٧٣۰=خداحافظی
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱ 

این یادداشت ٧٣۰ این وبلاگ است و البته آخرین آن. با احترام به خوانندگان این وبلاگ و سپاس از همراهی چندساله آنها، یادداشت آخر این وبلاگ را هم تقدیم می‌کنم به سردار تشنه لب، آقا ابوالفضل العباس، همان کسی که وبلاگ را به نامش شروع کردم و امشب به یادش به انتها می‌رسانم و امید دارم که خداوند بزرگ اندکی از صبر و بزرگواری ایشان را به این بنده نیز ارزانی دارد و آنچه در طول این مدت از این قلم جاری شد را به لطف خودش بپذیرد.


کلمات کلیدی:
 
شکرگزاری
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٩ 

برای ما ایرانی‌ها شکرگزاری روز خاصی ندارد. هر روز اگر بخواهی می‌توانی شکرگزار نعمتهای خدا باشی و می‌توانی به شکرانه موفقیتهایی که داشتی به دیگران هم کمک کنی. این موضوع در آمریکا هم البته هست اما یک روز خاص هم دارند با آداب و سنن خاص خودش برای شکرگزاری. از جمله آداب این روز هم پختن بوقلمون هست و یک سری غذاهای دیگر. خلاصه امر اینکه امسال ما جمعی را دعوت کردیم و روز شکرگزاری برگزار کردیم که این یکی را هم امتحان کرده باشیم. بد هم نبود. فردای روزشکرگزاری هم روز خرید است و حراجیها برپا. ما که چیزی نمی خواستیم ولی بقیه ظاهرا بهره وافی برده بودند از قیمتهای پایین اجناس.


کلمات کلیدی:
 
خدا با تو صحبت می‌کند؟
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٦ 

اگر معتقد به وجود خدا باشیم و به‌طور کلی قبول داشته باشیم که خدا مهربان است و به آدمهایی که خلق کرده کمک می‌کند به این نکته می‌رسیم که چطور می‌توانیم بفهمیم که در موارد مختلف این خدای مهربان به ما چه می‌گوید؟ یعنی مثلا اگر در مقطع انتخاب هستیم و از آینده هم طبیعتا اطلاع نداریم چطور می‌توانیم از این دریای بیکران علم و دانش که ناظر بر اعمال ما و فکر ما هست کمک بگیریم که انتخاب درستی داشته باشیم. به نظرم گهگاهی به وضوح کتابهای آسمانی راه را نشانت می‌دهند و می‌گویند که خیر تو در چیست ولی خب این کتابها برای یک فرد خاص و یک زمان خاص نوشته نشده‌اند و بسیاری از حالتهای خاص را نمی‌توان با ارجاع مستقیم به کتاب خدا حل و فصل کرد. پیامبر هم نیستیم که جبرئیل پیک مستقیم ما باشد. اینجاست که مشکل پدیدار می‌شود خاصه اگر شما بخواهی حتما به راهی بروی که خدا می‌پسندد. گروهی که به اصالت عقل معتقدند در این موارد توصیه عقل را ملاک می‌دانند و دیندارانی هم عقل را پیامبر دوم می‌دانند. نکته مبهم این است که این عقل وقتی به سادگی تحت تاثیر قرار می‌گیرد و گهگاه احساسات و گهگاه فشارها و زمانی اطلاعات غلط او را گمراه می‌کند چطور می‌توان اصالتش را پذیرفت؟ به نظر می‌رسد تقریبا تنها راهی که در مقابل بندگان خداست تلاش و کنکاش در حد توان و سپس تصمیم‌گیری و توکل به خداست. اگر هم نتیجه نداد دیگر شما حجت کافی دارید که در محدوده عقل و دانش و توانتان حرکت کرده‌اید. نشانه‌های خدا را هم البته در این میان نباید فراموش کرد. نشانه‌هایی از قبیل همزمانی اتفاقات و یا نتایج صدقات و نذورات و یا حتی استخاره. خلاصه امر آنکه اگر نمی‌دانیم چه کنیم و در امور دنیا با مشکل تصمیم‌گیری روبرو هستیم یادمان باشد که خدا با ما صحبت می‌کند و ما را با شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل تنها نگذاشته و تنها سبکباران ساحلها در امن و آرامش ابدی نیستند. ما هم بندگان همان خدایی هستیم که می‌گوید مرا یاد کنید که جواب خواهید گرفت.  


کلمات کلیدی:
 
مقوله فراموش‌شده کبابی!
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٥ 

یک نگاهی به مطالب این هفته‌های اخیر وبلاگ که می‌کردم دیدم که بار معنوی و اخلاقی قضیه رفته بالا و دیگه وقتش هست که یه یادداشت هم راجع به امور دنیوی بنویسم و البته در راس امور دنیوی مقوله چلوکباب قرار دارد! دیشب جای همه اونها که دستشون از دنیا کوتاه هست و اونها که در دره دهات آمریکا و کانادا هستن و باز هم عملا دستشون از دنیا کوتاه هست و اونها که مثل استاد پیمان توی رژیم خودخواسته هستن و لذا دستشون از دنیا کوتاه هست رفتیم یک رستوران ایرانی که دوباره بازشده اینجا و یک غذای ردیفی زدیم بر بدن. این رستوران متاسفانه پارسال آتیش گرفت و سوخت و خوشبختانه به لطف یزدان و بچه‌ها مجددا باز شده. خلاصه اومدین این طرفها یه غذای خوب می‌تونید ما رو مهمون کنید در این رستوران. برای اینکه جزییات رو هم بدونید یه سیخ کوبیده و یه سیخ جوجه و یه سیخ برگ با گوجه و برنج و ماست و سالاد شیرازی جمعا شد با انعام و مالیات ۴٠ دلار. نوش جونم! در همین راستای پرفضیلت سورچرونی و امور دنیوی یک توصیه ویژه‌ای دارم که این وبلاگ تنبل‌خونه شاه‌عباسی رو ببینید. خانم الهه داره در هلند غذا درست می‌کنه و دستور غذاش و عکس غذاها رو می‌گذاره توی این تنبل‌خونه. معلوم هم هست که کارش درسته‌ها. اینه که یه وقتی برین سراغ وبلاگش که شکمتون سیر باشه یا غذا برای خوردن در دسترستون باشه!


کلمات کلیدی:
 
امام رضا
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٤ 

چند وقت پیش که می‌خواستم به مناسبت ولادت امام رضا مطلب بنویسم هرچه فکر کردم چیزی قشنگ‌تر از شعری از مرحوم امین‌پور پیدا نکردم که آقای ابطحی در وبلاگش نوشته بود. منصرف شدم از نوشتن. تا اینکه چند روز پیش که با خانواده صحبت می‌کردم و شنیدم که والدین گرامی دارند می‌روند زیارت آقا امام رضا. دوباره دلم هوای حرم رو کرد. می‌دونید به نظرم مهم نیست که میزان اعتقادات ما چقدره یا مثلا به امام رضا چطور فکر می‌کنیم و چه نقشی برای ایشون در زندگیمون قایل هستیم. مهم اینه که به ایشون فکر کنیم. مهم نیست که فکر کنیم پای شکسته ما با توسل خوب می‌شه یا نه. مهم اینه که فکر کنیم دل شکسته ما با توسل خوب می‌شه. مهم نیست که فکر کنیم زیارت یعنی رسیدن و چسبیدن به ضریح یا اینکه یعنی از هرجای دنیا سلام کردن به آقا. مهم اینه که زیارت کنیم. مهم نیست که دکتر هستیم یا مهندس. مهم اینه که هرچی هستیم در مقابل امام خودمون مودب باشیم. مهم اینه که یادمون بیاد گهگاهی توی همه گرفتاریها و کشمکشهای روزانه که ورای همه این قیل و قالها باورهایی داریم و امام رضا هم پررنگ یا کمرنگ بخشی از اون اعتقادات هست.


کلمات کلیدی:
 
بچه‌ها متشکریم!
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱ 

دوستان و خوانندگان ثابت وبلاگ توجه داشتند که یادداشت قبلی توفانی به راه انداخت و بازدیدها رو به ١۶۵ رسوند و تعداد نظرات رو به نزدیک ٣٠. دلیلش هم این بود که بنده تصادفا گزینه لزوم تایید نویسنده وبلاگ برای نمایش نظرات خوانندگان رو فعال نکرده بودم و یکی از دوستان از همون صبح که بیدار شده بود و این موضوع رو فهمیده بود یک کمپین راه انداخته بود و به دوستان دیگه هم زنگ زده بود که چه نشسته‌اید که صاحب اون قلم سانسور رو برداشته! این شد که عزیزان شاهد هنرنمایی ٣ نفر از خوانندگان و فی‌الواقع دوستان صمیمی صاحب این وبلاگ بودند. جالب اینکه آخر شب که با رضا حرف می‌زدم گفتم که حالا این وسط همه شوخیها یک نفر هم از این فمینیستها اومده می‌گه که تو چرا اینقدر متحجری. خندید و گفت مهندس اون هم من بودم. فمینیست کجا بوده! خلاصه کلام اینکه باعث انبساط خاطر بنده و احتمالا جمع زیادی از خوانندگان شدید که جا داره از رضا و حسین و مهندس تشکر کنم.


کلمات کلیدی:
 
عطسه
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٩ 

دقت کردید به عطسه کردن خودتون یا اطرافیان؟ دیدید که هر آدمی شیوه خاصی داره؟ مثلا بنده دوبار پشت‌هم عطسه می‌کنم. عمویم  به صورت مسلسل‌وار ٧-۶ عطسه می‌کند.پدرم یک عطسه‌ای می‌کند که قدرت زلزله ۷ ریشتری را دارد. یکی از دوستانم جلوی عطسه‌اش را می‌گیرد و می‌گوید از بچگی به خاطر خجالت این کار را کرده و حالا بیشتر جنبه غادت دارد برایش. نکته دیگری که در مورد عطسه توجه مرا جلب کرده بود بحث بسته ‌شدن چشمها و یک تکان ناگهانی است که هنگام عطسه با آن مواجهیم. همیشه فکر می‌کردم که این مساله هنگام رانندگی یا یک کار حساس می‌تواند دردسرساز شود و امروز نمونه‌اش را دیدم. یک راننده وانت عطسه کرده بود و بعد نتوانسته بود اتومبیلش را کنترل کند و رفته بود داخل رودخانه چارلز. روزنامه عکسش را و توضیحش را منتشر کرده بود امروز. خلاصه الان که داره زمستون می‌شه مراقب باشید که با یه سرماخوردگی و عطسه ممکنه برید ته رودخونه!


کلمات کلیدی:
 
اتل
ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٧ 

پدیده «اتل زدن» را مخصوص تهران می‌دانستم. برای آنها که اینجا را می‌خوانند و با این اصطلاح آشنا نیستند عرض کنم که اتل زدن یعنی سوار کردن خانمهایی که کنار خیابان منتظر ایستاده‌اند که یک ماشینی جلوی پای آنها ترمز کند و آنها را سوار کند. اتفاقات بعد از سوارشدن البته متنوع است و از حوصله این مقال خارج. آنها که علاقمندند می‌توانند با یک جستجوی اینترنتی هزاران لینک برای کسب دانش بیشتر پیدا کنند. بماند. برگردیم سر اصل مطلب. امروز که داشتم به سمت وسط شهر بوستون رانندگی می‌کردم دیدم که خط سمت راست ۴-٣ ماشین توقف کرده‌اند ولی خط سمت چپ ترافیک روانی دارد. سرعتم را کم کردم و دیدم که بله یک عزیز دل برادری کنار خیابان ایستاده و این ماشینها هم منتظر هستند ببینند بالاخره سرکار خانم کدامیکی را انتخاب می‌کند. ما که کار داشتیم و رفتیم اما خودمونیم نسبت لوکس بودن ماشینهایی که ترمز کرده بودند به ظاهر آن خانم خیلی خیلی بیشتر از این نسبت در شهر تهران بود!


کلمات کلیدی:
 
چرا خوشحال باشم؟
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤ 

دوستانی در یادداشت «برادر حسین» پرسیده بودند که چرا خوشحال نیستم و با بی‌تفاوتی به انتخاب کسی نگاه می‌کنم که در عمل او را به مک‌کین ترجیح داده بودم. یکی از دوستان هم حضوری همین را پرسید. دلم نمی‌خواست که جواب بدهم چون لازم بود شاهد بیاورم و دلیل و برهان که چرا اوباما را اسراییلی‌تر از بوش می‌دانم و چرا این شدت طرفداری را مشکل‌آفرین می‌شمارم و اصولا چرا اوباما را یکی می‌دانم مثل بقیه با تفاوتی در رنگ پوست و میزان هوش. البته برادر حسین خیلی مرا معطل نکرد و بلافاصله در اولین انتخابش نشان داد که چه تغییری را باید به انتظار نشست. بماند که معاون اول ایشان هم به صراحت به صهیونیست بودن خود افتخار می‌کند. حال این انتخاب اول اوباما کیست؟ این آقای مانوئل که رییس کارکنان کاخ سفید خواهد بود در حقیقت پسر یکی از آدم‌کشان اسراییلی است که در سالهای اول تاسیس اسراییل زحمات زیادی را متقبل شده با کشتن آدمهای بی‌گناه. این آقای مانوئل از طرفداران جنگ با عراق بوده و الان هم ابایی از علاقمندی به حمله به ایران ندارد. این آقای مانوئل تقریبا جمهوری‌خواهی است که لباس دمکراتها را می‌پوشد و به جمهوری‌خواهان فحشهای ناموسی می‌دهد. خلاصه که اگر در ذهن شما انتخاب اوباما شبیه بازگشت عیسی مسیح و آغاز صلح و دوستی بود باید بگویم به قول نویسنده مجله تایم سخت در اشتباهید. این یک انتخابات عادی بود در آمریکا و یک سیاست‌مدار باهوش توانست بی‌تجربگی و ناشناختگی خودش را در قالب شعار امید به تغییر به مردم آمریکا بفروشد. همه اینها را گفتم در نقد اوباما اما به واقع معتقدم بین بد و بدتر اینبار برعکس سال ٢٠٠۴ مردم آمریکا بد را انتخاب کردند.


کلمات کلیدی:
 
چاکر آقا
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢ 

دیشب رفتم ام.آی.تی. تا حالا یه چند باری گذرم به این دانشگاه خفن که کنار رودخانه چارلز بوستون هست افتاده. دفعه اول رو یادمه که برای استفاده از دستشویی رفتم. دیشب هم برای دیدن فیلم رفتم. فیلم باران جناب آقای مجیدی با حضور کارگردان محترم، جناب آقای مجیدی. فیلم روایت یک پسر ترک است که با یک نگاه عاشق یک دختر افغان می‌شود و هستی‌اش را به باد می‌دهد برای آن دختر بدون آنکه حتی یک کلمه از آن دختر بشنود. فیلمی بی‌نهایت استعاری و مملو از سمبل‌ها و نشانه‌ها همراه با صحنه‌هایی کش‌دار و خسته‌کننده. مجموعا از فیلم راضی نبودم و به بخش پرسش و پاسخ که رسیدیم ناراضی‌تر شدم. جوابهای تند و تیز مجیدی به سوالهای عادی بچه‌های ایرانی و خارجی و بادلیل و بی‌دلیل انتقاد از آمریکا و سیاسی‌کردن جلسه دیگر دلیلی برای رضایت از این جلسه نمایش فیلم برایم نگذاشت. بچه‌های ام.آی.تی. البته انصافا زحمت کشیده بودند. از ترمه و گل روی میز گرفته تا پذیرایی و لوح تقدیر فکر همه چیز را کرده بودند. آخر جلسه هم یکی از دوستان از بنده خواست که از او و آقای مجیدی عکس بگیرم. تشکر که کردم آقای مجیدی در پاسخ گفت : «چاکر آقا». از همین یک جمله‌اش با آن لحن مشتی که داشت خوشم آمد!


کلمات کلیدی: