. نمی‌خواهم جواب این مردک رو اینجا بدهم. اصلا ارزشش رو هم نداره. فقط یه مثال براتون می‌زنم از تفعلی که خودم زدم. قضاوت و حساب و کتاب احتمالاتی اومدن این غزل و اینکه بالاخره تفآل جواب می‌ده یا نه با شما.

خدا ان‌شاالله قسمت همه شما بکنه٬ ما در دوران دانشجویی مشرف شدیم به مکه. یکی از دوستان پدر به من گفتن که شب جمعه‌ای که مکه هستی برو محرم شو و از طرف آقا امام زمان برای پدر بزرگوارشون آقا امام حسن عسگری یک حج عمره انجام بده چون امام حسن عسگری تنها امام شیعه هست که مکه رو در زمان حیات ندیده. ما هم گفتیم ای‌ول. این خیلی خفن می‌شه و خلاصه شب راهی مسجد تنعیم شدیم برای احرام. دوستی از ایران سوار ماشین بود و دیوان حافظ دستش بود. گفتم بده یک تفآلی بزنیم در بیان حالی که داریم. با این که حافظ سنی هست این بیت اومد:

کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل                  بگو بسوز که مهدی دین‌پناه رسید


کلمات کلیدی:
 
دعای صبح و آه شب کليد گنج مقصود است
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٤ 

آقا خیلی ما رو دعا کنید این چند روز. به دعای خیر همه شما به طرز خفنی احتیاج دارم. به امید خدا و دعای خیر شما این گره از کار من هم باز بشه. راستی این قضیه ربطی به یادداشت قبلی نداره و همونطور که شما دوستان هم تجربه کرده بودید٬ حالم الکی خوب شد!


کلمات کلیدی:
 
دل و دماغ ندارم
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۳ 

دیدی یه وقتهایی حال و حوصله نداری٬ دستت به هیچ کاری نمی‌ره٬ احساس کلافه بودن می‌کنی٬ اصلا هم نمی‌دونی چه مرگته؟ من الان اونجوریم! هیچ مشکلی نیست جون شما نباشه٬ جون خودم. همه چیز به لطف اوستا کریم ردیفه. ناهار توپی هم زدم٬ یه فیلم هم تماشا کردم٬ روابط استاد و شاگردی هم میزون هست و دیروز جای شما خالی رفتیم یه ناهاری هم در محضر استاد خوردیم. بازم اما نمی‌دونم چرا شنگول نیستم. هرچی فکر کردم دیدم دلم هم به طور خاص تنگ نشده چون اصلا به یاد آدم خاصی نبودم. گناه کبیره‌ای هم نکردم امروز که مثلا وجدان درد گرفته باشم. اما بازم این روان من پریشانی می‌کنه! الکی هم به من نگو «ازدواج را به شما توصیه می‌کنم» انگار داری قرص مسکن تجویز می‌کنی! خلاصه حال و روزم اینه.


کلمات کلیدی:
 
سخت‌کوش
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٢ 

وقتی ایران بودم اگر از من می‌پرسیدن که کدوم نژاد سخت‌کوش‌تر از بقیه هست جواب من نژاد سیاه‌پوستهای آفریقایی بود. اینجا که اومدم به واسطه تنوع نژادی مردم آمریکا بهتر تونستم آدمها رو با هم مقایسه کنم. جالب هم این هست که آفریقایی-آمریکایی‌ها یکی از تنبل‌ترین‌ها هستن اینجا. چینی‌ها وحشتناک کار می‌کنن. درس‌خوندن و کار کردن و خلاصه همه‌چیز رو ۱۰ برابر ما انجام می‌دن! تازه دوستم می‌گفت با یکیشون که صحبت می‌کرده٬ طرف گفته ما اینجا داریم صفا می‌کنیم. تو چین که بودیم باید روی دوچرخه ناهار می‌خوردیم که وقتمون برای ناهار خوردن تلف نشه!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱ 

دراین بازار اگر سودی است٬با درویش خرسند است

                                                                     خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی


کلمات کلیدی:
 
ای سگ! دست از سر من بردار!
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٠ 

می‌گن «مار از پونه بدش می‌یاد٬ در خونه‌اش سبز می‌شه»٬ حالا شده داستان بنده و سگ! این تابستون یه جایی هستم برای کارآموزی (البته ما خودمون بهشون کار یاد می‌دیم‌ها اما اسمش کارآموزی هست به هر حال!). درست اون طرف خیابون اصلی یه مغازه لوازم بهداشتی٬ آرایشی٬ غذایی سگها هست! هر دفعه که از شرکت می‌یام بیرون این سگها در انواع مختلف نژادها دارن راه می‌رن تو خیابون به سمت اون فروشگاه. کاش اقلا شتر بودن به جای سگ!


کلمات کلیدی:
 
گدايی به زبان مادری
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٠ 

دیروز ساعتهای حدود ۸ شب بود که داشتم تو دانشگاه می‌رفتم به سمت ورزشگاه که یه کم ورزش کنم و برم خونه. دیدم یکی از بچه‌های ایرانی نشسته و داره با یه آقایی صحبت می‌کنه. رفتم سلام کنم دیدم که اون آقا هم ایرانی هست.

کامران: سلام ممد

محمد: سلام کامران

آقاهه: سلام آقا کامران٬ من بی‌خانمان هستم در این غربت

کامران:  شما گدایی می‌کنی؟

آقاهه: گدا که نیستیم اما اگه کمکی بکنی ممنونت می‌شم.

کامران: OK حالا بچه کجای ایرانی؟

آقاهه: متولد دریای مازندرانم اما پدر و مادرم از ۸ سالگی اوردنم تهران. بزرگ شده شاه عبدالعظیم هستم٬ آسیدالکریم.

کامران: محمد من کار دارم اما ای‌ول این قضیه خیلی سوژه است. 


کلمات کلیدی:
 
باشد اندر پرده بازيهای پنهان٬ غم مخور
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٩ 

یه فیلم نسبتا جدید دیدم چند روز قبل که به نظرم جالب اومد داستانش. Pursuit of Happinessفیلمی هست راجع به داستان زندگی یک دلال سهام و اینکه چطور و با چه زحمتی وارد این کار می‌شه. داستان اینطوری هست که یک سیاه پوست رو که زنش هم اون رو رها کرده و یه پسر ۵-۴ ساله رو دستش مونده به خاطر بی پولی از خونه‌اش می‌اندازند بیرون. این آدم با اون وضع بد مالی و خانوادگی و مسوولیت نگهداری از پسرش٬ می‌ره در یه دوره ۶ ماهه کارآموزی دلالی شرکت می‌کنه و در بین ۲۰ نفر اول می‌شه و به استخدام شرکت در‌می‌آید. خط کلی داستان این هست که چطور می‌شه با تلاش و کوشش به خوشحالی رسید. بازی ویل اسمیت که انصافا دیدنی هست اما از اون گذشته داستان واقعی فیلم هست که نشون می‌ده چرا نباید امید رو از دست داد و چرا نباید آرزوها رو رها کرد و چرا نباید تسلیم شد. به نظرم فیلم رو ببینید و یه کم راجع به داستانش فکر کنید. البته اینم بگم که حس من بعد از پایان فیلم یه حس ناراحتی و غصه و اینجور چیزا بود اما بعدش حس خوبی به شما می‌ده.


کلمات کلیدی:
 
نتيجه‌گيری از نظرهای شما
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸ 

نظرخواهی از شما نتیجه‌های جالب توجهی برای من داشت. به چند مورد اشاره می‌کنم :

در روز نظرسنجی ۱۲۵ بازدید کننده و ۲۰ نظر ثبت شده است. برخی از نظرات از کسانی بود که اصلا نمی‌دونستم اینجا رو می‌خونن. اکثر کسانی که نظر دادند در روز اول گفته‌اند که هر روز به وبلاگ سر می‌زنند. تعدادی از نظردهندگان معتقد به بهتر شدن نوشته‌های این وبلاگ بودند.

بنده لازم هست عرض کنم که قبول دارم که وبلاگ متعلق به من هست و کسی هم شما رو مجبور به خوندن اینجا نکرده و لذا من آزادم که هر چیزی بنویسم اما من ترجیح می‌دهم در چهارچوب علاقه عمومی خوانندگانم مطلب بنویسم. مثلا به سمت یادداشتهای تخصصی نمی‌رفتم. الان متوجه شدم که مطالب جسته و گریخته سیاسی هم که می‌نوشتم جذابیت خاصی نداشته و مضاف بر این‌که ریسک هم داره که کرکره حسینیه رو بکشند پایین و لذا کمتر به اون سمت هم خواهم رفت. ظاهرا مطالبی که راجع به اوضاع و احوال آمریکا می‌نویسم از بقیه مطالب بیشتر طرفدار داره. این گونه یادداشتها رو زیادتر می‌کنم. با توجه به اینکه اکثر خوانندگانی که می‌شناختم و گروه قابل توجه دیگری در روز اول به نظرخواهی جواب داده‌اند٬ به این نتیجه رسیده‌ام که هرروز نوشتن مطلب کاملا مهم است. بنابراین اگر یه روز من ننوشتم بدونید که یه خبر خاصی شده! یه نکته کلی هم بگم که نظر شما خوانندگان گاهی با هم در تضاد هم هست و نمی‌شه همه رو راضی کرد. راجع به یادداشتهای مذهبی هم باید عرض کنم که یه خط کلی اینجا مذهب هست. بیخود که ملت به اینجا نمی‌گن حسینیه! حتی بعضی دوستان از خوندن مطالب اینجا تعبیر به سینه‌زنی می‌کنن! راستش من مدتی هست که سعی کردم این بخش رو پررنگ مطرح نکنم و به قول علی بی‌همتا تعصب نشون ندم اما یه حداقلی رو دیگه بر ما ببخشید. باز هم از اینکه اینجا رو می‌خونید و به من لطف دارید ممنونم. آشنایی از این طریق هم باعث تبادل دانش و افکار می‌شه و مفیده.

بااحترام

کامران


کلمات کلیدی:
 
هوش و درآمد و موفقيت
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸ 

امروز نتیجه دو تحقیق اجتماعی در آمریکا رو می‌خوندم. در یکی از اونها به این نتیجه رسیده بودن که ۴۹ درصد مردم موفقیت رو در میزان درآمد می‌بینند و بعد از اون در سلامت و الی آخر. در تحقیق دیگری به این نتیجه رسیده بودن که انسانهای با هوش زیاد لزوما نمی‌توانند درآمد بالایی در جامعه کسب کنند. تحقیق اونها نشون می‌داد که حتی انسانهای با هوش کمتر از متوسط٬ قابلیت کسب درآمدی در حد و یا بالاتر از انسانهای باهوش دارند.

جمع‌بندی صاحب این قلم این هست که به جای اینکه اینقدر به هوش خودمون بنازیم٬ بریم ببینیم چطوری می‌شه درآمد بالایی کسب کرد. از ما که البته گذشت اما شما جوانان برید دنبال اون حرفها. ما آخرش یه استاد دانشگاه می‌شیم دیگه. اول همون تحقیقی که گفتم با مسخره کردن ماشین‌های استاد دانشگاهها شروع می‌شد!

* از اظهارنظرهای شما در مورد نظرخواهی صمیمانه متشکرم. خیلی بهتر از اونچه فکر می‌کردم بود. راجع به تحلیلم از نظرات شما مفصل می‌نویسم. فعلا علاقمندم دوستانی که اون یادداشت رو ندیدن دیروز و یا نظر ندادند (حتی شما!) هم به من جواب بدهند تا بهتر بتونم تحلیل کنم نتایج رو. اگرچه همین الان هم خود شما می‌تونید به نتایج واضحی از خوندن نظرات دیگران برسید.


کلمات کلیدی:
 
نظرخواهی از خوانندگان
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧ 

چند روزی هست که تصمیم دارم از خوانندگان وبلاگم نظرخواهی کنم. نمی‌دونم چقدر جدی جواب می‌دهید اما به هر حال واقعیت این است که اگر می‌خواهید اینجا مطالبی بخونید که در طیف مورد علاقه شما قرار می‌گیره٬ باید به سوالهای من جواب درست و دقیق بدهید:

۱- آیا هر روز وبلاگ رو می‌خونید؟

۲- چه تیپ یادداشتهایی رو بیشتر می‌پسندید؟


کلمات کلیدی:
 
عشق علی آقا من رو کشته!
ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٦ 

این عکس رو گذاشتم اینجا که بدونید من و پیمان تنها نیستیم. «عشق علی آقا» این دوستمون رو هم کشته!


کلمات کلیدی:
 
سازمان باید منحل بشه
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٥ 

روز استعدادهای درخشان گذشت. فکر کنم این روز رو حتی نصف بچه‌های سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان هم به خاطر نمی‌سپارند. بماند. مشکل من با سازمان زیاد نیست. اما اساسی هست. ببینید فلسفه سازمان چیه؟ یا اقلا کارکرد واقعی که داشته چی بوده؟ به نظر من کاری که می‌شه اینه که با امتحان ورودی یه عده آدم باهوش‌تر و درسخون‌تر رو از بدنه دانش‌آموزی جدا می‌کنند و در مدارس سازمان کنار هم قرار می‌دهند. نتیجه چیه؟ اینه که خب نتایج کنکور و المپیاد این مدزسه‌ها از بقیه کشور بهتره. این هنری هم هست مگر؟! تازه بماند که سیستم افتضاح آموزشی این مدرسه‌ها از اون آدمهای خوب ورودی کسانی رو می‌سازه که در کنکور اصلا مجاز به انتخاب رشته نمی‌شن! حالا مشکل شخصی من چیه؟ من به همون موضوع بالا از یه زاویه دیگه نگاه می‌کنم و مشکل رو به این شکل می‌بینم که دوستان من همه دکتر و مهندس هستن! ببینید من ۷ سال دوران نوجوانی رو در این سازمان درس خوندم و بعد هم رفتم بهترین دانشگاه ایران مهندسی خوندم و لذا اطرافم رو همیشه کسانی مثل خودم گرفته بودن. نتیجه چی شده؟ دوستانم رو که طبیعتا از همین جمع انتخاب کردم٬ همه دکتر و مهندس هستن. صفای وجود همه اونها ولی من واقعا دلم می‌خواست بین دوستام چند نفر هم مکانیک باشن٬ چندتاشون سابقه زندان داشته باشن٬ چند نفرشون دیپلم ردی باشن٬ دو سه نفر ورزشکار حرفه‌ای باشن٬‌ یه راننده تاکسی یا کامیون در حلقه دوستانم باشه و خلاصه یه کم طیف گسترده‌تری داشته باشن دوستانم. من سازمان رو به خاطر این که این فرصت رو از ما می‌گیره که با همه تیپ آدمی آشنا بشیم مقصر می‌دونم. تازه آخر قصه هم این هست که اون دوستان دکتر و مهندس ما همه اومدن آمریکای شمالی! و بنده هم البته یکی از همون‌ها شدم و اومدم اینجا!

* با توجه به چند نظر اول لازم دیدم توضیح بدهم که سازمان ما رو یه تیپی بار آورده که واقعا به قول پژمان ایزوله شدیم از جامعه. مسلما دوستی ها محدود به دبیرستان نیست اما برای ما معمولا این اتفاق افتاده که محدود هم شدیم به همون جمع. شاید اصلا حجم درسها و سطح بالای توقعات اجازه نمی‌داد که ما مثلا بریم تو محل و یه گل کوچیک بازی کنیم و با چهارتا تیپ جدید هم سر و کله بزنیم.


کلمات کلیدی:
 
تفاوتهای آزمایشگاهی
ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٤ 

تو ایران که هستی مثلا فکر می‌کنی مردم آمریکا هر روز از قصرهاشون میان بیرون و سوار ماشینهای آخرین مدلشون می‌شن و می‌رن سر کارهاشون. همه هم کت و شلوار و کراوات دارن و در برجهای پیشرفته دفتر کار دارن. یا مثلا بانکها و پزشکها و فروشگاهها همه ردیفن و هیچ وقت مشکلی پیش نمی‌یاد برای مشتریها. نه داداش از این خبرها هم نیست. نمونه واقعی:

پریروز رفتم آزمایشگاه و جای همه دوستان خالی٬ آزمایش ادرار دادم. ۱۰ دقیقه نشده بود که از درب آزمایشگاه اومده بودم بیرون که بهم زنگ زدن و گفتن که اگه می‌شه برگردید و به ما نمونه بدید باز٬ چون ما نمونه قبلی رو گم کردیم. با یک مصیبتی رفتم و باز یک لیوان رو پر کردم براشون! حالا اگه ایران بود که اینجوری نمی‌شد. اولا که گم نمی‌شد و اگر هم می‌شد مسوول آزمایشگاه خودش جای من ادرار می‌کرد و می‌داد آزمایش کنند که یه جوابی برای مشتری داشته باشه و شرمنده نشه!


کلمات کلیدی:
 
تابستون اينجاست
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۳ 

این دنیای دانشجویی هم دنیای جالبی هست. در طول سال تحصیلی همه مدت داری دعا می‌کنی که این روزها بگذره و تابستون بشه. تابستون که می‌رسه عزا می‌گیری که «حالا چی کار کنم که حوصله‌ام سر نره؟» ویزات هم که برای یک بار ورود بوده و لذا مثل عربها٬ غربی‌ها٬ آفریقایی ها٬ استرالیایی‌ها و .... نمی‌تونی سه سوت و با خیال راحت بری فرودگاه و برگردی کشورت. اینه که می‌شی مثل من که سعی می‌کنی از قبل فکر ۱۰۰ تا کار رو واسه تابستون بکنی که اقلا یک یا دوتای اونها جور بشه و سرگرم بشی!


کلمات کلیدی:
 
سنت و عشق و برگشتن
ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٢ 

برگشتن به ایران رو توصیه می‌کنم به کسانی که سنتی فکر می‌کنن. حالا تفکر سنتی یعنی چی؟ یعنی یه ترکیبی از مذهب و علاقه به خانواده و دوست داشتن کله‌پاچه برای صبحانه و چلوکباب برای ناهار و ماست‌وخیار برای شام. یعنی مثلا دوست داشته باشی به سبک شرقی زندگی کنی و عیبی هم برات نداره چندان که مثلا اینترنت پرسرعت و خرید اینترنتی و ماشین آخرین مدل نداشته باشی. راستش رو بخواهید من نمی‌تونم بگم شما به عشق ایران برو ایران خودت رو به آب و آتیش بزن و آخرش هم ببین که به هیچ‌جایی نرسیدی. نمی‌تونم بگم برو ایران که مامان و بابات رو تنها نگذاری. اگر این کارها رو بکنی و به عشق ایران و والدینت بری ایران که خب دمت خیلی گرم اما اگر به فکر خودت باشی٬ به نظرم همون نکته بالا تعیین‌کننده هست.


کلمات کلیدی:
 
بالاخره بلیط برگشت بخریم یا نه؟
ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱ 

بحث قشنگی در مورد لزوم برگشتن یا اصولا ضرورت برگشتن در بخش نظرات یادداشت قبل شروع شده و بنابراین من هم فعلا یادداشت مستقلی نمی‌نویسم. فقط اضافه می‌کنم که دلیل ماندن در خارج و یا برگشتن به ایران لزوما منفرد نیست یعنی ترکیبی از انگیزه‌ها و مشوقها فرد را به سمت بازگشت یا ماندن می‌برد. مذهب یک بحث است٬ تعلقات خانوادگی٬ مسایل مالی٬ تمایل به خدمت به کشور٬‌پیدا نکردن کار مناسب در خارج٬ عدم همخوانی با فرهنگ غیرایرانی و ... از جمله دلایل است. شما بگید چطور باید قضاوت کرد در این بین و تصمیم‌گیری را چگونه باید انجام داد.


کلمات کلیدی:
 
ستون به سقف تو می‌زنم اگرچه با استخوان خويش
ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٠ 

شما به یک آدمی که در المپیاد ریاضی طلا گرفته بعد رفته شریف ریاضی خونده و اومده آمریکا دکترا گرفته و بعد استاد دانشگاه هاروارد شده و هنوز ۳۰ سال هم نداره چی می‌گید؟ آنچه که به ذهن شما رسید قاعدتا تصویری از یک انسان منطقگرا و احتمالا مصمم و موفق است. این آقا بعد از همه این موفقیتها که به عرض شما رسید چمدونهاش رو بست و داره پس‌فردا برمی‌گرده ایران. یعنی انتهای موفقیت‌های رشته خودش رو یه جورایی داره رها می‌کنه و برمی‌گرده به ایران. به من نگید که عقلش نمی‌رسه٬ دو روز دیگه پشیمون می‌شه٬ یا این یکی استثناست. همین یه دقیقه پیش تصویر یه آدم منطقی تو ذهنتون بود٬ نه؟ پشیمون نمی‌شه چون از اول هم می‌دونسته داره چی کار می‌کنه٬ استثنا نیست چون همین دیروز که داشتم با ایشون خداحافظی می‌کردم دیدم یه دوست دیگری که همین چند روز پیش از MIT دکترا گرفته هم داره همین تابستون برمی‌گرده ایران . فرمهای استخدامش رو هم داره از همینجا پر می‌کنه. بازم بگم؟ دعا کنید ما هم توفیق داشته باشیم حالا که قسمت شده و آخر دنیا رو دیدیم٬ یه روزی به همین راحتی دل بکنیم از اینجا و بریم. بریم تا خیلی چیزا رو ثابت کنیم.


کلمات کلیدی:
 
زيرابرو برمی‌داری آخه نفله؟
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٠ 

این خبر هم باحال بود. من نمی‌دونم این سی‌.ان.ان چطوری این خبر رو گرفته و مخابره کرده اما به هر حال خبر اینه که آرایشگاههای مردونه ایران از این به بعد حق ندارن برای مشتری‌هاشون زیرابرو بردارن! خداوکیلی کلی خندیدم وقتی خبر رو خوندم. گفتم بیام شادی‌هام رو با شما قسمت کنم!


کلمات کلیدی:
 
خانه سالمندان
ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۸ 

پدر و مادرت پیر شدن؟ دیگه قابل تحمل نیستن؟ خیلی غر می‌زنن؟ کثیفن؟ «خانمم می‌گه پدر و مادرت خیلی تو زندگی ما دخالت می‌کنن»٬ برای خودشون هم بهتره که با همسن و سالهای خودشون باشن؟ اونجا مراقبت بهتری ازشون می‌شه؟ «چقدر باید بشینم پای خاطرات بابام آخه؟» «چند تا از آشناهای من هم همین کار رو کردن. آخه می‌دونی زندگی این دوره زمونه دیگه این حرفها سرش نمی‌شه. ما نمی‌تونیم نگهداری کنیم از اونها».

تف به روی تو. بی‌غیرت.


کلمات کلیدی:
 
take home exam
ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٧ 

این امتحانهایی که باید ببری خونه انجام بدی و جوابهاش رو بعد از چند روز بفرستی واسه استادت هم رو اعصابن بدجور! بابا می‌شینی سر جلسه امتحان رو می‌دی میره و کلکش کنده می‌شه. اصلا یکی نیست بگه آبت نبود٬ نونت نبود٬ دکترا خوندنت چی بود!؟


کلمات کلیدی:
 
سگ به دریای هفت‌گانه مشوی
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٦ 

آقا این سگ هم در راستای همون بحث خوک و کافر فیلمی شده اینجا برای من. امروز نشسته بودم تو مترو که برم دانشگاه. امتحان هم داشتم. کنار یکی از درها دو تا خانم نشسته بودن و به عربی با هم صحبت می‌کردن. توی یکی از ایستگاهها که مترو ایستاد و درها رو باز کرد٬ من یهو دیدم یکی از خانمها سریع و وحشت‌زده بلند شد و اون یکی خانم رو هم از جاش بلند کرد. اون خانمه گفت چیه؟ ترسیدم! گفت بیا و دیدم رفتن ته واگن. نگاه کردم دیدم یه آقایی با یه سگ وارد شد از اون در! بدبختی اومد نزدیک من هم نشست. هیچی دیگه ما هم تا قبل از اینکه شستن شلوار و کفش و جوراب بیفته رو دستمون بلند شدیم ۴ تا صندلی اونطرفتر نشستیم. البته عرض کنم که اون آقاهه کور بود و این منظره‌ها رو ندید! اون سگ هم راهنماش بود. چقدر هم باهوشن این سگها. دوستان تو آمریکا قطعا زیاد دیدن از این سگها و می‌دونن چی می‌گم. این سگ موقع پیاده شدن قشنگ رفت سمت نزدیکترین در که باز بود و بعد هم صاحبش رو برد طرف پله برقی. تو واگن هم که بود نه صدایی داد و نه تکونی خورد. اما چه کنیم دیگه در مرام ما سگ و شتر نجاست‌خوار و خوک نجس هستن. تبصره هم نداره. من هم پایه‌ام که اینها نجس باشن خاصه اینکه اصولا ترس از سگ هم دارم! یادم رفت بگم که برگشتنی هم یه بابای دیگه‌ای سگ اورد تو واگن! این یکی کور هم نبود نفله!


کلمات کلیدی:
 
شیرمرد
ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٥ 

گر بر سر نفس خود امیری٬مَردی                     گر بر دگری خرده نگیری مَردی

مَردی  نبود  فتاده  را  پای  زدن                       گر دست فتاده‌ای بگیری مَردی       


کلمات کلیدی:
 
ديجيتالم کجا بوده!
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤ 

آقا بحث ازدواج جوانان ایرانی مقیم خارج از کشور خیلی بامزه است. الکی جوسازی نکنیدها. صاحب این قلم فعلا قصد ازدواج نداره. با دوستان که صحبت می‌کنم و موارد ازدواج و دوستی رو که می‌بینم و محدودیت‌ها و سنت‌ها و مدرنیسم و خلاصه مجموعه عوامل موثر در این زمینه٬ ترکیب خاصی به وجود آورده. به طور کلی پسرهای ایرانی اینجا از دخترها سنتی‌تر هستند. با همون نگاه هم می‌خواهند همسریابی کنند٬ اون هم از بین دخترهای ایرانی اینجا. این روش که راستش جواب نمی‌ده. به قول دوستی این دو تیپ به هم جرقه می‌زنن! با دخترهای آمریکایی هم اگر دوست بشی و بگی می‌خواهی با اونها ازدواج کنی٬ اولین چیزی که معمولا به ذهنشون می‌رسه این هست که این فلان‌فلان‌شده می‌خواد اقامت بگیره و واسه همین هم می‌خواد با من ازدواج کنه! بخواهی بری سراغ نسل دومی‌ها که حالا یک شناختی از ایران هم داشته باشند هم معمولا جواب نمی‌ده. راستش تجربه من می‌گه آدمهای غیرمذهبی نسل دومی در بهترین شرایط یک آمریکایی هستند. در بدترین شرایط هم نمی‌دونن چی هستن! اینهم دو مطلب به نقل از بی‌بی‌سی:

«برخی کارشناسان اجتماعی معتقدند که: نسل جوان ایرانی خارج از کشور با پدیده عجیبی به اسم " پسران سنتی و دختران مدرن" روبرو شده است که این موضوع در یافتن فردی ایده آل برای ازدواج تاثیر می گذارد.»

«ندا، ‌دختری ۲۵ ساله است که ۱۵ سال است در استرالیا زندگی می کند. او دلایل جواب رد دادن به خواستگار اخیرش را این گونه بیان می کند: پسران ایرانی در استرالیا هنوز فکر می کنند در ایران زندگی می کنند که زن باید کنیزی کند و آنان پادشاهی.»


کلمات کلیدی:
 
اعتراض به سبک آمريکايی
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳ 

نمی‌دونم دوستان ساکن آمریکا دقت کردن یا نه. این شیوه اعتراضهایی که اینجا بکار می‌ره خیلی باحاله. مثلا چند وقته به یه بابایی گیر دادن که تو بی‌خودی و سر مسایل سیاسی یه عده رو اخراج کردی فقط چون دمکرات بودن. حالا گند قضیه دراومده و اینا. طرف رو دارن سوال و جواب می‌کنن. دیدم یه عکسی زدن تو روزنامه که یه شهروند آمریکایی نشسته دفاعیات و جوابهای این بابا رو گوش کرده و شمرده و دیده که این آدم ۵۶ بار گفته «به یاد نمی‌آورم». فرداش این آدم یه تی‌شرت ضد جنگ کرده بود تنش و یه نوشته بزرگ گرفته دستش و اومده بود دم دادگاه. سمت چپ نوشته : I do not recall و سمت راست با چوب‌خط عدد ۵۶ رو نشون می‌ده.


کلمات کلیدی:
 
مدل موی آناناسی و شلوار کوتاه و روسری روبانی و ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳ 

دوستان اطلاع دارند که اجرای طرح مبارزه با بدحجابی در ایران آغاز شده از اول اردیبهشت. داشتم عکسهای مربوط به این موضوع رو می‌دیدم در این پایگاههای خبری و بعضی عکسهایی که دوستان فرستاده بودند. نکته‌ای که به نظرم جالب هست اینکه سر و وضع دختر خانمهایی که مشمول تذکر یا بازداشت شده بودند از نظر من خیلی عادی می‌اومد. یعنی حالا همچین روسری نازک و شلوار کوتاه و مانتو تنگی هم نداشتند. بعضی‌هاشون که حتی مقنعه سرشون بود. من راستش نمی‌دونم این طرز تلقی من به خاطر زندگی در کشوری هست که حجاب در اون بیشتر جلب نظر می‌کنه یا واقعا محدوده مجاز رو قراره در این طرح خیلی تنگ درنظر بگیرند.


کلمات کلیدی:
 
شیشلول‌بندها در دانشگاه!
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢ 

این روزها که بحث ویرجینیا داغ است و همه شبکه‌های خبری در حال ساخت و پخش برنامه‌های مختلف در این مورد هستند٬ عقاید جالبی می‌توانید در بین مردم آمریکا پیدا کنید. مثلا چند روز پیش در یک میزگرد در شبکه سی.ان.ان. یکی از شرکت‌کنندگان نسبت به ممنوعیت حمل اسلحه در دانشگاه اعتراض داشت. او می‌گفت که اگر یکی از این قربانیان اسلحه داشت می‌توانست این دیوانه را بکشد و جلوی کشتار بیشتر را بگیرد. از نظر او٬ قانون منع حمل سلاح را آدمهای معمولی و متمدن رعایت می‌کنند و جنایتکاران هرگز خود را محدود به قوانین نمی‌دانند. بنابراین این قانون فقط دست افراد عادی را در دفاع از خود می‌بندد. در حقیقت این آقا معتقد بود جامعه آمریکا باید برگردد به دوران غرب وحشی!


کلمات کلیدی:
 
گاوچرونی در سرزمين شترسواران جواب نمی‌ده!
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱ 

طرح امنیتی بغداد را هم شکست‌خورده بدانید. فقط در یکی از روزهای هفته‌ای که گذشت ۲۰۰ نفر در بغداد کشته شدند. روز جمعه هم آمریکاییها از زمین و هوا به مسجد شیعیان حمله کردند و عده‌ای را کشتند. جالب است که وزیر دفاع این کشور هفته پیش در عراق گفت که «صبر دولت آمریکا اندازه‌ای دارد و قرار نیست نیروهای ما برای همیشه در عراق درگیر باشند.» خب که چی؟ صبرتون که تموم شد بعدش چی‌کار می‌کنید؟ نیروهاتون رو خارج می‌کنید؟ این که نشد راه‌کار که! این کار رو نکنید چی‌کار می‌کنید؟ اومدید دست زدید به ترکیب حکومتی کشوری که شاید به اندازه هند ۷۲ ملتی نباشه اما قطعا به همون اندازه عداوت و کینه نهفته در قبایلش وجود داشته و حالا آزاد شده. از اون طرف هم روی لج و لجبازی حاضر به مذاکره سازنده با کشورهای همسایه نیستید. این سیستم جواب نمی‌ده داداش من. کی میخواهید بفهمید؟ 

این عکس هم به یادداشت اضافه شد. از زهرا خانم هم بابت لینک متشکرم.


کلمات کلیدی: