الهی
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩ 

الحمدلله الحمدلله الحمدلله. الهی یا حمید بحق محمد٬ یا عالی بحق علی٬ یا فاطر بحق فاطمه٬ یا محسن بحق الحسن و یا قدیم الاحسان بحق الحسین الهی ما را در سال ۱۳۸۶ در زمره آنان قرار ده که عبادتت را بجا می‌آوردند و قلب آقا امام زمان را شاد می‌کنند٬ ما را از نعمت سلامت محروم مگردان٬ ما را از نعمت پدر و مادر و عزیزانمان محروم مگردان.

الهی سرشار از اشتیاق زیارت روی ماه مهدی فاطمه‌ام. الهی مرا در دنیا از زیارت آقا و در آخرت از شفاعتش برخوردار بگردان.


کلمات کلیدی:
 
قهرمان ملی
ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩ 

قهرمان‌های ملی هر کشور نقش پررنگی در شناساندن اون کشور و انتقال ارزشها در اون کشور از نسلی به نسل دیگر دارند. پدران با مثال زدن قهرمانان می‌توانند به راحتی به فرزندان خود بیاموزند که چه چیزهایی در این جامعه ارزش است و او باید در پی کسب آنها باشد. بیگانگان هم وقتی تاریخ کشوری را می‌خوانند و می‌خواهند با آن کشور آشنا شوند بر روی این قهرمانان مکث زیادی می‌کنند. با این تفسیر و با عنایت به اهمیت این قهرمانان ملی در شکل‌گیری شخصیت ما٬ قهرمانان ملی ایران چه کسانی هستند؟ جواب معمول به این سوال طیفی از آریوبرزن را تا شهید همت در برمی‌گیرد. در این میان هم می‌توانید در میان معاصران به ستارخان و باقرخان و میرزا کوچک ‌خان و چمران هم اشاره کنید. وجه مشترک این قهرمانان این است که همگی اسلحه به دست بوده‌اند. ما قهرمان مسلح در ذهنمان ساخته‌ایم. ارزش٬ برای ما کشتن و کشته‌شدن بوده‌است. ساختن هنوز هم ارزش نیست. کسی از سازندگان یادی نمی‌کند. در این میان البته نادر کسانی هم هستند که شهره‌اند به خدمت به ایران و حال آنکه اسلحه‌ای هم به دست نگرفته‌اند هرگز. یکی از آنها دکتر مصدق است. یاد خدمات گرانسنگ این مرد تنها گرامی.


کلمات کلیدی:
 
ايران تو بمان٬ غايت مقصود همين است
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ 

دیشب رفتم برنامه نوروز ایرانیان بوستون. یک جمع بیش از هزار نفره از ایرانیان که در هتل شرایتون شهر بوستون سالن بزرگی رو گرفته بودند و «شهرام شب‌‌پره » رو هم دعوت کرده بودند و نوروز رو به سبک ایرانیان مقیم خارج از کشور جشن گرفتند. سفره هفت‌سین بزرگی گذاشته بودند برای عکس گرفتن٬ تی‌شرتهایی با نوشته «چو ایران نباشد تن من مباد» برای فروش٬ یک قالی کرمان به قیمت ۵۰۰۰ دلار برای فروش و کمک به ساخت خانه ایرانیان بوستون٬پرچم‌های ایران بر در و دیوار٬ انواع شیرینی‌های سنتی نوروزی برای خوردن! و یک گروه موسیقی شاد برای رقصاندن. اینها شاخصه‌های مراسم دیشب بود. کار قشنگی بود. اول سرود «ای ایران٬ ای مرز پرگهر» رو همه با هم خوندن و بعد هم رییس کانون ایرانیان بوستون عید رو تبریک گفت و بعد هم شهرام خان اومد روی صحنه و بالا و پایین پرید تا ۳ ساعت بعد. آخر شب (بعد از نیمه شب بود)٬ شهرام یک جوونی رو معرفی کرد و گفت که صدای خیلی خوبی داره و ازش خواست که بخونه. اونم شروع کرد به خوندن یک شعر میهن‌دوستانه (عنوان این یادداشت یکی از مصراعهای همون شعر هست) و بعد هم ترانه معروف ستار «دیگه ندارم طاقت موندن». حال عجیبی به من دست داده بود. نمی‌دونم اونها که سنی ازشون گذشته و سالهاست دلشون می‌خواد برگردن ایران٬ چه حالی دارن وقتی این شعرها رو می‌شنوند. به هر حال جای همه بر و بچه‌ها و دوستان خالی. از قدیمی‌ها هم البته هژیر رو دیدم بعد شاید ۱۰ سال و علیرضا رادمنش رو بعد از ۱۵ سال.

نوروز رو پیشاپیش شادباش عرض می‌کنم به خوانندگان این وبلاگ. به امید خدا سال ۸۶ هم اینجا رو بخونید و صاحب این قلم هم توان نوشتن روزانه رو همچنان داشته باشه.


کلمات کلیدی:
 
نوستالژی
ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٧ 

چند وقت در سال هست که اونها که خارج از کشور هستند بیشتر به یاد ایران می‌افتند. یکی محرم است و دسته‌های عزاداری و غذای امام حسینی و آداب خاص اون ایام٬ یکی ماه رمضون است و آش رشته و نون بربری و زولبیا بامیه و دعای سحر و افطار و سفره‌های نذری اون ایام٬ یکی هم نوروز است و آجیل و عیدی و سبزی‌پلو ماهی و هفت سین و دید و بازدیدهای مرسوم. این دومین نوروز من است که دور از ایران هستم. کلا هم فکر کنم سومین نوروزی هست که با پدر و مادرم نیستم. به جز این سالها٬ همیشه این ایام رو در کنار اونهایی بودم که بی‌شک بیشترین بخش علایقم متعلق به اونهاست. حالا که اونها در کنارم نیستن٬ اصلا عید نوروز هم معناش رو از دست داده کامل. پارسال که با «علیون» بودم٬ اقلا ظرف نیم‌ساعت یه سفره‌ای چیدیم و عکسی گرفتیم. امسال که بین نوروز و دیروز و پریروز و فردا فرقی نیست. اصلا این مناسبتها در جمع معنی پیدا می‌کنه. حالا که چی که من بالا پایین بپرم که سال نو اومده. ۲۶ دقیقه وقت بذارم که خونه‌تکونی کنم یا سبزه بکارم؟ به جای اینکه عدس رو سبز کنم٬ باهاش عدس‌پلو درست می‌کنم و می‌خورمش! نه آقا٬ به قول منصور «عید آمد و من عیدی ندارم». اما خب عیبی هم نداره. همونجور که تو وبلاگ یکی از دوستان نوشتم٬ از اول هم که اومدیم قرار نبود که اینجا بریم ماهی قرمز بخریم از بقالی یا گلدون گل سفره هفت‌سین رو بریم از گلفروش محل بخریم٬ قرار نیست ناهار یه جا باشیم و شام یه جای دیگه. من می‌گم به هدفت برمی‌گرده که ممکن می‌کنه که این ایام رو «تحمل» کنی. اگه یه هدف بهتری داری٬ این ایام هم می‌گذره.   «دورگردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت    دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور»


کلمات کلیدی:
 
عید سفید
ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٦ 

مادرم همیشه می‌گفت که برای کریسمس ارمنی‌ها هم که شده باید برف بباره که کریسمسشون رو بیشتر دوست داشته باشن. اینجا که اومدم دیدم آره. مسیحیها «کریسمس سفید» رو خیلی دوست دارن. نصف خاطرات و فیلمها و کارتونهای کریسمسشون راجع به برف هست. مهم‌تر از همه اینکه بابا نوئل هم با سورتمه می‌یاد.

خدایا من که مسیحی نیستم که. اینی که داره می‌یاد عید نوروز هستش نه کریسمس. این برف لعنتی رو قطع کن پس خواهشا!


کلمات کلیدی:
 
سوته‌دلان
ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٥ 

یک زمانی یادمه که با برادر «جو دالتون» داشتیم از دانشگاه برمی‌گشتیم خونه. از میدون انقلاب رد شدیم و از جمالزاده و رسیدیم به ایستگاهی که من سوار اتوبوس می‌شدم و یه نیم ساعتی هم شاید شد که اونجا حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم و ایشون هم رفت که بره سوار اتوبوسهای جنت‌آباد بشه. موضوع بحثمون جالب بود. رضا می‌گفت من ارشد می‌رم سازه. همین فنی هم خوبه. بعدش اگه حال داشتم می‌رم واسه دکترا خارج. اگرم نه که همین‌جا ارشد سازه رو دارم و خوبه دیگه. من می‌گفتم نه. سازه چیه بابا. اسم پایان‌نامه‌های بچه‌های سازه دو خط می‌شه و آخرش هم معلوم نیست چیه! من می‌رم مدیریت ساخت. رشته تازه‌ای هست تو ایران. به درد خارج رفتن نمی‌خوره اما بازار ایرانش خوبه. من خارج نمی‌رم. همین‌جا می‌مونم.

الان ۶ سال از این حرفها می‌گذره. رضا ارشدش رو گرفت و رفت آمریکا. من هم رفتم مدیریت ساخت فنی. بعد رفتم سربازی. و بعد دیدم دوستانم در آمریکا بیشتر از ایران شدن. این شد که من هم اومدم آمریکا. مهندس که قبل ما اومده بود. پیمان هم. از قدیمی‌ها که مسعود و بهنام و احسان و کیوان و .... خیلی وقت می‌شد که دیگه تو اورکات نوشته بودن ساکن یه شهر آمریکای شمالی هستن. از بچه‌های فنی هم که یه عده فرانسه بودن. یه عده سوییس. یه عده کانادا و آمریکا. اونا هم که مونده بودن از دوستان نزدیک همه قصد رفتن داشتن. کریم و حسین و نیما و فرزاد و پژمان و ... . از این جمع حسین اومد. پژمان هم. فرزاد داره اقدام می‌کنه. نیما هم. کریم بدشانسی اورده یه بار وگرنه از جمع چهار نفره ما که قراره یه سالی زیر آبشار نیاگارا جمع بشیم سه نفر آمریکا هستن.

همه اینها رو گفتم که بگم نشه یه روزی که یکی از رفقا تو ایران بخونه «سوته‌دلان یکی یکی تموم شدن٬ سوته‌دلی نمونده غیر از خود من»


کلمات کلیدی:
 
موی سفید
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤ 

اولین موی سفید سرت رو که می‌بینی چه حسی بهت دست می‌ده؟ وقتی یه روز که داری موهات رو شونه می‌کنی٬ احساس کنی که ته سرت داره خالی می‌شه٬ وقتی یه روز که داری عکسهای همین یکی رو سال قبل خودت رو می‌بینی و می‌گی «پیشونی من از اول همینقدر بلند نبوده؟» وقتی احساس می‌کنی صورتت دیگه شاداب نیست٬ دیگه پوست صورتت برق نمی‌زنه چه حالی داری؟ وقتی باور نمی‌کنی موی تو هم سفید شده و فکر می‌کنی تلالو نور این حس رو به تو داده چون دخترها که به این زودی موهاشون سفید نمی‌شه٬ وقتی یکی که ۲۰ سالشه به تو که ۳۰ سالت داره می‌شه٬ برمی‌گرده می‌گه «داری پیر می‌شی‌ها »٬ یاد اون روزهایی نمی‌افتی که خودت ۲۰ سالت بود و به یه دوست ۳۰ ساله داشتی همین رو می‌گفتی؟

حاجی یه شعری رو خیلی وقتها زمزمه می‌کرد که من با اینکه «گلپا» خواننده دوران جوونیم نبوده٬ دوستش دارم: «موی سفید رو توی آینه دیدم٬ آهی بلند از ته دل کشیدم٬.... عشق باید پادرمیونی کنه٬ تا آدم احساس جوونی کنه»


کلمات کلیدی:
 
شورای امنیت
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ 

این روزها بحثی مطرح شده است مبنی بر حضور رییس‌جمهور ایران در نشست شورای امنیت برای دفاع از حقوق ملت ایران و جلوگیری از صدور قطعنامه شدیدتر. از چپ و راست هم مطلب می‌رسد و این حرکت را با دوران مرحوم مصدق مقایسه می‌کنند و این حضور را همپای حضور دکتر فاطمی و مصدق در دیوان لاهه می‌دانند. صاحب این قلم تصور می‌کرد مصدق انسان بدی در ذهن طبقه روحانیت است اما به هر حال ایشان چه خوب باشد و چه بد٬ توانست به‌گونه‌ای از حقوق ملت ایران در برابر انگلستان دفاع کند که قاضی «انگلیسی» دیوان لاهه به سود ایران صدور رای کرد. مشکلی که الان دولت ما دارد این نیست که دفاعیات محکمی نداریم٬ مشکل این است که شورای امنیت٬ آن قاضی «باشرف» نیست.


کلمات کلیدی:
 
ترقه و يوگا
ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۳ 

امروز به افق ایران چهارشنبه سوری بوده‌است. اینجا هم ایرانیان مقیم مرکز یک برنامه‌ای دارند. بنده البته معذورم و نمی‌روم اما یه جایی در دانشگاه خیلی حال و هوای چهارشنبه سوری اومد تو ذهنم. بغل این نمازخانه دانشگاه یه سالن هست برای یوگا. همه ساکت نشسته بودن و یک نفر هم داشت براشون با صدای خیلی آروم حرف می‌زد. جون شما خیلی می‌چسبید یه ترقه بندازی وسطشون که یه ۲ متر از جا بپرن هوا.  


کلمات کلیدی:
 
عيد هم می‌آيد و می‌رود!
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢ 

سال گذشته مراسم عید رو در خدمت دوستان تگزاسی بودم. یک جمع دانشجویی و چند تا خانواده که سر جمع صد نفری می‌شد. خوش گذشت. سفره هفت‌سینی بود و شیرینی و میوه و شام و بعد هم رقص. عکس گرفتن با سفره و با دوستان هم جزیی از مراسم بود. با عزیزی که سالهاست خارج زندگی می‌کنه چند روز بعد از اون مراسم زنگ زدم و عید رو تبریک گفتم و بهش گفتم که آره ما امسال از اون مدل عیدهایی داشتیم که شما تعریف می‌کردی و خب به اندازه ایران باحال نبود. گفت «حالا یه چند سال که بگذره از یه ماه قبلش روزها رو می‌شمری که به همین مراسمی که بهت حال نداده اینبار٬ برسی و چهار تا ایرانی ببینی و بگی و بخندی». امسال هم در دومین سال دور از خانواده (تو مایه‌های «اوشین») مراسم عید اون مدلی داریم. نمی‌خواستم اصلا برم. اما جور شده انگار و می‌رم. حالا وقتی رفتم براتون تعریف می‌کنم چی بود. یاد اونها که سالهای قبل نوروز رو باهاشون جشن می‌گرفتیم به‌خیر. یاد مادربزرگم که دیگه نیست که ناهار بعد سال تحویل بریم خونه‌اش و فی‌المجلس یکی دو کیلو اضافه بشه به وزنمون به‌خیر. اصلا یاد اون موقع‌ها که بچه بودیم و حاج‌خانم ما رو نصفه شب بیدار می‌کرد و لباس نو به تنمون می‌کرد و می‌بردمون سر سفره می‌نشوند و ما تعجب زده به غذاهای داغ توی سفره نگاه می‌کردیم و نمی‌فهمیدیم که اینا کی آماده شده به‌خیر. یاد دعوا کردنش که از تو آجیلها٬ بادومهاش رو جمع نکنید هم به‌خیر. یاد همون روبوسی با حاج آقا و حاج‌خانم هم به‌خیر. یه حس خیلی خوبی داره. جدی می‌گم. اصلا اینکه آدم خودش رو در آغوش والدینش بندازه و اونها کلی تحویلش بگیرن٬ حس خیلی خوبیه. خصوصا اینکه حسن ختامش هم اسکناس تانشده باشه!


کلمات کلیدی:
 
نمایشگاه مد؟ بله؟!
ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۱ 

می‌بینی کار دنیا رو؟ آخه ما رو چه به نمایشگاه مد و از این حرفها؟!

- یعنی چی؟ من پول بدم برم یه جا که این مانکن‌ها بیان جلو من «قر» بدن و لباس‌های غربی خودشون رو به رخ من بکشن؟ نه داداش من نمی‌یام. خودتون برید.

- همه مارک‌های معروف هستن‌ها. از دست می‌دی‌ها. تا آخر همین ماه بیشتر نیست.

- به جهنم. من نمی‌یام. قباحت داره!

- بابا جون اگه دردت پول بلیت هست٬ به استحضار می‌رساند که برای دانشجوهای دانشگاه رایگان هستش.

- جدی؟ خوب این شد یه حرفی. حالا کی بریم؟

- یکشنبه. ضمنا مانکن‌هاش هم نیستن. لباس‌ها رو کردن تن این آدمکها.

- حالا اون خیلی هم مشکلی نداشت. البته این‌جوری بهتره به هر حال. (  )


کلمات کلیدی:
 
سيگار کشيد
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ 

یه مطلبی خوندم از یک کسی که به قول خودش از ۲ خرداد وارد سیاست شده بود. می‌گفت زمان سید محمد خاتمی هر اتفاق بدی که می‌افتاد و ایشون موضع علنی نمی‌گرفت٬ می‌گفتیم سر خم می سلامت٬ شکند اگر سبویی. در انتها هم حرف جالبی زده که به نظرم نکته مهمی است که در حقیقت جواب این سوال است که چرا خاتمی جدی عمل نمی‌کرد گاهی. خود سید هم در انتهای ریاست جمهوری‌اش به آن اشاره‌ای کرد. مساله سست بنیادی ما ایرانیان این دوره و زمانه است. ما حرفش را می‌زنیم. عمل کردنش٬ هزینه کردنش و مصایبش باید با دیگران باشد. این هم انتهای یادداشت آقای نیاکی:

«این روزها سالروز درگذشت مصدق است. از پدربزرگم که سن وسالی داشت و از مصدق هربار که نامی می شنید انگار که روحش به نشانه احترام برمی خاست یکبار در گرماگرم خاطره خوانی هایش از آن روزها پرسیدم که کجا بودی روز 28 مرداد؟!
کلامش برید. فقط رفت روی تراس و سیگار کشید! »


کلمات کلیدی:
 
معرفی وبلاگ
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩ 

یکی از وبلاگهایی که می‌خونم اسمش هست «فلک جز عشق محرابی ندارد». حالا گیر ندید که این اسم به گروه خونی تو نمی‌خوره و تو چرا این وبلاگ رو می‌خونی. این اسم باید به نظر نویسنده اون وبلاگ خوب باشه که لابد هست و یادداشتهای اون وبلاگ از نظر من باید خوب باشه که اونم لابد هست که من معمولا می‌خونمشون. از جمله این یادداشت آخرشون در مورد حس کردن مرگ و اون حال و هوا رو توصیف کردن برام جالب بود. به خصوص که صاحب این قلم هم بارها در موقعیت مشابه بوده و هنوز نمی‌دونه که چرا نرفته. یکی از اون موارد تصادفی بود که یه ماشین تو خط ویژه خیابون ولی‌عصر با سرعت داشت خلاف از میدون می‌اومد پایین و در بین راه هم زد به من (دوم راهنمایی بودم اون موقع) و پرتم کرد توی جوی آب خیابون. جالب اینکه من حتی زخمی هم نشدم!


کلمات کلیدی:
 
نیمه تخصصی
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩ 

ایران که بودم یه مدتی به اقتضای کارم با آمار و ارقام پروژه‌های عمرانی کار داشتم. اینکه مثلا اینقدر تاخیر دارن و اینقدر بیش از بودجه مصوب اولیه خرجشون شده و کارفرما و پیمانکارو مشاور و دولت همه موندن که چطوری این پروژه‌ها رو تموم کنن و از این مشکلات . یادمه توی مقاله‌ای که نوشته بودم٬ اشاره کرده بودم که آره دوره اجرای پروژه‌های ایران دو برابر مدت متوسط جهانی است با استناد به آمار. راستش حالا هم که اومدم آمریکا باز به اقتضای تحقیقم با این موضوع در پروژه‌های امریکا سر و کار دارم. اینجا هم همون آش هست و همون کاسه. پروژه‌ها تا ۸۰-۷۰ درصد بیش از تخمین اولیه هزینه دارن. همین دیروز با یک مدیر پروژه مصاحبه می‌کردیم که یه خط مترو تو بوستون تحت نظرش ساخته شده. تخمین اول بوده ۴۰۰ میلیون دلار و هزینه نهایی بیش از ۶۰۰ میلیون دلار. چند وقت پیش هم با یه مدیر پروژه دیگه صحبت می‌کردیم. می‌گفت برای گرفتن دوتا مجوز پروژه حدود ۲ سال  با تاخیر مواجه شد. من نمی‌دونم چطوری هست که همه می‌نالن همه‌جا؟ یادمه یه متخصص دانمارکی چند سال پیش یه مقاله نوشت با عنوان این که برآوردکننده‌های پروژه‌های بزرگ دنیا تقریبا از دم همه دروغگو هستن! آمار و ارقام هم داده بود که ثابت کنه حرفش رو.

این یادداشت رو نوشتم که بگم ما اینجا به جز خرید گلدون٬ کارهای دیگه هم می‌کنیم!


کلمات کلیدی:
 
اربعین
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٩ 

اربعین امسال هم کربلا نیستم. اصلا نمی‌دانم اربعین هیچ سالی کربلا خواهم بود؟ اصلا کربلا را می‌بینم؟ چند سال پیش خواب دیدم کربلا هستم روز عاشوراست. صحرا در مقابلم بود. روی زمین و جلوی پایم نیزه و سپر و بوته‌های خار و خاشاک بود. هوا پر از گرد و خاک بود و صدای فریاد می‌آمد ولی من نمی‌توانستم چیزی ببینم جز جلوی پایم را. تکان هم نمی‌خوردم. مبهوت به جلو نگاه می‌کردم. وقتی از خواب پریدم صدای اذان صبح می‌آمد. آنقدر به من در خواب فشار روحی وارد شده‌بود که ناخودآگاه اشک می‌ریختم. دلم خیلی سوخت که نشد ببینم که آنجا چه خبر بوده است. می‌گویند خیلی از شیعیان طاقت دیدن این صحنه‌ها را ندارند. راستش را بخواهید نمی‌دانم من بر اساس کدام کار و کدام ارزیابی از اعمالم لیاقت همین‌قدرش را هم پیدا کرده بودم. پرونده من که سیاه است. امید به رحمت خدا و شفاعت امام حسین دارم والا هر دم از غصه اعمالم باید دق می‌کردم.


کلمات کلیدی:
 
پایان خدمت
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸ 

دیروز فیلم «غلاف تمام فلزی» رو برای چندمین بار دیدم. فیلمی است ضد جنگ که تصویر بسیار بدی از تفنگداران نیروی دریایی آمریکا ارایه می‌کنه و بر اشتباه بودن جنگ ویتنام تاکید می‌کنه. از نکات قابل توجه فیلم زبان بسیار بی‌ادبانه افسر آموزشی گروهان است. برای من جالب بود که شنیدم این فیلم در ایران اکران شده. اونها که دیدن بگن اون قسمتها رو چطوری دوبله یا زیرنویس کرده‌بودن؟ حالا اینها بماند. ماجرا اینه که یاد دو سال پیش افتادم که تو این روزا دنبال کارت پایان خدمتم بودم. فیلمی بودها. کل خدمت ما ۲۰ ماه بود و البته در یک اداره دولتی. از اینکه قسمت شد یه جایی خدمت کنم که واقعا بشه به کشور خدمتی کرد خوشحالم. به هر حال تموم که شد یه نامه دادن بهم که این آقا اینجا بود و دو دره نبود و این حرفها. بعد رفتیم از پادگان آموزشی نامه گرفتیم و بعد عکس گرفتیم و خلاصه یک سلسله مراتبی رو طی کردیم تا کارت رو بهمون دادن. کارت رو که گرفتم یه نگاهی بهش کردم و گفتم این بی‌ارزش‌ترین مدرکی هست که در عمرم گرفتم و دوسال هم براش وقت صرف کردم!


کلمات کلیدی:
 
تاييديه اخذ شود!
ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ 

دوستان خیلی دست‌افشانی نکنن! دولت چندصدایی هم در کار نیست! سیستم هم عوض نشده! نظرات کوروش هم برای بنده مغتنم است و استفاده می‌کنم! ضرب‌المثل مهندس هم خیلی چرند و بی‌ربط بود و اگر مربوط بود یعنی که فرقی نداره که نظرات تایید بخواهد یا نه. در این‌صورت اعتراضات قبلی خیلی چرند و بی‌ربط بوده! به هر حال سیاست صاحب این قلم نه با اون اعتراض‌ها عوض می‌شه نه با این دست‌افشانی‌ها! خواننده‌های وبلاگ رو سر ما جا دارن اما نظراتشون تاییدیه لازم داره! مخلص همه هم هستیم.


کلمات کلیدی:
 
چشم خوردیم!
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦ 

نمی‌دونم چند نفر از شما دوستان هوای ۲۰ درجه زیر صفر رو تجربه کردین. یکی از دوستان که در کانادا هست رو می‌دونم که منفی ۲۰ براش جهنمه! نروژ هم که پایتختش قطب شماله اما دوستان بیابان‌نشین تگزاس و دهاتهای کارولینا که اصلا برف ندیدن به عمرشون احتمالا. ال.ای.نشین‌ها هم که اصولا چهار فصلشون بهاره! اما آقا اینجا با اجازه منفی ۲۰ درجه سانتی‌گراد هست به افق بوستون! یعنی سرده‌ها! باور کنید چشممون زدن. هوا خوب داشت می‌شد٬ من از یه لحاف استفاده می‌کردم٬ مصرف گازوییل کم شده بود٬ پرنده‌ها آواز می‌خوندن. اما دوباره سرد شده از امروز. لعنت!


کلمات کلیدی:
 
راوی نسل سوخته ما هم رفت
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ 

«هیوا» را دیده بودم. در جشنواره «سفر به چزابه» را هم دیده ‌بودم. «نسل سوخته» را چند بار دیده‌بودم. فکر می‌کنم قصه زندگی من و مادرم و پدرم و تو و بچه‌های من و تو است. نسل سوخته ما هستیم. نمی‌گویم از ارادتمندان «رسول» بودم اما کارهایش را دوست داشتم. اصولا نگاه به دفاع مقدس را در کارهایش می‌پسندیدم. او را در کنار «درویش»٬ «حاتمی‌کیا» و «تبریزی» می‌دانم. کسی که دلش در گرو دفاع از ارزشهایی بود که جوانهای ایران برایش جان داده بودند. خیلی دلم سوخت وقتی سال ۸۳ گفت که دیگر فیلم نمی‌سازد. یادم هست که حاتمی‌کیا را هم جان به لب کرده بودند. اخیرا اما دیدم که «میم مثل مادر» را ساخته و اتفاقا خوب هم فروش کرده. و امروز که دیدم نوشته‌اند «خداحافظ سینما... رسول ملاقلی‌پور درگذشت» حالم گرفته شد. حیف از این آدم.


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ 
یا رب مدار آن که گدا معتبر شود
کلمات کلیدی:
 
گلدون
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ 

چند روز پیش رفتم خرید وسیله برای اتاقم. از وقتی اومدم اینجا فقط تخت خریده بودم و یه موکت. توی یه یادداشتی هم (ماییم و کهنه دلقی) در موردش توضیح دادم قبلا. این دفعه میز و صندلی خریدم و یه کشو (دراور). و یه گلدون. الان سوالم اینه که من این گلدون رو واسه چی خریدم؟ جدا این کار سوسول‌بازی نیست؟ من تحت تاثیر ایالت ماساچوست٬ سوسول شدم؟ من سوسول ستارخان بودم از اول؟ اصلا این کار قرطی‌بازی محسوب می‌شه یا نه مشکلی نداره؟


کلمات کلیدی:
 
۱ دقیقه
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ 

انصافا مسخره نیست؟ این مردم ژاپن قاطی هستن‌ها! البته بعید می‌دونم در این موضوع٬ مردم خیلی از کشورها از ژاپنی‌ها بهتر باشن. خبر بی‌بی‌سی اینه که هواداران مایکل جکسون مبلغی در حدود۰۰ ۳۵  دلار می‌دهند تا زمانی را کمتر از ۱ دقیقه در کنار او باشند. پیغمبری آخر خریت اینه دیگه! شما اگر ۳۵۰۰ دلار داشته باشید٬ این پول رو می‌دادید که ۱ دقیقه کنار یکی از خوانندگان٬ سیاست‌مداران٬ ورزشکاران٬ هنرپیشگان و خلاصه یکی از چهره‌های معروف دنیا باشید برای ۱ دقیقه٬ و اون مثلا به شما لبخند بزنه و با شما دست بده و عکس یادگاری بگیره؟ اگر آره٬ شما هم مثل ژاپنی‌ها ...!


کلمات کلیدی:
 
همه‌چیز اینجا هست!
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳ 

روزی که وارد آمریکا شدم٬ در فرودگاه مامور گمرکی که داشت چمدان من رو می‌گشت٬ دید که من قاشق و چنگال اوردم. با تعجب پرسید: «اینا رو واسه چی اوردی دیگه؟». گفتم: «حالا تا برم وسیله بخرم که نمی‌تونم چهارچنگولی غذا بخورم که!». کلی خرت و پرت دیگه هم با خودم آورده‌بودم. خدا همه مادرها رو نگه داره برای ما٬ حاج‌خانم (مادر بزرگوارم رو عرض می‌کنم) با دقت بسیار بالایی چمدون رو بسته بود و خلاصه همه‌چی توش پیدا می‌شد. اینا رو گفتم تا برسم به اینجا که یه ۸-۷ ماهی هست که خرید خوردنی رو در یه سوپرمارکت بزرگ نزدیک خونه انجام می‌دم . اصلا هم ربطی به خاورمیانه و اینا نداره‌ها! چند وقت قبل «زیره» پیدا کردم اونجا٬ بعدش باقالی داغ (طبیعتا متوجه هستید که باقالی‌ها خشک‌شده بود و زحمت داغ کردنش بامشتری هست. انتظار که ندارید که یکی با گاری دستی تو سوپرمارکت باقالی داغ بفروشه؟) دیشب برگه هلو پبدا کردم و مصمم شدم که یه روز صبح زود برم ببینم اینا نون بربری هم می‌فروشن یا نه. چه بسا می‌فروشن و چون کارگرای مکزیکی صبحها می‌یان تو صف همه رو می‌خرن٬ تموم می‌شه زود و من تا حالا ندیدم.


کلمات کلیدی:
 
احترام به حقوق
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ 

این هفته دانشگاه تعطیل است. تعیلات بهاری. اصولا هم شنبه و یکشنبه تعطیل است. اگر هم نباشد٬ تعداد دانشجوهایی که ساعت ۶ تا ۸ صبح در دانشگاه هستند و می‌خواهند بروند دست به آب تقریبا صفر است. همه اینها را بگذارید کنار نامه‌ای که دیروز در وضوخانه دانشگاه زده بودند که دانشجویان گرامی از این‌که آب این ساختمان از ساعت ۶ تا ۸ صبح شنبه به علت تعمیرات قطع است٬ عذرخواهی می‌کنیم. اگر آب لازم دارید به ساختمان بغلی بروید. مجددا از اینکه ممکن است این کار موجب ناراحتی شما شود٬ عذرخواهی می‌‌کنیم.


کلمات کلیدی:
 
مشکل چیست؟
ساعت ٥:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٢ 

با اینکه قرار نیست سیاسی بنویسم ولی یه مطلبی خوندم که بیشتر احساس می‌کنم انسانی و اسلامی هست تا سیاسی. پدر و مادر احمد باطبی نامه‌ای نوشته‌اند و گفته‌اند که تقاضای کمک از همه انسانها دارند تا پسرشان آزاد شود یا درمان شود و همسرش آزاد شود و شرح ماوقع داده‌اند که از ابتدا چه شده و چرا احمد زندانی است. راستش من هنوز هم گیجم. یعنی اصولا نمی‌فهمم که مشکل احمد همان پیراهن خونی است یا مساله‌های دیگری هم بوده. چرا اکبر گنجی آزاد می‌شود و از ایران می‌رود و علیه همه مبانی نظام حرف می‌زند٬ خیلی‌ها کارهای بدتری کرده‌اند اما به اعدام محکوم نشده‌اند. به هر حال آنچه می‌دانم این است که یک مسلمان تقاضای کمک کرده‌است. اصلا نمی‌دانم کاری می‌شود کرد یا نه٬ اما اقلا احساس کردم لازم است اینجا بنویسم که سالهاست تصویر این دانشجو در ذهن من است. شاید تصویرش نماد بدشانسی٬ جسارت٬ آزادگی٬ اعتراض٬ دانشجوی ایرانی و یا هر چیز دیگری باشد. دلم به حالش می‌سوزد. جدی می‌گم. امیدوارم مشکلش حل شود.


کلمات کلیدی:
 
کار دنیا
ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۱ 

کار دنیا رو می‌بینی؟ دیروز که امتحان داشتم وقت کم داشتم برای مرور مطالب درس و امروز اینقدر وقت داشتم که نمی‌دونستم چی کار کنم. البته یه فیلم دیدم که توصیه می‌شه: کوهستان سرد.


کلمات کلیدی:
 
حق نسوان
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ 

خواندن همزمان دو مطلب باعث شد موضوعی قدیمی در ذهنم مجددا مطرح شود. این دو خبر این بود که امام جمعه اهواز از ادامه دادن راه غربی‌ها برای اشتغال زنان انتقاد کرده و گفته که این راهکاری اسلامی و موفق نیست. یکی دیگر هم اینکه تیم راگبی زنان ایران به علت نداشتن مربی زن تعطیل شد. آقای علی‌آبادی بخشنامه کرده‌اند که تیمهای بانوانی که مربی مرد دارند٬ باید مربی زن بیاوردند و تا زمان پیدا شدن مربی زن حق تمرین ندارند. حالا مساله چیست؟ «اشتغال زنان». آیا این کار مخالف اسلام است؟ مخالف سنت عربی است؟ مخالف سنت ایرانی است؟ چه چیزی مجاز است و از کجا باید حد گذاشت؟ اصلا مگر ما حق داریم حد و مرز بگذاریم؟

خلاصه مساله این است. من با ذکر یک نمونه از جامعه آمریکا در تایید فرمایش امام‌جمعه اهواز بحث رو آغاز می‌کنم و امیدوارم دوستان با نظراتشون من رو راهنمایی کنن. ذکر این مثال به معنای تایید فرمایش ایشون نیست بلکه تمایل من به حفظ تعادل بین موافق و مخالف در این موضوع هست. پارسال در خدمت یکی از دوستان رفتیم هیوستون یک نمایشگاه فنی که مربوط به شرکتهای تاسیسات دریایی بود. انتظار این است که در یک چنین جایی مسوولان غرفه‌ها٬ عده‌ای از مهندسان رده میانی شرکت و برخی متخصصان بازاریابی  و گاهی هم مدیران آن شرکتها باشند. اما کاملا اینطور نبود. جای شما خالی بسیاری از مسوولان غرفه‌ها دخترخانمهایی خوشگل و خوش هیکل و خوش لباس بودند (به چشم خواهری). پرسیدم که اینها کدوم دانشگاه درس می‌خوندن که ما هم بریم همونجا؟ گفتن عمو جان اینها کارشون همین هست که می‌یان ۴ روز اینجا و یه پولی می‌گیرن و ۴ روز دیگه هم نمایشگاه صنایع غذایی و خلاصه این خوبرویان اصولا کارمند شرکتها نیستن عموما. اگر هم باشند بر اساس ظاهر انتخاب شده‌اند و لزوما مهندس نیستند (مثلا کارمند امور مالی هستند). این بدون تعارف توهین‌آمیز هست. هم به زنان و هم به مردان. اما این واقعیتی است در جامعه غربی. اون اخبار بالا هم مال جامعه ما. حال تکلیف چیست؟


کلمات کلیدی:
 
لیشام
ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٩ 

یکی از این لینکهای بغل صفحه مال یک عزیزی هست از کردستان٬ به اسم لیشام. بنده از ارادتمندان باسابقه ایشون هستم. مردی بسیار افتاده٬ خاکی٬ شاداب٬ خلاق٬ بامعرفت و خونگرم. یک عکسی در یادداشت آخرش گذاشته که توصیه می‌کنم برید ببینید و نظر بدید و تا آخر هم قضیه رو تعقیب کنید. پیشاپیش بگم که من هم جواب سوال ایشون رو نمی‌دونم.


کلمات کلیدی:
 
تاييد نظرات
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٩ 

یکی از مطالبی که از سوی دوستان گهگاه مطرح می‌شه٬ بحث این تایید نظرات هست که من گذاشتم رو وبلاگم. راستش اولش از این گزینه استفاده نمی‌کردم. اصولا اینجا هم کسی نظر نمی‌ده که آدم حسابی نباشه. ماشاالله همه از ما بهترن و همه صاحب کمالات. اما یه روز ما اومدیم دیدیم راجع به یادداشتی که در زمینه سیستم مالیاتی آمریکا گذاشتیم٬ یه شازده‌ای اومده و فحش داده به ما و رفته. حتی سیفون رو هم نکشیده! دیدیم اینکه نمی‌شه که. از یه طرف دوستان به اینجا بگن «حسینیه» و از یه طرف هم یکی بیاد اینجا فحش بنویسه. اینه که تایید نظرات رو فعال کردم. تا الان هم به جز ۲ مورد نظرات رو سانسور نکردم. بنابراین مشکلی نیست و دوستان نگران سانسور نباشن. اون دو مورد هم مورددار بود نظراتشون!


کلمات کلیدی:
 
چه کنیم؟
ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸ 

من یک دغدغه‌ای رو که مدتهاست داشته‌ام اینجا مطرح کردم و خوشبختانه نظرات خیلی خوبی دریافت کردم. مشکل فقط این بود که دوستان موضوعهای مختلفی رو مطرح کردن که مجبورم به ترتیب جواب بدهم. مهم‌ترین مساله همین سوالی هست که باقی مانده بود. با توجه به وضع موجود و با توجه به عدم موافقت با سیاست اتخاذ شده توسط دولت ایران و نظر به بی‌منطقی و حرف زوری که دنیا می‌زند چه کنیم الان؟

این بحث بسیار پیچیده است. یک نکته که باید مدنظر قرار داد این است که همین پاکستان که یکی از دوستان هم در نظراتش گفته بود بمب ساخت و هیچ‌کس نگفت بالای چشمت ابرو ولی به ما که رسید٬ آسمون تپید؟! بله قربان. مساله همین است. همه مشکلی که من دارم همین است. الان برزیل هم دارد غنی‌سازی می‌کند و خانم رایس می‌گوید ما با برزیل مشکلی نداریم. چرا؟ داستان اینه: ما با بزرگترین قدرت دنیا سرشاخ شده‌ایم و کوتاه هم نمی‌آییم.مشکل ما با آمریکا همین است. حالا شما می‌گویید این با استقلال ما مخالف است که کوتاه بیاییم. بله الان بله. این‌قدر تعلل کرده‌ایم که به اینجا رسیده‌ایم. ببینید ما سفارت آمریکا را اشغال کردیم و الان دانشجوهای اون موقع می‌گن که می‌خواستن اعتراض کنن و می‌خواستن این کار کوتاه باشه. این کار می‌گذرد و همه سایر اتفاقاتی که می‌دانیم تا می‌رسیم به این اواخر که آمریکا می‌خواست مذاکره و تماس را آغاز کند و رییس‌جمهور ما در دستشویی سازمان ملل قایم می‌شد. و الانی که آقای لاریجانی دیگر اشاره‌ای به شرطهای زمان دولت هاشمی‌ نمی‌کند و نمی‌گوید که ما برای مذاکره شرط داشتیم. ما اموال بلوکه شده را می‌خواستیم و ... . الان می‌گوییم خواهشا آمریکا شرط نگذارد برای مذاکره.

ما چه کنیم؟ دولت ما باید بپذیرد که اشتباه کرده. اشتباهی به قیمت نابودی بسیاری از فرصتها. منتها ما هم نباید فوری به سمت مخالفت با همه‌چیز برویم و با دولتمان دشمنی کنیم. واقعیت این است که به هر حال خارجی‌ها دایه مهربان‌تر از مادر نیستند. آنها منافع خودشان را تامین می‌کنند و نه منافع ایرانیان را. از سوی دیگر البته من از ملتی که در انتخاباتی آزاد آقای احمدی‌نژاد را انتخاب می‌کند هیچ انتظاری ندارم. اما به آنها که رای نداده‌اند و یا پشیمان هستند٬ عرض می‌کنم که مهم‌ترین مساله کلان٬ معرفی ایران است. باور کنید در آمریکا از من پرسیده‌اند که در ایران شما درخت دارید؟! نشان دهیم که ایران بیابانی مملو از اعراب مسلح نیست! کار دیگر انتقال این نگرانی به دوستان است. بگوییم که کشور در شرایط جنگی هست. بگوییم که آمریکا حجم وحشتناکی از تسلیحات به منطقه آورده‌است. ممکن است حمله نکند. اما اگر بکند؟ این احتمال کم نیست.


کلمات کلیدی:
 
ما سالهاست که از جهان بی‌خبریم
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦ 

بحث انرژی هسته‌ای و واکنش حکومت ما به تهدیدها و تحدیدهای خارجی موجب موضع‌گیری‌های متفاوتی در بین افراد می‌شود. در همین نظرهایی که این دو روز راجع به یادداشت‌ها گذاشته شده می‌توان به وضوح این مساله را دید. گروهی که معتقد است به هیچ قیمتی نباید جنگ کرد یک سر این طیف است و  گروهی که می‌گوید عقب‌نشینی نباید کرد به هیچ عنوان در منتهای دیگر طیف قرار می‌گیرد. چند موضوع در این میان قابل تامل است:

۱- میزان آشنایی ما با توانمندی‌های نظامی آمریکا و ایران

۲- برآورد میزان خسارتهای جنگ احتمالی برای ایران و آمریکا

۳- آسیب‌های احتمالی به مردم ایران و آمریکا

۴- اهمیت موضوع انرژی هسته‌ای در پیشرفت ایران

۵- اهمیت ایستادگی در برابر این فشار روزافزون با توجه به استقلال‌طلبی ایرانیان

بنده مختصر عرض می‌کنم که توانمندی نظامی آمریکا به حدی است که در حال حاضر مثلا اگر کل کشورهای اروپایی جمع شوند و بخواهند به آمریکا حمله کنند قبل از این کار بدون پایتخت خواهند شد. سیستم وسیع جاسوسی و قدرت بالای ترابری آمریکا و گستردگی پایگاههای نظامی‌اش مانع از هر اقدامی می‌شود. این البته در کوتاه مدت است. همه مشکل هم همینجاست. ببینید عزیزان اگر واقع‌بین باشیم به مردم آمریکا در کوتاه‌مدت هیچ آسیبی نمی‌رسد. اصولا آمریکا هم‌مرز ما نیست. آن طرف کره زمین مردم آمریکا دارند زندگی می‌کنند و این طرف موشکهای آمریکایی هدفهای از پیش تعیین شده را نابود می‌کنند. میزان خسارات هم در اول جنگ آنقدر بالاست که تا کسی بخواهد کاری کند ایران مجددا سردار سازندگی نیاز خواهد داشت. اهمیت انرژی هسته‌ای بالاست ولی از آن بالاتر پایین آوردن ریسک سرمایه‌گذاری در ایران است٬ توسعه اشتغال است٬ بالا بردن سریع سطح رفاه است. این‌دو در یک راستا نیستند.

ان‌شاالله در مورد استقلال‌طلبی ایرانیان و هم‌چنین سوالی که شده بود در مورد کارهایی که ما باید بکنیم در یادداشت‌های آینده توضیح می‌دهم.


کلمات کلیدی:
 
آرمان ايرانی
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٥ 

خواننده محترمی در مورد یاداشت قبلی نظری داده بودند در مورد پیامدهای جنگ٬مبنی بر این‌که «ما یک جان داریم حداکثر و اون رو هم می‌دهیم». بنده البته با این نظر موافق نیستم. راستش اصلا موافق نیستم. این را در ذهن ما فرو کرده‌اند با سرودهای مسخره که «من ایرانیم٬ آرمانم شهادت». نخیر قربان. من ایرانی هستم و آرمانم به هیچ‌وجه شهادت نیست. جان‌کندن من هم هیچ تجلی از هستی ندارد. نقطه آخر زندگی این دنیایی من است. این جان را مفت و مسلم خیرات نکنیم. امام حسین شب عاشورا وقتی خطر مرگ را حتمی دید٬ یارانش را جمع کرد و گفت آنچه فردا رخ خواهد داد و فرمود «من بیعت از همه شما برداشتم. هرکه می‌خواهد همین امشب برود.» ما حق نداریم جان دیگران را به خطر بیندازیم چون آرمان‌خواه هستیم. این جان را در راه انرژی هسته‌ای فدا نکنیم. ضمنا یادمان باشد که ما نسبت به آیندگان هم مسوولیم. نگذاریم فرزندان ما تاریخ ایران را بخوانند و بگویند اینها عجب موجوداتی بودند!


کلمات کلیدی:
 
چشم نگران
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٤ 

راستش را بخواهید خیلی وقت است که می‌خواهم مطلبی در مورد جنگ٬ در مورد حمله آمریکا به ایران٬ در مورد احتمال این حمله و در مورد نتایج این حمله بنویسم. اخبار را مثل همه بروبچه‌های خارج از ایران راحت‌تر و بدون دردسرتر می‌خوانم و در کنار این آزادی دسترسی به اطلاعات٬ در کشوری هستم که قرار است به ایران حمله کند! پس عملا حرفهای مردمش٬ تحلیل تلویزیونش٬ کنش‌ و واکنش‌های دو حزبش و امکان‌سنجی‌های نخبگانش را راحت‌تر از ایرانی‌های داخل کشور و یا ساکن اروپا می‌بینم. می‌بینم که جوانان طرفدار حزب دمکرات سر چهارراه‌ها به مردم مجله و اعلامیه می‌دهند و می‌گویند که این معاون خپل رییس‌جمهور می‌خواهد جنگ دیگری آغاز کند و این بار با ایران. می‌بینم که حتی روزنامه‌های محلی هم دارند نسبت به نتایج چنین جنگی امکان‌سنجی می‌کنند و مصاحبه پشت مصاحبه چاپ می‌کنند. از آن طرف هم می‌خوانم که فلان فرمانده در ایران چه گفته٬ رییس‌جمهور چه سخنرانی داشته٬ مجلس چه می‌کند و نیروهای سیاسی چه سمت و سویی می‌گیرند.

تعارف نداریم که. دنیا حرف زور می‌زند. می‌خواهد ایران کاری را که حق دارد٬ انجام ندهد. می‌خواهد جلوی پیشرفتی را بگیرد. زبانش هم زور است. تقریبا در بحث چماق و هویج٬ دیگر هویجی نیست. هرآنچه هست٬ چماق است. خطر حمله هم جدی است. نگاه نکنید که می‌گویند شایعه است٬ جوسازی است٬ می‌خواهند مسوولان را بترسانند و امتیاز بگیرند. نه عزیز من. حمله آمریکا که مثل کربلای ۵ نیست که برای هر سانتی‌متر دشت شلمچه جوانانش را به کشتن بدهد. آمریکا از هوا در ۵ روز ۵۰ میلیارد دلار به ما خسارت می‌زند. عسلویه را که با خون جگر ساخته‌ایم یک روزه به هوا می‌فرستد. از نیروهای نظامی ما کاری ساخته نیست. کسی در مقابل نمی‌بینند. نمی‌دانم آن صحنه سریال میرزا کوچک‌خان را به یاد دارید که یاران میرزا با تفنگ سرپر به سمت هواپیماهای روسی شلیک می‌کردند؟ قضیه این است. دل خوش کردن که آمریکا در عراق گیر افتاده٬ کودکانه است. آمریکا را ندیده‌اند آنها که اینچنین فکر می‌کنند.

حالا بیاییم و بگوییم که امثال من ترسیده‌اند. بله. من ترسیده‌ام. احمق که نیستم که یک خطر آنی را ببینم و نترسم. می‌ترسم. بیش از آنچه فکر کنید می‌ترسم. می‌ترسم که دیگر همین کورسوی آرزوی داشتن «ایرانی آباد٬ برای همه ایرانیان» در دود آتش خشم دشمنان نابود شود. می‌ترسم که از جاذبه‌های ایران همین کتاب عکسی برایم بماند که با خودم آورده‌ام. می‌ترسم که من٬ پدر و مادرم٬ که خواهرانم آواره شوند. می‌ترسم از آنچه بر سر مردم عراق آمد٬ از آنچه افغان‌ها تجربه می‌کنند و از آنچه ما هم کم‌وبیش در ۸ سال جنگ در مقابل صدام که نه٬ همه دنیا٬ تجربه کردیم. حال جناب آقای رییس جمهور٬ جناب آقای وزیر٬ جناب آقای وکیل٬ دبیرکل٬ خبرگان و بزرگانی که چرخ روزگار شما را در برابر این آزمون قرار داده و از قضا بر امور ایران مسلط گردانیده٬ شما هم بترسید. باور کنید دو راه بیشتر وجود ندارد: ترسو باشید یا احمق. کاش ترسو باشید که این نشانه عقلانیت و درایت شماست.


کلمات کلیدی:
 
تهرون قدیم
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٤ 

یه برنامه‌ای رو من شبها از رادیو گوش می‌کردم چند سال پیش که سهیل محمودی اجرا می‌کرد. راه شب بود و فکر کنم شبهای دوشنبه. القصه٬ این عزیز همچین از گذشته تهران تعریف می‌کرد که انگار همه اونها رو دیده! از لاله‌زار و دروازه دولاب و پیچ شمرون و سبزه میدون و میدون شاپور و امام‌زاده صالح و خلاصه خیلی چیزایی که الان دیگه اصلا نیستن یا اگه هستن تغییر شکلی دادن که دیگه فقط یه اسم ازشون مونده. چند شب پیش به دلیلی یاد این برنامه افتادم و دیدم جدا ما دوزار به گذشته همین تهرون اهمیت نمی‌دیم. اصلا مهم نیست که اون محله‌های قدیمی به کلی تغییر ماهیت می‌دن و ما هم هیچی ازشون نگه نمی‌داریم. اصلا کی حال داره ببینه میدون شاپور کجاست٬ خیابون ملت یا چهارراه مخبرالدوله کدوم طرف شهرهست٬ میدون حسن آباد چرا این شکلی هست؟ چرا بانک ملی اجازه داشته یه طرفش رو خراب کنه؟ بیایید ببینید این آمریکایی‌ها چطوری با گذشته خودشون برخورد می‌کنن و چطور از یک ساختمون عادی جاذبه توریستی می‌سازن. اقلا شمایی که الان تهران هستید برید و اینجاهای قدیمی رو یه سر بزنید. باور کنید دو روز دیگه جای همه اونها براتون «میلاد نور» و «پاساژ قایم» می‌سازن و یه عکس هم از گدشته‌های سر‌پل تجریش می‌زنن تو میدون قدس.


کلمات کلیدی:
 
ای شيطون
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳ 

آقا این شهرام جزایری خیلی سوژه‌ است خدایی. ببین چطور یک قوه مملکت رو سر کار گذاشته کلک. آخرش هم فکر کنم جمع‌بندیش این بود که حالاحالاها باید بره زندون. اینه که گفت آقا ما فعلا جیم! این‌که از مرز خارج شده باشه دیگه خیلی بامزه‌تره. حساب کن از تهران تا نزدیک‌ترین مرز چقدر راه هست. بماند که متن خبر تاکید نکرده که فرار در تهران اتفاق افتاده. کلا من از این فیلمهای سینمایی که زندانی‌ها ۱۰۰۰ جور کار می‌کنن تا از زندان فرار کنن٬ خوشم می‌یاد. این یکی اما دیگه فیلم نیست. کلا نشون داد که آدم دل بزرگی هست. کاری ندارم که دزدی کرده یا نه٬ با این سن و سال این‌همه کار کردن و آخرش هم این فرار خیلی زیاده!


کلمات کلیدی:
 
رفیق فروشی!
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢ 

یکی از دوستان برام یک پیغام فرستاده بود روی مسنجر که: «یک خانمی شب برنمی‌گرده خونه. صبح که شوهرش ازش می‌پرسه کجا بوده٬ جواب می‌ده که خونه یکی از دوستان مونثش بوده. شوهرش به ۱۰ نفر از دوستان خانمش زنگ می‌زنه و می‌پرسه که آیا خانمش شب رو خونه اونها بوده؟ هر ۱۰ نفر تکذیب می‌کنن. یک شب در منزل دیگری یک شوهری شب رو بیرون از خونه می‌گذرونه و صبح فردا به خانمش می‌گه که شب قبل خونه یکی از دوستان مذکرش بوده. خانمش به ۱۰ نفر از دوستان شوهرش زنگ می‌زنه. ۵ نفر تایید می‌کنن که شوهر اون خانم شب قبل با اونها بوده و ۵ نفر هم می‌گن که ایشون هنوز هم پیش ما هست!»

نتیجه‌گیری ماجرا این بود که دوستان مرد بهتر از دوستان زن هستند. اما راستش یک بار برای من همین حالت پیش اومد. خونه نشسته بودم که مادر یکی از همکلاسهای دبیرستان که ۲ سال بود ندیده بودمش زنگ زد و گفت پسرم اونجاست؟ گفتم نه. گفت: «مگه پریروز با شما نرفته بود کوه؟ به من گفت تو کوه با بچه‌ها قرار گذاشتیم پس‌فردا بریم خونه کامران!» بعدها با این جوون دوباره کلی دوست شدیم و برام تعریف کرد که اون سالها مادرش فکر می‌کرده که این شازده بیشتر اوقات با من می‌پریده! اون روز خاص هم کلانتری بوده!


کلمات کلیدی:
 
تی‌شرت خوشنويسان!
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱ 

چند جای مختلف دیده بودم که راجع به پسر آقای بهنود که در نیویورک هست نوشته بودن و این‌که یک سری تی‌شرت‌هایی رو تولید می‌کنه که روی اونها با خط نستعلیق شعر فارسی نوشته شده یا جمله‌ها و نشانه‌های ایرانی دیده می‌شه. توی جشنواره امسال فیلم فجر هم دیدم که بهرام رادان یکی از همون تی‌شرت‌ها رو روی پیراهنش پوشیده. البته من به نظرم تی‌شرت رو روی پیراهن نمی‌پوشن ولی خب ایشون دلش اونجوری خواسته بود. به هر حال گفتم می‌رم سایتش رو می‌بینم و اگه قیمتهاش مناسب بود اون تی‌شرتی رو که روش مهر میرزا کوچک‌خان جنگلی رو داره٬ می‌خرم. آقا رفتم ولی برگشتم! قیمت‌ها اقلا ۶۰ دلار بود و تا ۱۵۰ دلار هم می‌رفت! واقعا این‌قدر برای من ارزش نداشت. دیدم نه داداش میرزا زنده باد اما ما ۷۰-۶۰ دلار پول بی‌زبون بابت تی‌شرت نمی‌دیم. اگه داشتیم که می‌دادیم پیمان و می‌رفتیم بهشت! حالا بد نیست شما هم ببینید کاراش رو. کلا که کار خوبی هست اما بی‌پولی هست و هزار درد بی‌درمون.

*برای این‌که مقایسه‌ای داشته باشید عرض می‌کنم که مثلا من شلوار جین خریدم ۱۵ دلار و ژاکت ۲۰ دلار و تازه فکر می‌کنم می‌شود که کمتر از اینها هم راحت جنس خوب پیدا کرد.


کلمات کلیدی: